Sunday, June 3, 2007
دلم می خواد دوباره اینجا بنویسم و دوباره عکس بزارم و دوباره اینجا رو زنده کنم. یه جوری اینجا به دنیای جوونیم پیوند خورده!
درود
ااااا، وقعا که، خیلی وقت شد که من اینجا هیچی ننوشتم ها!!!!
دیروز برگشتم. همچین خسته و کوفته. کلی عکاسی کردم که از چشام بزنه بیرون. کم کم روزی 30 تا 50 تا عکس گرفتم بعضی از روزها هم تا 150 تا عکس گرفتم. خلاصه الان کلی عکس دارم که دیگه نمی دونم از بینشون کدومشون رو انتخاب کنم. باز باید بشینم ازشون بک آپ بگیرم. در ضمن کلی هم نکته فهمیدم که یکیشون این بود که برای عکاسی منظره یا به قولی لندسکیپ حتما داشتن فیلتر گرجویت لازمه. کلی از عکسام رو در بیحوصلگی گرفتم و خیلیاشونو در وسط روز که بدترین شرایط نوری رو داشته. به هر حال تنبلی هم گاهی اوقات همراه منم میشه دیگه.
حالا دونه دونه وب های رفقا را خواهم خوند و ببخشید که اینهمه مدت سر نزدم.
فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه ولی نوشتن رو ادامه میدم.
قربان همگی
بدرود
Sunday, May 13, 2007
...
تنبلی چند جانبه شده، وقتی یه مدت ننویسم دیگه حوصله نوشتن رو هم از دست می دم. اضافه بر اون اینکه باید با لپ تاپ بنویسم و بعد برم با کامپیوتر دیگه آپ کنم خودش حسابی باعث تنبلی شده. هر روز هم به خودم نهیب می زنم که پاشو برو بنویس. فعالیتی انجام بده ولی کو حالش.
خبر خاصی نیست جز اینکه همش دارم یا عکاسی می کنم یا مقاله می خونم. در حال حاضر گیر دادم به چند چیز نسبتا جدید برای خودم. فعلا دارم در این چند مورد حسابی مطالعه می کنم :عکاسی ماکرو، مدلهای مختلف سه پایه و نحوه کارایی اونها و عکاسی از منظره با کمک لنز تله و عکاسی احساسی از منظره.
ای آخری چیز غریبیه، خودم هم نوفهمم چی چی بید. یه چند تا نکته خیلی خوب هم پیدا کردم و خوندم که یکیش در مورد مقداری شارپی عکس در دیاگفراگمهای مختلف هست. خیلی جالبه. نویسنده مقاله هم باب اتکینز هست، توی سایتش برین حتما ریویو ها رو بگردین راحت پیدا می کنین.
خبر بعدی اینکه سایت ثبت شد. دامین و فضا هم گرفته شد. فقط مراحل آخریش مونده که دست سها رو می بوسه. راستی سها عکاسیش خوب شده. خوشحالم و بهش تبریک می گم. امیدوارم همینطور ادامه بده.
مطلب بعدی اینکه ورهرام برگشت و کلی هم عکس گرفته خبیث، کلی حسودیم شد. عکسای ایران رو توی سایتش ببینید.
آرتین هم رفته بوده مسافرت، اونم عکسای خیلی جالبی گرفته. امیدوارم که توی سایتش بزاره که همگی بتونین ببینین. خلاصه که دوستان مشغول هستن.
فعلا خبر خاص دیگه ای نیست.
قربان همگی
بدرود.
Thursday, May 10, 2007
Tuesday, May 8, 2007
ساملیک
درود بر رفقا
اومدم یه شهری به نام ونکوور، خیلی شهر زیباییه. متاسفانه اینترنت ندارم و الان هم تو کافی شاپ نشستم و دارم آپ می کنم. سایت هم دچار مشکل شده و نمیشه عکس آپ کرد. امیدوارم زودتر حل بشه. با حرفای آرتین توی وبش کاملا موافقم.
الان هم دارم سعی می کنم عکاسی درست حسابی کنم. حالا ببینیم چی میشه.
قربان همگی
فعلا
بدرود
Tuesday, May 1, 2007
...
این جریان عکس گرفتن و عکس آپلود کردن و وب نوشتن یه جورایی شبیه موج دریاست. یه وقتایی قویه و یه وقتایی صاف و آروم. امروز بعد از مدتها وقت کردم که به خودم برسم و بخوابم. برای همین کلی هم فکر کردم. کلی خاطره، کلی دلتنگی، کلی نگرانی مالی و همینطور بگیر و برو. یکی از فکرام این بود که الان مدتهاست دیگه اون اشتیاق به شعر نوشتن و داستان نوشتن رو از دست دادم. کتاب کم می خونم. به طرز بسیار بسیار احمقانه ای همش توی سایتهای عکاس پلاسم. فکر کردم دارم شاخ غول می شکونم. اینم چند روز دیگه که گرفتاری کاری هم به گرفتاری درسی اضافه بشه از بین میره. الان هنو دنبال رسیدگی به سایت هستم. دلم می خواد درستش کنم. ولی بعضی وقتها میگم خب که چی! می دونم یه موجه، میاد و میره. ولی واقعیتش اینه که آخر سر این جریانات آروم آروم عوض میشن. جاشونو می دن به جریانات جدید. دوستای آدم هم عوض می شن. با دل تنگی هم کاری پیش نمیره. هم مسخرست و هم بامزه چون حتی بعضی وقتا سلیقه آدم توی عکاسی عوض میشه. الان بعضی وقتا دلم می خواد از مدل عکس بگیرم. بعضی وقتا هم میرم خرخره بعضی از آقایون و یا خانوما رو هم میگیرم که بیاین بریم عکاسی.البته تا حال حاضر دوست دخترای دو تا از رفقام کمکم کردن. ولی بعضی وقتا هم حوصله دیدن هیچ آدمی رو ندارم.
راستی نیلو آخر سر دوربین خرید. کنون. خوشحالم. ولی غمش اینه که اونجا نیستم تا یادش بدم.
دلم می خواد بغلش کنم، بیاد رو پام بشینه و دونه دونه یادش بدم که دوربینش چه تواناییهایی داره. دلم می خواد هر وقت سوال داشت صدای بابک گفتنش رو توی گوشم بشنوم. یه جوری میگه بابک که اگه خوابم باشم بیدار میشم. آروم و با لحن خودش. خلاصه دلم خیلی چیزا می خواد ولی کاریش نمی تونم بکنم.
آخر این هفته دارم میرم ونکوور. نتایجشو توی سایت می تونین ببینین. به سبک و سیاق سابق روزی یه عکس. سعی هم می کنم که از این به بعد متنی درباره عکس بنویسم. اگه نشد نگین خودت گفتی حالا چرا نمی زاریا! گفتم سعی می کنم. بستگی به حالو هوام داره.
سرور سایت عکاسیم رو هم عوض کردم که سریعتر عکسا دیده بشن. تو فکرم هست که چند تا تیکه دیگه بهش اضافه کنم. مثل یه چند تا فلش، مخلوطی از عکسو موسیقی.
فعلن غمگینم.
بدرود.
-------------------------
نشستم یه بطر کامل ویسکی خوردم تنهایی. جای همه رفقا خالی.
Sunday, April 22, 2007
photoblogs.ir
یادم رفت بگم. یکی ور داشته همون کاری که من می خواستم مدتها پیش انجام بدم رو انجام داده. دمش خیلی گرم. یه رسیدگی کوچولو بشه عالیه. فقط نمی دونم کی هست. خبر دار شدین به منم بگین.
حالا خودتون ببینین
...
درسا تمومید، البته برای یک ماه، یعنی فعلا یه ماه می تونم نفس بکشم و بعد اصل کاری مونده که باید بشینم روش حسابی کار کنم.
روز آخز تقریبا پوز خودم رو هم زدم. علنا کف کرده بودم. از 6:30 عصر تا 4:10 عصر فرداش تو کتابخونه بودم!
صدای بچه های اینجا که در اومده حسابی. اتاق بقلیم برگشته میگه تو یه کار کن! گفتم ها!
گفت تو ور دار رختخوابتو ببر کتابخونه. از همون جا هم سفارش غذا بده. بی خودی پول خوابگاه نده چون تقریبا نیستی اینجا!!
خلاصه اینکه فعلا راحتم ولی شرطی شدم. از بس همش سر درس بودم، همش حس می کنم باید برم تو کتابخونه، هی ورد رو باز می کنم که یه چیزی بنویسم. امرو که بی کار بودم همش احساس گناه داشتم. انگار کار بدی دارم می کنم چیزی نمی خونم. دیشب 4 خوابیدم صبح 8 پاشدم هی فکر می کنم من باید برم کتابخونه، برم دوش بگیرم بدو برم!!! یه 5دقیقه ای طول کشید تا بفهمم در چه موقعیتی هستم. آخرشم خوابم نبرد که نبرد.
کاوه سرور سایتم رو عوض کرده منتها باید یه کارایش بکنم که درست بشه. برای سایت عکاسی اصلی هم باید سریعا یه سرور بگیرم. الان دو تا فیلتر هم گرفتم برا یه چشی و بچه غول که خیالم راحت باشه و کارت خون و هارد اضافه هم رسید. خلاصه تجهیزات داره کامل میشه!!! منتها یه مشکل اساسی مونده، نمی دونم چه کارش کنم! اونم اینه که حالا همه چی هست منتها طرف عکاسی بلد نیست. من اصلا عکاسی بلد نیستم. روزی صد بار بخودم اینو می گم و خیلی دلم می خود که برم تمرین کنم و درست یاد بگیرم منتها کو وقتش. خلاصه اگه حالتون بد میشه از دیدن عکسا شرمندم. در تلاشم که یاد بگیرم.
حالا می خواستم فحش بدم به هر چی گالری سایت فوتو عر عر و سایت عکاسی که هر دوتاشون به درد لای جرز دیوار هم نمی خوردن و اینا منتها دارم خودمو کنترل می کنم. خاک بر سر هر چی مدیر امثال ایرج و اون مدیر سایت عکاسیه. و خاک بر سر جماعت کون گشاد پر مدعای عکاسی توی اون مملکت رو بکنن و فقط بلدن زر بزنن . هنوز طرف بر می گرده می گه که عکاسی از طبیعت که کاری نداره!!! وقتی منظره زیبا باشه یعنی 50% کار انجام شده.......( کلی فحش دادم ولی سپیده مجبورم کرد پا کنم، آزادی بیان هم نداریم والا!!! ولی خب راست وگوید.). فعلا...
Tuesday, April 17, 2007
پوز زنون بید
دیشب و امروز یه رکورد گذاشتم فعلا خودم در حیرتم که چجوری تونستم. دیرو از ساعت 9 صبح نشستم یه ضرب درس خوندن تا 11 شب. بعد 11 شب رفتم چپیدم تو کتاب خونه تا 11:30 امروز صبح که کار رو تحویل دادم و پا شدم اومدم بیرون. خود حساب کنید مقدار زمان را.
بعدم بلکل حساب کردم دیدم تو 48 ساعت در مجموع 5 یا 6 ساعت نخوابیدم. بقیش همش درس بوده. حاضرم بشینم 48 ساعت که هیچی 72 ساعت فیلم ببینم و یا برم مسافرت ولی اینکه بشینم سر درس یعنی فاجعه. فعلا بدبخت شدم.
دیرو اینقدر دلم برای دوربین تنگ شده بود که نگو. وقت نشد حتی درش بیارم. طفلی یه 3 هفته ای هست که از جاش تکون نخورده. باید حتما بزنم بیرون.
ای شنبه کارا تموم بشه چند تا کار بسیار مهم دارم که همش مونده. اول از همه یه پرداخت بانکی هست بعدشم خرید هاست و رسیدگی به چند تا سایت.
فعلا رفتم غش.
شب همگی خوش.
می خوابیییییییییییم.
* از همه دوستانی که این مدت به من لطف داشتن شدیاد سپاسگذارم و امیدوارم نذاشتن کامنت و یا به وب سر نزدن رو به حساب بی محلی من نذارن. نمی رسم. ولی قول می دم از هفته دیگه که آزاد شدم همه چیز به حالت معمولی خودش برگرده.
Saturday, April 14, 2007
سکوت باری خود آدمی سرشار از نگفته های درونه
وقتی می بینی ملت نمی فهمن چی میگی و به جای همدردی و یا کمک فقط زر می زنن که باعث میشه هر دفه حرف زدی عین سگ پشیمون بشی. خب بهترین حالتش اینه که خفه خون بگیری و حرف نزنی!!!
قتل
هیچ وقت کسی رو از توی ذهنت پاک نکن، فقط پرونده اش را ببند. کمتر آسیب خواهی دید. تلاش برای پاک کردن مثل تلاش برای به قتل رسوندنه. سخته!!!
Monday, April 9, 2007
Saturday, April 7, 2007
درس دارم!
اعصابم خراب بید. 3 روز از برنامه عقبم و این دو هفته یعنی مرگ. یاد لندن افتادم. کی گفته اصلا من باید همش درس بخونم؟!!!!!
الان دقیقا عین اون دایناسورم. از سگ بدتر. پاچه که هیچی، اذیت بشم طرف رو قورت می دم. در ضمن باز باید غر بزنم. اه ، جان هر کی دوست دارین اینا رو به بقیه هم بگین. یه عکس و در روز هزار بار می بینم. تو فوتو، عکسای، تی ای و تی ال و همینطور بگیرو برو. طرف فکر می کنه هنر می کنه.
به قول صادق هدایت فقید: مرده شور!!!!
Wednesday, April 4, 2007
...
الان عین کروکودیلم، حتی نه مثل سگ. کسی بخواد به نوشتن من گیر بده چنان حالی بهش می دم که خودش حال کنه. فعلا می خوام بنویسم. به هر کسی بر می خوره نخونه
خریت
به لطف دعوای ملت سایت عکاسی راه افتاده حسابی، فقط طبق معمول همیشه باید عکسای تکراری ملت رو که هزار بار از توی وبلاگ شخصی و نمی دونم فلیکر و هزار جای دیگه دیدیم باز باید همون عکسا رو توی سایت عکاسی ببینیم. واقعا متاسفم برای این عکاسا. بابا این کارتون آخر حماقته. یعنی اصلا پیشرفت نکردین. اگه عکسی که سال پیش گرفتین با عکسی که امسال میگیرین یکی باشه باید برین خودتونو توی دریا غرق کنین. بمیرین که حداقل هوا رو الوده نکنین. خودتون اینو نمی فهمین. خب اگه نوفهمین خیلی خرین. در واقع با نشون دادن عکس سطح و توانایی عکاس مشخص میشه. هی سطح عکاسیتونو پایین نیارین.
Wednesday, March 28, 2007
Monday, March 26, 2007
...
شاهکارین، خوبه اون پایین نوشتم که حواستون باشه وقتی می خواین وب کاوه رو نگاه کنین از وب من لینک ندین. به طور غیر مستقیم یعنی گفتم از وب من زرت پا نشین برین تو وب اون که بفهمه و بیاد این وب رو ببینه. به هر حال از همه سپاسگزارم که به حرف من توجه نکردند. امروز صبح اول وقت از کاوه نامه ای دریافت کردم حاوی اینکه از وجود این وب و مسایل دیگه شدیدا ناراحت شده. حالا خارج از حواشی که مقدار زیادیش مقصرش خودشه یه مطلب دارم براتون:
وبلاگ نویسی برای من تموم شد. این وب رو هم به زودی پاکش خواهم کرد. دیگه نه می خوام بنویسم و نه حوصله اش رو دارم. سایت عکاسی رو هم احتمالن ببندم. راحت بشم. خر ما از توی شکم مادرش دم نداشت. این عکاسی شده مایه عذاب.
خلاصه اگه منو دیگه ندیدین به قولی اگه بدی از من دیدین ببخشید. امیدوارم همیشه خوش باشید و خرم.
بدرود ابدی بر همه دوستان.
Sunday, March 25, 2007
عکاسی
جمعه رفتم عکاسی، فکر کنم یه 3 یا 4 ساعتی عکاسی کردم. حسابی به خودم خوش گذروندم. رفتم توی جنگلی خارج از شهر. هوا عالی بود. آفتابی و گرم. البته وقتی میگم گرم یعنی بین 0 و 5. خلاصه کلی حال دادم به خودم. کلی هم عکس گرفتم. نتیجه سنسور تمیز کنی هم بد نبود. هنوز یه لکه هایی مونده ولی لکه های خاک هستن و خیلی مهم نیست. به گمانم بشه با بالون پاکشون کرد. نتیجه ها رو توی سایت می تونین ببینین.
یه پیشنهاد شده بهم برای عکاسی یه مراسم عروسی توی اردیبهشت. عین سگ دارم می ترسم. تا حالا اینکارو نکردم. لنزشم ندارم. چون یه لنز فیکس 60میلیمتری می خواد و یه لنز 70-200 میلیمتری. فعلا دارم دنبال یه چند تا عکاسی حرفه ای می گردم که بندازم گردن اونا. یک آشنا دارم که با این عکاسا کار می کنه. گفت بهم شماره تماسشون رو میده. اگه همشون گرفتار باشن من بدبخت باید برم عکاسی.
دیگه اینکه روز جمعه لیز خوردم روی گل و چنان با ماتحت خوردم زمین که به اندازه 5 دقیقه هارد مغزیم پاک شد. هی ارور می داد. خلاصه برقی ازم پرید که نگو. خوشبختانه دو تا دوربینا تو دستم بودن. وقتی پا شدم اولین چیزی که نگاه کردم این بود که آیا ای پت و مت سالمن یا نه. اصلا حواسم به خودم نبود. همش نگران دوربینا و لنزا بودم. خلاصه داستانیست این علاقه به عکاسی.
به نظر میاد که اخر سر ایرج کار خودشو کرده. من تو جریان نیستم. نمی خوام چیزی بدونم( گرچه متاسفانه کل جریان رو فهمیدم) و علاقه ای هم اصلا به پیگیری ماجرا ندارم. به نظرم کاوه اشتباه کرد با این ادم ادامه داد. هزار بار هم بهش گفتم گوش نداد.خلاصه اینم وب کاوه هست. خواستین برین بخونین:
.................
اگه هم خواستین لینک بدین به بقیه بچه ها حواستون باشه لینک وب منو ندین. این وب لو نره!!!
دیگه حرفی نیست جز اینکه از فردا وارد کمای درسی می شم به مدت یک ماه و نیم. پیش به سوی آزادی بعد درسها.
قربان همگی
بدرود.
Thursday, March 22, 2007
عید
درود
اینقدر مطلب دارم که هنوز ننوشته تنبلیم میاد که بنویسم. احتمالن خیلی از دوستان رفتن مسافرت و نیستن ولی خب من می نویسم. اول از همه سال نو رو به همه ایرانیها چه در داخل و چه در خارج تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشن( که معمولن ندارن). حالا شروع کنم غر زدن شدید. اولن از اینکه یه سری ملت رو سال به سال نمی بینی وبعد ییهو سر سال نو برات شروع می کنن ای میل فرستادن که سال نو مبارک متنفرم. بعدم از اینکه یه متن رو برای شونصد نفر می فرستن بدم میاد. مثل یه وظیفه می مونه. به شخصه ایمیل نمی فرستم و سعی می کنم که وقتی دیدمشون و یا باهاشون صحبت کردم سال نو رو تبریک بگم. بعدم یه خورده از اینکه هی آرزو کنم و اینا بدم میاد. دائما آرزوهای تکراری و انجام نشدنی و به وقوع نپیوستنی. بامزه اینه که یکسری احتیاجاتشونو از اون تنبل بالایی می خوان: هی می گن موفقیت شما را از خداوند متعال! خواستاریم. خب خواستاری که خواستاری... بدبختی ملت همینه دیگه. کون گشادی محض. همش همه چیز باید از بالا برسه. هیچ وقت نمیگیم امیدوارم که امسال بتونی کار کنی و پول خوبی در بیاری. هی می گیم: انشااله!! پولی گیرت میاد و خونه می خری!!!! نمی دونم این فرهنگ کی می خواد عوض بشه. تازه عده ای معتقدن که ایرانیان ملت با فرهنگی هستند و هنر هم نزد ایرانیان است و بس، نخیر آقاجون ایرانیان ملت بی فرهنگی هستند و ایرانیان هم کون گشادند و بس.
پریروز داشتم با یکی از بچه های حقوق صحبت می کردم، بحثمون چرخید سمت این فیلم سیصد که زر زر جماعتی در اومده بخاطر توهین شده به ایرانیا!!!!!!! خلاصه براش از تو یوتیوب فیلم ساخته شده در مورد تخت جمشید توسط کانال (تاریخ) رو پیدا کردم و نشونش دادم. بعد نمی دونم چرا ولی فکر می کنم بیشتر از روی حماقت برگشتم گفتم ببین ما بزرگترین امپراطوری بودیم و کلی فرهنگ و تمدن داشتیم. در حالی که داشت بسیار با علاقه فیلم رو نگاه می کرد و واقعا خیلی دوستانه برگشت گفت: آره، ولی بودین!!! الان دیگه نیستین!!! حتی نزدیکشم نیستین!!!
دیدم راست میگه. خفه خون گرفتم و تا آخر فیلم جیک نزدم. زر زر می کنیم که بهمون توهین شده ولی حتی یه فیلم خوب برای معرفی آثار عظیم باستانی تهیه نکردیم و کشورای دیگه اگه تهیه نکنن هیچی نداریم که بگیم. تازه تهیه برنامه بخوره تو سرمون ، حفظشون رو بچسب که شاهکارن. دیگه گه کاریا رو خودتون می دونین. نگین که این دولته که مهم نیست براش که اصلا قابل قبول نیست. ملت تنبل عقب مونده ، دولت عقب مونده هم خواهد داشت. خلایق رو هر چه لایق.
هفته پیش به یکی دیگه از دوستام گفتم میری مغازه برام لطفا یدونه از این تصفیه آبهای آشامیدنیه خونگی بگیر. اینجا کلر آبش خیلی زیاده. مزه رو کلا تغییر میده. رفته گشته بزرگترین سایزشو خریده. فکر کنم قشنگ برای 8 یا 10 نفره. بعد نگاش می کنم می گم ببخشید این چیه اونوقت؟ می گه: خب دیدم زیاد آب می خوری دیگه...
گفتم: ببخشید مگه من فیلم؟؟؟ میشه؟؟؟؟ خلاصه الان به اندازه یه خانواده 10 نفره تو خونه اب تصفیه شده و تمیز موجود است.
همه رفتن مسافرت. منم مسافرت می خوام. اصلا وقت نمیشه. همش تو کتابخونم. حتی وقت عکاسی رفتن هم ندارم. موقع تحویل سال رو هم توی کلاس بودم و بعدشم تا 1 شب تو کتابخونه. بعد اون رفتم یه خورده رانندگی کردم. خیلی آروم. خیابونا خالیه خالی بود. دوست داشتم خالی باشه. برام خوب بود. بازم دم سپیده گرم. موقع تحویل سال آنلاین بود و با هم حرف زدیم. کلی حال داد. عجیبه ولی انگار تنها نبودم. الان 4 ساله که موقع تحویل سال تنهام. یه جورایی عادت کردم. بعدم برام فال گرفت:
درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمني بر کن که رنج بي شمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان
که درد سرکشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما
بسي گردش کند گردون بسي ليل و نهار آرد
عمار دار ليلي را که مهد ماه در حکم است
خدايا در دلش انداز که بر مجنو گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را که جانش با قرار آرد
درين باغ ارخدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جويي و سروي در کنار ارد
زکار افتاده يي اي دل که صد من بار غم داري
برو مي يک مني درکش که في الحالت به کار آرد
نیت من حتی یک آبسیلون( همون ابسیلون) ربطی به این شعر نداره ولی خب کار سپیده برام خیلی ارزش داشت. واقعا حال داد. دمش گرم.
پریروز وسایل سنسور تمیز کنی رسید. افتادم به جون دوربینا. و بعد دیدم بهتره همه چیز رو تمیز کنم. پت و مت به قدرت 9 ریشتر هم سنسورشون کثیف بود و هم خود بدنشون. لنزا رو که دیگه نگو. قشنگ یکساعت و سی و دو دقیقه طول کشید تا همه چیزو تمیز کردم. اشکم در اومد. هنوز نرفتم تست سنسور. ببینم چه گندی زدم. امیدوارم خرابکاری نکرده باشم، اخه این وسایل سنسور تمیز کنی رو تازه گرفتم با قبلیه فرق فیکیله. هم خیلی گرونه و هم خیلی جدید. ببینم چی وشد. خبرتون وکنم.
فعلا قربون همگی
بازم سال جدید و این رسم باستانی و زیبا رو به آرتین، سپیده، فرشته، سها، سریا، مورچه، علی، نیلو، شاهرخ، حامد، هستی، سیاوش ، مهتا و دنا، ورهرام، مانی و محمد تبریک می گم. برای تک تکتون سال خوبی رو آرزومندم. البته امیدوارم که با تلاش خودتون به چیزایی که می خواین برسین و اندکی به همخوابگی با سعادت خانوم نزدیک بشین و لذت ببرین. اگه بهش رسیدین که سلام منو هم برسونین.
قربون همگی
بدرود
( آرتین هم بدبخت شد، رفته خرید سنگین. این موسسه نجات باید هر چه سریعتر به کار بیفته وگرنه بدبخت میشیم. ورهرام برای یه ماه میاد ایران. بهش گفتم که با ارتین تماس بگیره. سعی کنین با هم برین عکاسی. بچه خیلی خیلی خوبیه. از من هم خیلی معقول تره. نوشته آخر بستنی توت فرنگی رو هم بخونین خیلی بامزه نوشته)
پریروز داشتم با یکی از بچه های حقوق صحبت می کردم، بحثمون چرخید سمت این فیلم سیصد که زر زر جماعتی در اومده بخاطر توهین شده به ایرانیا!!!!!!! خلاصه براش از تو یوتیوب فیلم ساخته شده در مورد تخت جمشید توسط کانال (تاریخ) رو پیدا کردم و نشونش دادم. بعد نمی دونم چرا ولی فکر می کنم بیشتر از روی حماقت برگشتم گفتم ببین ما بزرگترین امپراطوری بودیم و کلی فرهنگ و تمدن داشتیم. در حالی که داشت بسیار با علاقه فیلم رو نگاه می کرد و واقعا خیلی دوستانه برگشت گفت: آره، ولی بودین!!! الان دیگه نیستین!!! حتی نزدیکشم نیستین!!!
دیدم راست میگه. خفه خون گرفتم و تا آخر فیلم جیک نزدم. زر زر می کنیم که بهمون توهین شده ولی حتی یه فیلم خوب برای معرفی آثار عظیم باستانی تهیه نکردیم و کشورای دیگه اگه تهیه نکنن هیچی نداریم که بگیم. تازه تهیه برنامه بخوره تو سرمون ، حفظشون رو بچسب که شاهکارن. دیگه گه کاریا رو خودتون می دونین. نگین که این دولته که مهم نیست براش که اصلا قابل قبول نیست. ملت تنبل عقب مونده ، دولت عقب مونده هم خواهد داشت. خلایق رو هر چه لایق.
هفته پیش به یکی دیگه از دوستام گفتم میری مغازه برام لطفا یدونه از این تصفیه آبهای آشامیدنیه خونگی بگیر. اینجا کلر آبش خیلی زیاده. مزه رو کلا تغییر میده. رفته گشته بزرگترین سایزشو خریده. فکر کنم قشنگ برای 8 یا 10 نفره. بعد نگاش می کنم می گم ببخشید این چیه اونوقت؟ می گه: خب دیدم زیاد آب می خوری دیگه...
گفتم: ببخشید مگه من فیلم؟؟؟ میشه؟؟؟؟ خلاصه الان به اندازه یه خانواده 10 نفره تو خونه اب تصفیه شده و تمیز موجود است.
همه رفتن مسافرت. منم مسافرت می خوام. اصلا وقت نمیشه. همش تو کتابخونم. حتی وقت عکاسی رفتن هم ندارم. موقع تحویل سال رو هم توی کلاس بودم و بعدشم تا 1 شب تو کتابخونه. بعد اون رفتم یه خورده رانندگی کردم. خیلی آروم. خیابونا خالیه خالی بود. دوست داشتم خالی باشه. برام خوب بود. بازم دم سپیده گرم. موقع تحویل سال آنلاین بود و با هم حرف زدیم. کلی حال داد. عجیبه ولی انگار تنها نبودم. الان 4 ساله که موقع تحویل سال تنهام. یه جورایی عادت کردم. بعدم برام فال گرفت:
درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمني بر کن که رنج بي شمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان
که درد سرکشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما
بسي گردش کند گردون بسي ليل و نهار آرد
عمار دار ليلي را که مهد ماه در حکم است
خدايا در دلش انداز که بر مجنو گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را که جانش با قرار آرد
درين باغ ارخدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جويي و سروي در کنار ارد
زکار افتاده يي اي دل که صد من بار غم داري
برو مي يک مني درکش که في الحالت به کار آرد
نیت من حتی یک آبسیلون( همون ابسیلون) ربطی به این شعر نداره ولی خب کار سپیده برام خیلی ارزش داشت. واقعا حال داد. دمش گرم.
پریروز وسایل سنسور تمیز کنی رسید. افتادم به جون دوربینا. و بعد دیدم بهتره همه چیز رو تمیز کنم. پت و مت به قدرت 9 ریشتر هم سنسورشون کثیف بود و هم خود بدنشون. لنزا رو که دیگه نگو. قشنگ یکساعت و سی و دو دقیقه طول کشید تا همه چیزو تمیز کردم. اشکم در اومد. هنوز نرفتم تست سنسور. ببینم چه گندی زدم. امیدوارم خرابکاری نکرده باشم، اخه این وسایل سنسور تمیز کنی رو تازه گرفتم با قبلیه فرق فیکیله. هم خیلی گرونه و هم خیلی جدید. ببینم چی وشد. خبرتون وکنم.
فعلا قربون همگی
بازم سال جدید و این رسم باستانی و زیبا رو به آرتین، سپیده، فرشته، سها، سریا، مورچه، علی، نیلو، شاهرخ، حامد، هستی، سیاوش ، مهتا و دنا، ورهرام، مانی و محمد تبریک می گم. برای تک تکتون سال خوبی رو آرزومندم. البته امیدوارم که با تلاش خودتون به چیزایی که می خواین برسین و اندکی به همخوابگی با سعادت خانوم نزدیک بشین و لذت ببرین. اگه بهش رسیدین که سلام منو هم برسونین.
قربون همگی
بدرود
( آرتین هم بدبخت شد، رفته خرید سنگین. این موسسه نجات باید هر چه سریعتر به کار بیفته وگرنه بدبخت میشیم. ورهرام برای یه ماه میاد ایران. بهش گفتم که با ارتین تماس بگیره. سعی کنین با هم برین عکاسی. بچه خیلی خیلی خوبیه. از من هم خیلی معقول تره. نوشته آخر بستنی توت فرنگی رو هم بخونین خیلی بامزه نوشته)
Friday, March 16, 2007
شکایت
آقا من بر علیه آرتین، سپیده، سها و بقیه افراد مربوط به این آدمها به دادگاه عالی آدمهای ورشکسته و یا در حال ورشکستگی شکایت می کنم. هی می گم بزارین من این وسایل رو بفروشم، کو گوشه شنوا. باز امرو هزینه کردم. یه کارت خون یا همون کارت بخون و یا حافظه بخون خریدم. البته خیلی ارزون. باید یه موسسه راه بندازم به نام موسسه نجات آدمهای هزینه کن از دست خودشان. من چی کاره بیدم. همش ای تقصیر آرتینه. من اصلا می رم یه موبایل می خرم که دوربین خوب داشته باشه. من وضعم بد بید. من بی پول بیدم. من نون خشک وخورم روزا. آخه منو چه به عکاسی. همش تقصیر ای سپیدست.
من شکایت از خودم در وکنم. به غول مراد می گم. می خوای به ملوس توهین کنیییییی؟؟؟؟
Wednesday, March 14, 2007
مه
امروز همه جا رو مه گرفته، اونم چه مه سنگینی
هوا هم گرم شده نسبتا، الان 7 درجست.
دلم می خواد برم بیرون راه برم. نمیشه باید رفت کتابخونه.
شدیدا نوستالژیک شدیم. حالمان بد است.
غر می زنیم تا جانمان در آید.
روز خوش.
Tuesday, March 13, 2007
شبهای روشن
شبهای روشن می بینییییییییییییییییییم،
چند بار می بینیییییییییییییییییییم،
نوستالژیک می شوییییییییییییییییییم،
حالمان بد است
اوضا پاک خرابه
یاد دورانی می افتییییییییییییییییییم
اشکمان دم مشکمان می آید
نیلو میگه تو مثل استاده ای، روزای اول رو که یادم میاد. می بینم راست میگه. تلخ بودم و غرق شده تو کتابا. حالا هم تلخ و غرق شده تو عکاسی. لعنت ابدی بر من.
Monday, March 12, 2007
طومار
وقتی دیر بیای سر کلاس و درس رو هم نخونده باشی و خوابتم بیاد نتیجه این میشه که هر چی استاد می گه انگار داره از اتم حرف می زنه و عین خر و بقیه جانوران دراز گوش فقط برو بر نگاش می کنی. هر چی هم میگه انگار نه انگار که درباره حقوقه. من الان دچار یاس فلسفی شدید شدم. هیچی از حرفای استاد رو نوفهمم. خیر سرم باید تحقیق هم تحویل بدم.حالا بگردین پیدا کنید پرتقال فروش را.
نتیجه این می باشد که دیگه حوصلم سر رفت و گفتم بشینم حداقل برای وب مطلب بنویسم. فعلا گور بابای حقوق.چند تا مطلب بود که می خواستم بنویسم ولی می بینم اصلا حالش نیست. حالا باز یه سریشون رو می گم. به قولی خلاصه ای از مشروح خبرها:
اول از همه اینکه فکر می کنم همگی شاهکار جدید سیگما رو دیدین. لنز 200-500 میلیمتری با اف 2.8. هنوز هیچ اطلاعاتی در باره وزن وقیمت و یا مشخصات دقیق تری از این بازوکا در دسترش نیست. اگه وزنش بیشتر از 500میلیمتری ثابت کنون باشه و قیمتش پایین نباشه اونوقت باید نشست و دید محصول شکست تجاری می خوره یا نه. قابل توجه دوستان که وزن لنز کنون حدود 3.5 کیلو هست. حالا اینجوری که شکل ای لنز سیگما نشون میده باید نزدیک 5 کیلویی باشه.
خبر بعدی اینه که یه فیلمی اومده به نام 300 و باز زر زر ملت ایران در اومده. می گن ایرانی ها رو ملتی وحشی و بربر معرفی کرده. غیر از اینه؟ تنها چیزی که بلدیم اینه که بشینیم پشت ای اینترنت و هی فقط شعار بدیم.چرا اینهمه سرو صدا در باره بازداشت زنان انجام نمیشه. چرا کسی بمب و دینامیت و خمپاره برای سایتهای ایرانی درست نمیکنه که وابسته به حکومتن. هنوز تعداد زیادی فکر می کنن این زنان برای شوهر یابی و این مسایل احمقانه دارن اینکارا رو می کنن و یا همه این مسایل یه نوع نمایشه. تازه همه اینا به کنار هنوز از سال 67 چیزی نگذشته. شواهد کشتار مردم توی جنگ هنوز هست. جنگی که 7 سال بی خودی ادامه پیدا کرد.هنوز ...
ای داد بیداد استاد سوال پرسید.....
آخ...
وای
چیزه
سر زبونم بودا...
آقا الان میگیم...چیزه...
هچ گند زدم طبق معمول. خوب بریم سر حرف اصلی، خلاصه اینکه با این شلوغ بازیه ایرانیها مخالفم. در ضمن به عرضتون برسونم که فیلم هنوز کاملن پخش نشده تا الان 70 میلیون تو آمریکا فروش داشته. حالا یه چیز دیگه. به نظر شما قیافه احمدی نژاد چیزی از یه هیولا کم داره؟؟؟ یا قیافه اون ایرانیایی که هزار بار بهشون می گن آقا صبر کنین الان اوضاع مناسب نیست، نرین کربلا. اینا برای دیدن کربلا( حالا به هر دلیلی) بدون توجه به مسایل امنیتی زرت میرن اونجا یا کشته میشن و یا دزد پدرشونو در میاره! قیافه هاشونو دیدین؟ خیلی با هیولا فرق ندارن. یه مشت مردم عادی شستشوی مغزی داده شده.و یا زنایی که سیا پوشن و توی عملیات استشهادی می خوان شرکت کنن! و یا بسیجیا.اینا همشون هیولان دیگه. وقتی خودمون هیچ احترامی برای خودمون قائل نیستیم چه انتظاری از یه شرکت فیلم سازی داریم؟حالا همتون احتمالن فکر می کنین من دارم توهین می کنم و رفتم اونور دنیا و حالیم نیست. خوب تا نیاین نمی بینین. تقریبا هر روز این مساله ایرانی بودن رو به نحوی می تونم حس کنم. تا به ملت می گی ایرانی همه برق ازشون می پره. ناراحت کنندست. تازه ما چرا فقط سر فیلم سرو صدامون در میاد. چرا سر اینهمه سریال و مطلب که توی تلویزون پخش میشه و توهین کننده است به ایرانیا، چرا صدامون در نمیاد؟
ملت عجیبی داریم.
...هوا داره گرم میشه. دیگه خیلی سرد بشه میره رو منفی 8 و روزا تا مثبت 4 هم میرسه. بهار نزدیکه. راستی ورهرام هم داره هفته دیگه میاد ایران. خلاصه می خواد یه ماهی حال کنه. خوشی به حالش. منم امیدوارم این درسا زودتر تمون بشه و بتونم برم عکاسی. دیشب داشتم به سریا می گفتم که اینهمه هزینه کردم و خرتو پرت خریدم ولی همش دارن خاک می خورن. اگه این بهار نرسم برم عکاسی و اگه ببینم که واقعا اینقدر گرفتار شدم که دیگه وقت راحت آزاد ندارم برای عکاسی احتمالن بفروشمشون. چون اگه کار پیدا کنم میشه کار+ درس+ گرفتاریهای روزانه و چیزایی که آدم از زندگیش کم میشه: عکاسی+ اینترنت+ ولگردی.
خوشبختانه نیکون یه لنز 18-200 میلیمتری داره که رنج بسیار خوبیه. میشه همه چیزو داد و رفت روی نیکون. یه دوربین و لنز داشته باشی و یه کیف کولوچو و بقیه رو بدی بره. راحت . یه چیزی هم باشه که دچار یاس فلسفی عمیق نشم. حالا باید ببینم اوضاع چجور می گذره. یه وقتم دیدین ییهو رفتم یه هفته عکاسی و خودمو خفه کردم. به قول شما فرنگیا: ایت دیپندز.( سپیده ترجمه کن)
آها یه خبر دیگه:گویا نیما سایت فوتو رو فروخته به ایرج!!! سگ زرد برادر شغاله! سایت عکاسی هم که قربونشون برم یه مشت کون گشاد. فکر کنم اینا هم یه یک سالی طول بکشه و هنوز در حالت بتا باقی بمونن. کلاس شده. اصلا منم از این به بعد می گم وبلاگ بوف کور بتا. کلی هم کلاسه.
و حرف آخر اینکه به پیر به پیغمبر اینقدر حرف الکی نزنین. یه خورده مطلب بخونین. من نمی فهمم چرا اینقدر شایعه، بی سوادی و حماقت توی ایران طرفدار داره. دیروز داشتم با یه عزیز عکاسی صحبت می کردم، برگشت گفت که همه از لنز 50-500میلیمتری سیگما تعریف می کنن. من می خوام برم 100-400 و یا 400 ثابت بگیرم. بعد من برگشتم گفتم که اون لنز 400میلیمتری اف 4 که می خوای بگیری به اندازه لنز مثلا 300میلیمتری ثابت شارپ نیست. همون 100-400 بگیری بهتره. شروع کرد که وای نه من لنز شارپ می خوامو لنز سیگما رو همه تعریف می کردن و همه راضی بودن و من گرفتم ولی راضیم نکرد و از این حرفا. یعنی اگه اونجا بودم و یه شاتگان دستم بود دخلش در اومده بود. برگشتم گفتم اولا همه گه می خورن که از سیگما تعریف می کنن و بعدم تو لنز سری ال کنون رو با سیگما مقایسه می کنی؟؟؟
هنوز در حیرتم. حیرت می کنیییییییییییییییم.
کلاس هنو ادامه داره. گشنممممممممممممممممممممه.
نتیجه این می باشد که دیگه حوصلم سر رفت و گفتم بشینم حداقل برای وب مطلب بنویسم. فعلا گور بابای حقوق.چند تا مطلب بود که می خواستم بنویسم ولی می بینم اصلا حالش نیست. حالا باز یه سریشون رو می گم. به قولی خلاصه ای از مشروح خبرها:
اول از همه اینکه فکر می کنم همگی شاهکار جدید سیگما رو دیدین. لنز 200-500 میلیمتری با اف 2.8. هنوز هیچ اطلاعاتی در باره وزن وقیمت و یا مشخصات دقیق تری از این بازوکا در دسترش نیست. اگه وزنش بیشتر از 500میلیمتری ثابت کنون باشه و قیمتش پایین نباشه اونوقت باید نشست و دید محصول شکست تجاری می خوره یا نه. قابل توجه دوستان که وزن لنز کنون حدود 3.5 کیلو هست. حالا اینجوری که شکل ای لنز سیگما نشون میده باید نزدیک 5 کیلویی باشه.
خبر بعدی اینه که یه فیلمی اومده به نام 300 و باز زر زر ملت ایران در اومده. می گن ایرانی ها رو ملتی وحشی و بربر معرفی کرده. غیر از اینه؟ تنها چیزی که بلدیم اینه که بشینیم پشت ای اینترنت و هی فقط شعار بدیم.چرا اینهمه سرو صدا در باره بازداشت زنان انجام نمیشه. چرا کسی بمب و دینامیت و خمپاره برای سایتهای ایرانی درست نمیکنه که وابسته به حکومتن. هنوز تعداد زیادی فکر می کنن این زنان برای شوهر یابی و این مسایل احمقانه دارن اینکارا رو می کنن و یا همه این مسایل یه نوع نمایشه. تازه همه اینا به کنار هنوز از سال 67 چیزی نگذشته. شواهد کشتار مردم توی جنگ هنوز هست. جنگی که 7 سال بی خودی ادامه پیدا کرد.هنوز ...
ای داد بیداد استاد سوال پرسید.....
آخ...
وای
چیزه
سر زبونم بودا...
آقا الان میگیم...چیزه...
هچ گند زدم طبق معمول. خوب بریم سر حرف اصلی، خلاصه اینکه با این شلوغ بازیه ایرانیها مخالفم. در ضمن به عرضتون برسونم که فیلم هنوز کاملن پخش نشده تا الان 70 میلیون تو آمریکا فروش داشته. حالا یه چیز دیگه. به نظر شما قیافه احمدی نژاد چیزی از یه هیولا کم داره؟؟؟ یا قیافه اون ایرانیایی که هزار بار بهشون می گن آقا صبر کنین الان اوضاع مناسب نیست، نرین کربلا. اینا برای دیدن کربلا( حالا به هر دلیلی) بدون توجه به مسایل امنیتی زرت میرن اونجا یا کشته میشن و یا دزد پدرشونو در میاره! قیافه هاشونو دیدین؟ خیلی با هیولا فرق ندارن. یه مشت مردم عادی شستشوی مغزی داده شده.و یا زنایی که سیا پوشن و توی عملیات استشهادی می خوان شرکت کنن! و یا بسیجیا.اینا همشون هیولان دیگه. وقتی خودمون هیچ احترامی برای خودمون قائل نیستیم چه انتظاری از یه شرکت فیلم سازی داریم؟حالا همتون احتمالن فکر می کنین من دارم توهین می کنم و رفتم اونور دنیا و حالیم نیست. خوب تا نیاین نمی بینین. تقریبا هر روز این مساله ایرانی بودن رو به نحوی می تونم حس کنم. تا به ملت می گی ایرانی همه برق ازشون می پره. ناراحت کنندست. تازه ما چرا فقط سر فیلم سرو صدامون در میاد. چرا سر اینهمه سریال و مطلب که توی تلویزون پخش میشه و توهین کننده است به ایرانیا، چرا صدامون در نمیاد؟
ملت عجیبی داریم.
...هوا داره گرم میشه. دیگه خیلی سرد بشه میره رو منفی 8 و روزا تا مثبت 4 هم میرسه. بهار نزدیکه. راستی ورهرام هم داره هفته دیگه میاد ایران. خلاصه می خواد یه ماهی حال کنه. خوشی به حالش. منم امیدوارم این درسا زودتر تمون بشه و بتونم برم عکاسی. دیشب داشتم به سریا می گفتم که اینهمه هزینه کردم و خرتو پرت خریدم ولی همش دارن خاک می خورن. اگه این بهار نرسم برم عکاسی و اگه ببینم که واقعا اینقدر گرفتار شدم که دیگه وقت راحت آزاد ندارم برای عکاسی احتمالن بفروشمشون. چون اگه کار پیدا کنم میشه کار+ درس+ گرفتاریهای روزانه و چیزایی که آدم از زندگیش کم میشه: عکاسی+ اینترنت+ ولگردی.
خوشبختانه نیکون یه لنز 18-200 میلیمتری داره که رنج بسیار خوبیه. میشه همه چیزو داد و رفت روی نیکون. یه دوربین و لنز داشته باشی و یه کیف کولوچو و بقیه رو بدی بره. راحت . یه چیزی هم باشه که دچار یاس فلسفی عمیق نشم. حالا باید ببینم اوضاع چجور می گذره. یه وقتم دیدین ییهو رفتم یه هفته عکاسی و خودمو خفه کردم. به قول شما فرنگیا: ایت دیپندز.( سپیده ترجمه کن)
آها یه خبر دیگه:گویا نیما سایت فوتو رو فروخته به ایرج!!! سگ زرد برادر شغاله! سایت عکاسی هم که قربونشون برم یه مشت کون گشاد. فکر کنم اینا هم یه یک سالی طول بکشه و هنوز در حالت بتا باقی بمونن. کلاس شده. اصلا منم از این به بعد می گم وبلاگ بوف کور بتا. کلی هم کلاسه.
و حرف آخر اینکه به پیر به پیغمبر اینقدر حرف الکی نزنین. یه خورده مطلب بخونین. من نمی فهمم چرا اینقدر شایعه، بی سوادی و حماقت توی ایران طرفدار داره. دیروز داشتم با یه عزیز عکاسی صحبت می کردم، برگشت گفت که همه از لنز 50-500میلیمتری سیگما تعریف می کنن. من می خوام برم 100-400 و یا 400 ثابت بگیرم. بعد من برگشتم گفتم که اون لنز 400میلیمتری اف 4 که می خوای بگیری به اندازه لنز مثلا 300میلیمتری ثابت شارپ نیست. همون 100-400 بگیری بهتره. شروع کرد که وای نه من لنز شارپ می خوامو لنز سیگما رو همه تعریف می کردن و همه راضی بودن و من گرفتم ولی راضیم نکرد و از این حرفا. یعنی اگه اونجا بودم و یه شاتگان دستم بود دخلش در اومده بود. برگشتم گفتم اولا همه گه می خورن که از سیگما تعریف می کنن و بعدم تو لنز سری ال کنون رو با سیگما مقایسه می کنی؟؟؟
هنوز در حیرتم. حیرت می کنیییییییییییییییم.
کلاس هنو ادامه داره. گشنممممممممممممممممممممه.
Sunday, March 4, 2007
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام. من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا ، زائر ظلمت گيسوي توام.گيسوان تو پريشانتر ازانديشه من ، گيسوان تو شب بي پايان.جنگل عطر آلود. شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي،از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر مي كردم.
من هنوز از عطر نفس هاي تو سرشار سرور ، گيسوان تو در انديشه من ، گرم رقصي موزون . کاشکي پنجه من ، در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست. چشم من ، چشمه زاينده اشک ،گونه ام بستر رود .کاشکي همچو حبابي بر آب ، در نگاه تو تهي ميشدم از بود ونبود.
من هنوز از عطر نفس هاي تو سرشار سرور ، گيسوان تو در انديشه من ، گرم رقصي موزون . کاشکي پنجه من ، در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست. چشم من ، چشمه زاينده اشک ،گونه ام بستر رود .کاشکي همچو حبابي بر آب ، در نگاه تو تهي ميشدم از بود ونبود.
واي ،باران ، باران ! شيشه پنجره را باران شست. از دل من اما، _ چه کسي نقش ترا خواهد شست؟آسمان سربي رنگ، من درون قفس . سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي باران ،باران ، پرمرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشي هاست ! خواب را دريابيم ، که در آن دولت خاموشي هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشي هاست! من شکوفایي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ، ونداي که به من مي گويد :( گر چه شب تاريک است) دل قوي دار سحر نزديک است دل من ، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند. آسمان آبي ، _نفس صبح صداقت آبي ست_ديده در آينه صبح ترا مي بيند از گريبان تو صبح ، صادق مي گشايد پر و بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاک سحري؟ _نه،_از آن پاکتري. تو بهاري ؟ _نه،_بهاران از تست. از تو مي گيرم وام ، هر بهار اين همه زيبايي را. هوس باغ و بهارانم نيست! اي بهين باغ و بهارانم تو!
خواب روياي فراموشي هاست ! خواب را دريابيم ، که در آن دولت خاموشي هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشي هاست! من شکوفایي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ، ونداي که به من مي گويد :( گر چه شب تاريک است) دل قوي دار سحر نزديک است دل من ، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند. آسمان آبي ، _نفس صبح صداقت آبي ست_ديده در آينه صبح ترا مي بيند از گريبان تو صبح ، صادق مي گشايد پر و بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاک سحري؟ _نه،_از آن پاکتري. تو بهاري ؟ _نه،_بهاران از تست. از تو مي گيرم وام ، هر بهار اين همه زيبايي را. هوس باغ و بهارانم نيست! اي بهين باغ و بهارانم تو!
گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم .شانه بالا زدنت را، _ بي قيد _ و تكان دادن دستت كه ، _مهم نيست زياد_ و تكان دادن سر را كه، _ عجيب ! عاقبت مرد ؟_ افسوس ! _ كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
آه مگذار ،که دستان من آن اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپيد دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد . من چه مي گويم،آه ... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست . تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من.
( قسمتهایی از نوشته های حمید مصدق، کش رفته شده از وبلاگ سپیده، توسط جغد بال شکسته!)
Friday, March 2, 2007
مدتی قبل دو تا از دی وی دی های آدم از بین بره، محل نزاری و بگی حتما بک آپ اونها رو دارم، مخصوصا یکی از چیزایی که همیشه تو ذهنت باشه اومدن عزیز ترین آدم توی زندگیت باشه که اومد بیمارستان. تو با موهای بلندش بازی کردی. باهاش اولین راه رفتنها رو شروع کردی. کمکت کرد که پاشی. همش باهاش حرف زدی. ازش فیلم گرفتی...مدتی باشه که دلت گرفته باشه. داری احساس تنهایی می کنی. دلت می خواد اینجا باشه. دنبال عکسایی می گردی، شروع می کنی کل سی دی و دی وی دی هایی رو که داری رو می گردی. دونه به دونه. مرور خاطرات. عکسها. هر کدومو که باز می کنی نفست توی سینه حبس میشه. منتظری توی هر کدومشون اون فیلم رو پیدا کنی. یا فیلم خداحافظی. یا فیلم رستوران. فیلمهای با هم بودن. می گردی و باز می گردی. هر کدومو چند بار چک می کنی. سرعت کامپیوتر پایین اومده. باید هی صبر کنی. کم کم واقعیت تلخ جلوی چشمات قهقه می زنه. فیلما توی اون دوی وی دی بود. دیگه بک ازشون نداری. تموم شدن. دیگه نیستن. چقدر تلخه. حالا فقط مغز تو هست که اونا رو جلوی چشت میاره. دیگه باید با رویا بهشون نگاه کنی. توی تنهاییت فکر کنی و به یادشون بیاری. دیگه برات ملموس نیستن. دیگه تنهایی.
کلی از عکسای لندن و ایران توی دی وی دی دوم بوده، اونا هم از بین رفتن. برات مهم نیست. اصلا مهم نیست. ولی فیمهااا. اون موقع دوربین 8700 نیکون داشتی. می شد باهاش فیلم هم گرفت. همه عکساش رفته، فیلماش دیگه نیست. دارم می سوزم. خوره خوره ...کم کم تمام وجودت پر از خوره مرگه...
همش فکر می کنی اگه ازشون 3 تا بک داشتی. اگه فلان کارو کرده بودی. اگه از بین نرفته بودن. پنجره اتاقت بازه. باد خیلی سردی میاد. لخت روی تختت نشستی. کرخت شدی. دیگه حسی نداری. صورتت پر از اشکه. سردی هوا رو روی صورتت حس می کنی. دوربینا روی میزن. لنزها و وسایل همه روی میزن. به همشون بدون حس نگاه می کنی. تمام سی دی ها و دی وی دی ها جلوت ریختن. سردت نیست. گشنت نیست. خوابت نمی یاد. دچار یاس فلسفی نشدی.
فقط کرختی. دلت می خواد همه این وسایل رو از پنجره پرت کنی بیرون. فریاد بکشی. بری بیرون همینطور راه بری. بری روی دریاچه یخ زده راه بری.
یخ زیر پات می شکنه. توی آب فرو میری. فیلمها جلوی چشمات توی آب پخش می شن. انگار پروژکتور قوی داره توی اعماق برایت از توی ذهنت پخش می کنه.
پنجره بازه. صورتت خیس. کرختی ولی یه جایی توی قفسه سینت نمی زاره نفس بکشی. احساس خفگی می کنی. احساس اینکه کل قفسه سینت داره می سوزه. خاطراتت از بین رفته. تو موندی.. تو تنها موندی و داری می سوزه.
پنجره هنوز بازه....
Wednesday, February 28, 2007
نکته ها
از بس تنبلی می کنم توی نوشتن، حالا که اومدم بنویسم می بینم که د بیا چقدر باید بنویسم. حالا اگه حالش بود بدون سانسور می نویسم در غیر اینصورت : سانسوور می کنییییم.
اول از همه اینکه یه توضیحی بدم در مورد نوشته پایینی. مثلی اینکه مقداری توضیح احتیاج هست. اگرچه به نظرم کاملا واضحه. سپیده درست فهمیده، جریان سادست: زن سیاه پوش شوهرش مرده، بعد از مدتی انگشتر رو در دیداری از قبر میزاره تو شکاف قبر، پدر دختر سفید پوش قبر کنه، می بینه و ور می داره، قبل از مراسم عروسی دخترش فوت می کنه ولی انگشتر رو داده بوده به دخترش. خوانندگان عزیز لطفا مقداری اون دوقوله را به کار بندازین و قوه تخیل رو به کار بگیرین. که امرییست ضروری. چون اگه اینو نوگرفتین بخواین برین نوشته ها جویس و ادبیات پست مدرن مثل مداد پاک کن ها رو بخونین دیگه چی می خواین بگین؟!
در مورد اشکالات دیکته ای که دوستان عزیز گرفتن هم باید بگم که من الان 3 ساله از اون کشور زدم بیرون. نه فارسی می خونم و نه فارسی می بینم. خیلی هنر کنم همین خوندن خبرها و وبلاگ های دوستانه، برای همین مقداری فارسیم نم کشیده. همین که مثل خیلیها توی حرف زدنم انگلیسی بلغور نمی کنم به عنوان اینکه فارسیم یادم رفته خودش کلی هنره. یکی رو میشناسم که بعد از 8 ماه اینوری حرف می زنه:
- آره، امروز رفتیم سکول، کلس داشتیم. بعد استاد اومد کلی آرگیومنت داشتیم و کلی هم بورینگ بود. بعدش اینوایتمون کرد برای یه لانچ دسته جمعی. کلی فان بود. ( سپیده لطفا ترجمه اش کن بقیه راحت بخونن!)
در ضمن دو تا از غلطای دیکته ای که گرفتین رو عمدا نوشته بودم. همه غلطا که غلط نیست دیگه.
مطلب دیگه اینکه سایت وزین و معظم فوتو دات نت( نه اون قبرستون فوتو دات عر عر) داره تغییرات اساسی میده توی سایتش. کلی هم خوب شده. خر کیف شدم. دنبال خبرنگار اینترنتی هم می گردن. کسی که براشون خبرها رو آپ کنه توی سایت. کار سختی هم نیست. به شخصه نمی خوام اینقدر درگیر کار عکاسی بشم وگرنه خودم خیلی علاقه دارم که برم تقاضا کنم ولی اگه کسی خواست بره می تونه قسمت پایین سایت ( صفحه اولشون ) رو بخونه.
بازم از دنیای عکاسی: سونی دو تا دوربین جدید کامپکت رو عرضه کرده از سری H. به نامهای H9, H7. با 8 مگا سنسور و کلی امکانات. قیمت عالی و تازه اچ 9 تکنولوژی عکاسی در شب هم داره. یعنی در تاریکیه کامل میشه عکاسی کرد. یه زمانی کنون حرف اول رو می زد تو دنیای عکاسی. ولی مثل اینکه دیگه اینطوری نیست. نیکون دی 80 فعلا رو بورسه و سونی هم توی کامپکتها داره بازار رو میگیره. رقیب سر سخت پاناسونیک هم اگه نویز سنسوراشو درست کنه دیگه کاره همه زاره. خلاصه دیگه اگه دیدین کسی هی زر زر کنون کنون کرد با همون دوربینش خفش کنین.
مطلب عکاسی وبلاگی: آرتین توی وبش یه مطلب جالب در مورد عکاسی نوشته. برین بخونین. چیزیه که من زبونم در میاد و کچل میشم تا بعضیا رعایت کنن. کلا اصول اولیه عکاسی رو که به کسی می خوام یاد بدم تقریبا همین چیزایی که آرتین گفت رو می گم.
مطلب وبلاگی: امروز حال کردم دیدم جماعت تنبل وب نویس ییهو همه با همم فعال شدن: مورچه، آرتین، الدوزلار آپ کردن. جای بسی خوشوقتیست.
مطلب بازم عکاسی: این چند وقت عکسای شب رو گذاشتم توی سایت. ولی دیرو داشتم نگاه می کردم دیدم کلی عکس از انگلیس دارم که قدیمیه ولی عکسای خیلی خوبی هستن و شاید خیلیا ندیده باشن. ممکنه ییهو چند تاشونو آپ کنم. نگین جر زدی. از الان دارم اعلام می کنم .
مطلب سایت عکاسی: امروز متوجه شدم که تعداد بچه هایی که توی سایت عکاسی عضو شدن و عکس می زارن بیشتر شده. باز جای شکرش باقیه. امیدوارم اونجا رونق بگیره. امروز که حالم از ای فوتو عرعر بهم خورد. عکسای بسیار مزخرف. ملت آخه چی فکر می کنن؟ یعنی طرف 100 تا عکس گذاشته، مر... دونگ، همشون عین هم، یعنی یه ذره پیشرفت نکرده. آخه ......
فحش می دهیییییم.
Sunday, February 25, 2007
شکاف
قسمت اول:
قبرستان. دوربین روی زمین قرار دارد و از زاویه پایین، جماعت را نشان می دهد. همه سیاه پوش. دور قبری ایستاده اند. به نظر همه آدمهای متولی می آیند. آسمان پر از ابر خاکستری است. باد نمی آید ولی فقط دامن سیاه زنی که رو بروی قبر ایستاده تکان می خورد. گویی فقط باد برای او است. دوربین مقداری زوم می کند و در دستهای زن رز سیاه شده ای را در کادر قرار می دهد. انگشتر طلایی رنگی چشمها را بعد از گل رز سیاه به خود جذب می کند. دوربین به آرامی حرکت می کند. زاویه را تغییر می دهد. فقط پاها قابل دیدن هستند. در زاویه ای قرار می گیرد که نیمه پایین قبر مشخص است و نیمه ای از کفشهای شیک و سیاه و واکس زده زن نیز در کادر قرار دارد. صدای هق هق ملایمی به گوش می رسد. بعد از 5 ثانیه دوربین بدون حرکت و تغییر زاویه مقداری زوم می کند. گوشه ای از قبر را در کناره کادر می شود دید که شکاف کوچکی دارد. دوربین روی شکاف ثابت می ماند تا صحنه حالت رویا پیدا کرده و بعد همه چیز محو می شود.
قسمت دوم:
قبرستان. معلوم نیست چه زمانی گذشته است. باد شدیدی می آید. دوربین روبروی زن قرار دارد و زن روبری همان قبر. زن تمام تلاشش را می کند تا روسری اش را مرتب نگه دارد. به نظر می رسد که کار بی هوده ای را دائما دارد تکرار می کند. دوربین شروع به چرخیدن می کند. به آرامی به سمت چپ زن می رود. تا صورت زن بالا می رود و نیمه صورت زن و همزمان قبر را نشان می دهد. اول فوکوس روی قبر است. 3 ثانیه ثابت می ماند. گویی زمان زیادی گذشته است. سنگ قبر کهنه به نظر می رسد. فوکوس روی نیمرخ صورت زن ثابت می ماند. زن همچنان جوان مانده است. هیچ تغییری که نشان از تغییر زمان یا پیر شدن زن باشد را نمی توان در صورتش دید. باد شدید روسری اش را کنار می زند و مقداری از موهایش بیرون می ریزد. موهای سیاه و محکم بسته شده به نظر می رسد. دوربین از کنار صورت زن شروع به پایین رفتن می کند و در همین هنگان زن شروع می کند به رفتن. از سمت چپ قبر حرکت می کند و با گامهایی منظم و با مقداری تحکم از کنار قبر می گذرد. دوربین مقداری از ساق و کفشها را نشان می دهد. همان کفشهای قسمت قبلی در این قسمت نیز وجود دارند. وقتی زن از گوشه قبر می گذرد فوکوس از روی پاها به روی گوشه قبر که شکاف دارد تغییر می کند و ثابت باقی می ماند. شکاف قبر بزرگتر شده است. زن بعد از رفتن چند گام می ایستد. 1 ثانیه مکث و بعد بر می گردد. دوربین شروع به عقب رفتن می کند، زاویه همان است. دوربین گویی رو زمین حرکت می کند. زاویه از پایین ادامه دارد. به محض اینکه زن کامل در کادر قرار گرفت خم می شود. و در همین لحظه فوکوس عوض می شود و دیگر زن واضح نیست. در حال تقلا با دستانش است.
دوربین عقب و عقب تر می رود. از سوراخ قبری می گذرد. صدای کنده شدن به گوش می رسد و بعد انتهای بیلی از توی قبر بالا می آید و بعد از آن نیز کله مردی. به محض اینکه کله مرد نمایان می شود فوکوس به روی نیمرخ مرد ثابت می شود. مرد دارد ته قبر را نگاه می کند. نفس نفس می زند. صورتش آفتاب سوخته است. موهایش دارند سفید می شوند. بعد از چند ثانیه سرش رابالا می گیرد. شروع می کند به نگاه کردن به اطراف. به سمت زن نگاه می کند. فوکوس به روی پشت کله مرد تنظیم می شود. و در همین لحظه برق زرد چیزی در دستهای زن در دور دستی که محو است یک لحظه چشم را به سمت خودش منحرف می کند. برق طلایی در کنار سمت راست گوش مرد به وجود می آید. فوکوس سریع به روی زن که راست شده است بر می گردد. زن می چرخد و از قبر دور می شود.
قسمت سوم:
اتاقی نسبتا تاریک. کوچک به نظر می رسد و مربع. در، در انتهای دیگر اتاق است و پنجره ای نیز در کناره سمت چپ. کف زمین نیمچه خاکی است. گلیمی شدیدا فرسوده در دم در است و موکت تقریبا از بین رفته قسمت نزدیک دوربین را پر کرده است. دشکچه ای که رنگش معلوم نیست زیر پنجره است. در کناره سمت راست پرده ای عمود بر دیوار آویزان است. رنگ پرده معلوم نیست و نقش و نگارها هم تقریبا از بین رفته اند. تنها منبع نوری اتاق ، نوری است که از پنجره می تابد. جلوی تشک چند تا لباس در هم وجود دارد و با یک جعبه فلزی کوچک که وسایل خیاطی در آن وجود دارند و کنار آن چراغ علاء الدینی که شعله اش معلوم است. روی چراغ هیچی نیست. در گوشه کادر، سمت چپ به سختی وسایلی نظیر قابلمه ای سیاه و 4 بشقاب و چنگال و 3 عدد استکان چایخوری کوچک دیده می شوند. تقریبا قابل شمارش نیستند. درضلع ته اتاق ، سمت راست، رو بروی در ، دوربین ثابت و در ارتفاع یک صندلی قرار گرفته است. تمام فضای اتاق را به صورت سیاه و سفید نشان می دهد. در پشت پرده شبه دو زن دیده می شود. بدون گفتگو. یکی از زنها دارد روی صورت زن دیگری کاری می کند. 10 ثانیه بدون گفتگو ادامه دارد. ناگهان صدایی شنیده می شود. مثل نجوا. معلوم نیست کدام زن حرف می زند:
- شومممه!!!
صدای زن دیگری به مانند قبلی با حالت نجوا جواب می دهد:
- چاره ای نی، هفته دیگه تعطیلیش تموم میشه و بر می گرده ولایتش، باید واهاش برم. بابا هم تو ای دنیا ازم راضیه. خودش به ای وصلت راضی بو. چهلش دیرو تمو شد. چاره ای نی. نمی شه تا سال صب کرد.
- خدا عمرش بده، ایشالا با اعمه اطهار.... تما عمرش برای مردم قبر کند و حالا خودشم زیر خاکه ...به حق حضرت ابولفضل...
نجوا ادامه دارد. ولی مفهوم نیست. فضا شروع به تاریک شدن می کند و صحنه کاملا تاریک می شود.
قسمت چهارم:
دوربین از بالا زاویه پایین را نشان می دهد. توی کوچه ای، در روستایی، جمعیت زیادی جمع شده اند. زنها یا توی کوچه اند و یا روی پشت بامهایشان. کل خانه ها کاه گلی هستند. دری باز می شود و مرد ی که کت و شلوار سیاهی پوشیده بیرون می آید. طنابی در دستانش است. بعد از او خر خاکستری رنگ تمیزی که خوشگل هم هست بیرون می آید. روی خر زنی که سفید پوش است نشسته. خر را آزین کرده اند. جزئیات معلوم نیست. مرد در کنار خر شروع می کند به راه رفتن. جمعیت شروع به شادی می کنند. دوربین به آرامی به سمت پایین حرکت می کند. به ارتفاع یک صندلی که رسید شروع می کند به زوم کردن. از کناره صورت خر دست زن معلوم است. فوکوس از روی نیمرخ خر به روی دست زن عوض می شود. انگشتری آشنا در دستان زن جلب توجه می کند. دوربین به آرامی روی دست زن زوم می شود و ثابت می ماند. انگشتری که در دستان زن سیاه پوش بود در دستهای زن سفید پوش دیده می شود. در همین لحظه مرد جلوی خر می رود. کل کادر را کت سیاه پر می کند که سفیدی پیراهن زیرش مقداری معلوم است. دوربین فوکوس را عوض نمی کند. بنابراین کت تماما محو است. 5 ثانیه به سمت دوربین پیش می آید. دوربین شروع به بالا رفتن می کند و در همین حرکت عقب هم می رود. بعد از چند ثانیه صدای باران به گوش می رسد. چیزی معلوم نیست ولی صدا همچنان می آید. دوربین همچنان با جمعیت و بدون تغییر زاویه به آرامی عقب می رود. کم کم دانه های باران معلوم می شوند و واکنش مردم نیز نشان می دهد که باران می آید. هوا و خانه ها قهوه ای رنگ است. دوربین زاویه را عوض می کند و به آرامی شروع می کند به دوردستها را نشان دادن. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پر کرده اند.
قبرستان. دوربین روی زمین قرار دارد و از زاویه پایین، جماعت را نشان می دهد. همه سیاه پوش. دور قبری ایستاده اند. به نظر همه آدمهای متولی می آیند. آسمان پر از ابر خاکستری است. باد نمی آید ولی فقط دامن سیاه زنی که رو بروی قبر ایستاده تکان می خورد. گویی فقط باد برای او است. دوربین مقداری زوم می کند و در دستهای زن رز سیاه شده ای را در کادر قرار می دهد. انگشتر طلایی رنگی چشمها را بعد از گل رز سیاه به خود جذب می کند. دوربین به آرامی حرکت می کند. زاویه را تغییر می دهد. فقط پاها قابل دیدن هستند. در زاویه ای قرار می گیرد که نیمه پایین قبر مشخص است و نیمه ای از کفشهای شیک و سیاه و واکس زده زن نیز در کادر قرار دارد. صدای هق هق ملایمی به گوش می رسد. بعد از 5 ثانیه دوربین بدون حرکت و تغییر زاویه مقداری زوم می کند. گوشه ای از قبر را در کناره کادر می شود دید که شکاف کوچکی دارد. دوربین روی شکاف ثابت می ماند تا صحنه حالت رویا پیدا کرده و بعد همه چیز محو می شود.
قسمت دوم:
قبرستان. معلوم نیست چه زمانی گذشته است. باد شدیدی می آید. دوربین روبروی زن قرار دارد و زن روبری همان قبر. زن تمام تلاشش را می کند تا روسری اش را مرتب نگه دارد. به نظر می رسد که کار بی هوده ای را دائما دارد تکرار می کند. دوربین شروع به چرخیدن می کند. به آرامی به سمت چپ زن می رود. تا صورت زن بالا می رود و نیمه صورت زن و همزمان قبر را نشان می دهد. اول فوکوس روی قبر است. 3 ثانیه ثابت می ماند. گویی زمان زیادی گذشته است. سنگ قبر کهنه به نظر می رسد. فوکوس روی نیمرخ صورت زن ثابت می ماند. زن همچنان جوان مانده است. هیچ تغییری که نشان از تغییر زمان یا پیر شدن زن باشد را نمی توان در صورتش دید. باد شدید روسری اش را کنار می زند و مقداری از موهایش بیرون می ریزد. موهای سیاه و محکم بسته شده به نظر می رسد. دوربین از کنار صورت زن شروع به پایین رفتن می کند و در همین هنگان زن شروع می کند به رفتن. از سمت چپ قبر حرکت می کند و با گامهایی منظم و با مقداری تحکم از کنار قبر می گذرد. دوربین مقداری از ساق و کفشها را نشان می دهد. همان کفشهای قسمت قبلی در این قسمت نیز وجود دارند. وقتی زن از گوشه قبر می گذرد فوکوس از روی پاها به روی گوشه قبر که شکاف دارد تغییر می کند و ثابت باقی می ماند. شکاف قبر بزرگتر شده است. زن بعد از رفتن چند گام می ایستد. 1 ثانیه مکث و بعد بر می گردد. دوربین شروع به عقب رفتن می کند، زاویه همان است. دوربین گویی رو زمین حرکت می کند. زاویه از پایین ادامه دارد. به محض اینکه زن کامل در کادر قرار گرفت خم می شود. و در همین لحظه فوکوس عوض می شود و دیگر زن واضح نیست. در حال تقلا با دستانش است.
دوربین عقب و عقب تر می رود. از سوراخ قبری می گذرد. صدای کنده شدن به گوش می رسد و بعد انتهای بیلی از توی قبر بالا می آید و بعد از آن نیز کله مردی. به محض اینکه کله مرد نمایان می شود فوکوس به روی نیمرخ مرد ثابت می شود. مرد دارد ته قبر را نگاه می کند. نفس نفس می زند. صورتش آفتاب سوخته است. موهایش دارند سفید می شوند. بعد از چند ثانیه سرش رابالا می گیرد. شروع می کند به نگاه کردن به اطراف. به سمت زن نگاه می کند. فوکوس به روی پشت کله مرد تنظیم می شود. و در همین لحظه برق زرد چیزی در دستهای زن در دور دستی که محو است یک لحظه چشم را به سمت خودش منحرف می کند. برق طلایی در کنار سمت راست گوش مرد به وجود می آید. فوکوس سریع به روی زن که راست شده است بر می گردد. زن می چرخد و از قبر دور می شود.
قسمت سوم:
اتاقی نسبتا تاریک. کوچک به نظر می رسد و مربع. در، در انتهای دیگر اتاق است و پنجره ای نیز در کناره سمت چپ. کف زمین نیمچه خاکی است. گلیمی شدیدا فرسوده در دم در است و موکت تقریبا از بین رفته قسمت نزدیک دوربین را پر کرده است. دشکچه ای که رنگش معلوم نیست زیر پنجره است. در کناره سمت راست پرده ای عمود بر دیوار آویزان است. رنگ پرده معلوم نیست و نقش و نگارها هم تقریبا از بین رفته اند. تنها منبع نوری اتاق ، نوری است که از پنجره می تابد. جلوی تشک چند تا لباس در هم وجود دارد و با یک جعبه فلزی کوچک که وسایل خیاطی در آن وجود دارند و کنار آن چراغ علاء الدینی که شعله اش معلوم است. روی چراغ هیچی نیست. در گوشه کادر، سمت چپ به سختی وسایلی نظیر قابلمه ای سیاه و 4 بشقاب و چنگال و 3 عدد استکان چایخوری کوچک دیده می شوند. تقریبا قابل شمارش نیستند. درضلع ته اتاق ، سمت راست، رو بروی در ، دوربین ثابت و در ارتفاع یک صندلی قرار گرفته است. تمام فضای اتاق را به صورت سیاه و سفید نشان می دهد. در پشت پرده شبه دو زن دیده می شود. بدون گفتگو. یکی از زنها دارد روی صورت زن دیگری کاری می کند. 10 ثانیه بدون گفتگو ادامه دارد. ناگهان صدایی شنیده می شود. مثل نجوا. معلوم نیست کدام زن حرف می زند:
- شومممه!!!
صدای زن دیگری به مانند قبلی با حالت نجوا جواب می دهد:
- چاره ای نی، هفته دیگه تعطیلیش تموم میشه و بر می گرده ولایتش، باید واهاش برم. بابا هم تو ای دنیا ازم راضیه. خودش به ای وصلت راضی بو. چهلش دیرو تمو شد. چاره ای نی. نمی شه تا سال صب کرد.
- خدا عمرش بده، ایشالا با اعمه اطهار.... تما عمرش برای مردم قبر کند و حالا خودشم زیر خاکه ...به حق حضرت ابولفضل...
نجوا ادامه دارد. ولی مفهوم نیست. فضا شروع به تاریک شدن می کند و صحنه کاملا تاریک می شود.
قسمت چهارم:
دوربین از بالا زاویه پایین را نشان می دهد. توی کوچه ای، در روستایی، جمعیت زیادی جمع شده اند. زنها یا توی کوچه اند و یا روی پشت بامهایشان. کل خانه ها کاه گلی هستند. دری باز می شود و مرد ی که کت و شلوار سیاهی پوشیده بیرون می آید. طنابی در دستانش است. بعد از او خر خاکستری رنگ تمیزی که خوشگل هم هست بیرون می آید. روی خر زنی که سفید پوش است نشسته. خر را آزین کرده اند. جزئیات معلوم نیست. مرد در کنار خر شروع می کند به راه رفتن. جمعیت شروع به شادی می کنند. دوربین به آرامی به سمت پایین حرکت می کند. به ارتفاع یک صندلی که رسید شروع می کند به زوم کردن. از کناره صورت خر دست زن معلوم است. فوکوس از روی نیمرخ خر به روی دست زن عوض می شود. انگشتری آشنا در دستان زن جلب توجه می کند. دوربین به آرامی روی دست زن زوم می شود و ثابت می ماند. انگشتری که در دستان زن سیاه پوش بود در دستهای زن سفید پوش دیده می شود. در همین لحظه مرد جلوی خر می رود. کل کادر را کت سیاه پر می کند که سفیدی پیراهن زیرش مقداری معلوم است. دوربین فوکوس را عوض نمی کند. بنابراین کت تماما محو است. 5 ثانیه به سمت دوربین پیش می آید. دوربین شروع به بالا رفتن می کند و در همین حرکت عقب هم می رود. بعد از چند ثانیه صدای باران به گوش می رسد. چیزی معلوم نیست ولی صدا همچنان می آید. دوربین همچنان با جمعیت و بدون تغییر زاویه به آرامی عقب می رود. کم کم دانه های باران معلوم می شوند و واکنش مردم نیز نشان می دهد که باران می آید. هوا و خانه ها قهوه ای رنگ است. دوربین زاویه را عوض می کند و به آرامی شروع می کند به دوردستها را نشان دادن. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پر کرده اند.
Saturday, February 24, 2007
...
مثل اینکه این سرما هم روی من تاثیر گذاشته. مثل حیوانات شمالی دچار یه جور کرختی شدم. بی خود نیست بابا بهم میگه خرس. حق هم داره. کلی مطلب توی ذهنم هست. کلی داستان. ولی هر دفعه که می خوام بنویسمشون به خودم می گم خب که چی بشه. چه فایده ای داره. هیچی. خلاصه من هم به جماعت ک...گ... وب نویس پیوستم. فردا قراره با ورهرام بریم عکاسی. بریم یه پارکی . اگه شانس منه که عکس خوبی نمی تونم بگیرم.
امشب هوا اینجا -17 بود. پاشدم رفتم از دانشگاه عکاسی. نتیجه هاشو توی سایت می تونید ببینید. یه بارم حواسم نبود پام رفت توی یه سوراخی که اصلا نمی دونم چرا اونجا بود. روش یخ نازک بود و ندیدمش و پای راستم تا غوزک رفت توی آب. یخ زد. باورتون میشه یا نمیشه زودتر از 5 دقیقه تقریا یخ زد. منم پر رو. عین خیالم نبود. تا یک ساعتو نیم عکاسی نکردم خیالم راحت نشد.کنترل هم داشتم و وایسادم عکاسی. کلا عکاسی توی سرما با توی گرما فرق می کنه. حالا عکاسی توی شب با روز هم که فرق می کنه هیچی. سرما رو هم بهش اضافه کنین. رسیدم خونه، جورابو که در آوردم پام تقریبا کبود شده بود. بدو رفتم دوش آب گرمو باز کردم، جاتون خالی چنان دردی گرفت که نگو. می گن اگه یخ زده و بعد گرمش کردین شروع کرد به درد گرفتن یعنی خوبه، یعنی خون توی رگها به جریان افتاده. خدا موقعی که داشته عقل پخش می کرده من دنبال چیدن تمشک بودم.
هم دوربین غول جدید کنون معرفی شد و هم کارخانه معظم منفرتو یه سه پایه و یه کله جدید به بازار معرفی کرد. خدا لعنت کنه اینا رو. عجب سه پایه ای ساخته بی انصاف. عجب کله ای. خلاصه که تو خماریش موندم.
دنبال یکی می گردم که کمک کنه سایت رو تغییراتی بدم. الان اینجا بگم که شاید تاثیری داشته باشه. ای سها تا به حال هوار بار قول داد که کمک کنه و آدمشو پیدا کنه. هر دفه می زنه زیر قولش می گه یادم رفت. در ضمن کم کم دارم وارد کمای قبل از پایان ترم میشم. ییهو ممکنه غیبم بزنه.
به نظر من 60 یا 70% عشق رو سکس تشکیل میده. خیلی هم به مقدس بودنش اعتقادی ندارم. ازدواج کردن هم به نظرم احمقانه ترین کار دنیاست و بعد از اون هم بچه دار شدن. خریت محضه. نوستالژیک می شویییییم.
خیلی نا مربوط نوشتم؟ پیداست؟ معلومه حالم خرابه؟
دلم یه قبر می خواد
یه دریاچه
یه سگ
یه بستنی
یه سیگار برگ
یه شراب خوب
یه قهوه ترکی تلخ
یه ضبط خوب
یه تخت دو نفره
یه قایق
یه باغ گنده که قبره توش باشه
.......................................
Tuesday, February 20, 2007
جیش
تق تق
- ها، چیه؟
- چیه نه، بگو کیه!؟
- خب!! کیه؟
- مرگ.
- منظورت همون عزرائیله؟
- یه چیزی تو همین مایه ها!
- خب؟
- خب که خب، درو باز کن کارت دارم.
- نمیشه.
- چرااا اونوقت؟؟
- زشته؟
- چی چی زشتتتته! درو وا کن.
- بابا عجب خری هستی به همون ابولفضل!! می گم خب نمیشه دیگه!! تو داهات شما وقتی طرف مشغوله، زرت درو باز می کنن؟
- من ای حرفا حالیم نی، درو وا کن کار دارم، می خوام جونتو بگیرم، کلی کار دارم.
- بزغاله می گم نمیشه دیگه، الان نمیشه. زشته!
- مگه داری تو اون خراب شده چی کار می کنی!!
- جییشش.
Thursday, February 15, 2007
خیلی خری
امروز باز یه چیز تازه فهمیدم. اونم اینه که عکس خوب از حیوانات گرفتن خیلی سخت تر از عکاسی طبیعت هست. یه ذره سرعت پایین باشه و جونور در حال حرکت عکست تار میشه. یه ذره دست آدم بلرزه عکس تار میشه. ایزو کم باشه سرعت خراب میشه، اف در موقعیتهای مختلف شدیدا تاثیر گزار هست. خلاصه اینکه حسابی امروز کنف شدم. شاید به جرات بتونم بگم یه عکس خوب از پرنده ها ندارم. و البته چندین عکس از گوزن و روباه دارم ولی وقتی خوب دقت می کنم یه کوچولو، خیلی کم تاری هست. خلاصه حال گیریه. این عکس بالایی رو هم از یه بوفی گرفتم که آخر سر از بوف هم عکس داشته باشم. می دونم که هیچ چیزش خوب نیست. نه بکگراندش و نه کادرش و نورش. خلاصه عین تازه کارها باید زور بزنم عکاسی از پرنده ها رو یاد بگیرم. دروغ چرا تا قبر آ آ آ، رفتم کلی مطلب خریدم برای عکاسی از حیات وحش. امیدوارم فقط حیاتش رو نگیرم و در گرفتن وحش هم موفق بشم.
میگن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره.من حاضرم منو کوروکودیل گاز بگیره ولی جو نگیره!! دیدین یه کاری رو صد دفه کردین و می دونین نباید بکنین. در روابط آدمها هم هزار بار اجازه دادین سوارتون بشن. هزار بار اشتباه کردین. هزار بار چیزی رو که باید می گفتین و نگفتین و یا برعکس. حرفی رو نباید می زدین ولی زدین. خلاصه من یکی که آدم بشو نیستم. به قولی پینوکیو در 48 جلسه آدم شد ولی من هنوز گیرم. از دست خودم خیلی ناراحتم. دلم برای تریلی 18 چرخ تنگ شده. دلم می خواد باهاش برم تو جاده خاکی، یا ته دره، یا یه بار بیاد از روم رد بشه. خسته شدم.
چند روزه که مسئول کامپوتر و نرم افزار مدرسه حقوق مونیتور های قدیمی رو گذاشته تو اتاقش به ملت دانشجو میگه بیاین ور دارین. منم ای میل زدم گفتم منم می خوام. عین این گداها گفتم جنس مفته دیگه برم بگیرم. خلاصه رفتم دیدم چیزی حدود 30 تا مونیتور جور واجور توی اتاقش هست. بگم که مدرسه چیزی حدود 600 کامپیوتر داره. خلاصه اینکه گشتم دیدم به یه سری مونیتور 17 اینچ ال جی داره که بلدگو هم دارن. البته خداییش فکر کنم یه 15 ،20 کیلویی وزنشونه. یک سری رفتم دهان مبارک رو دادم سرویس تا تونستم این هیولا رو بیارم تا خوابگاه. لامسب خیلی سنگینه. بابا صد رحمت به ال سی دی. مگس وزنه در مقابل اینا. ولی خب خوبیش اینه که بلدگوهاش واقعا خوب کار می کنن. و جالب هم هست که هم صفحه لپتاپ رو داری و هم صفحه این یکی رو. حالا چرا اینقدر روده درازی کردم؟ می خواستم بگم که دیروز داشتم رو مونیتور بزرگه عکس ادیت می کردم یه لحظه گفتم بزار با لپ تاپ هم چک کنم. بابا خیلی تفاوت دارن. هر کاری کردم کالیبره دقیق نشد. یا حداقل یکیشون کالیبره نیست. توی بزرگه عکسا خیلی خوب کانترستشون تنظیم میشه ولی توی لپ تاپ خیلی خوب نورشون. من که نوفهمیدم چی به چیه. ولی فهمیدم خیلی وقتا که ایراد از عکس میگیریم مشکل از خودمون و مونیتور با همه. مهمه که مونیتور خوبی داشته باشین.
اینجا چند تا دوست پیدا کردم، حالا فکر می کنین کجایین؟! پاکستانی و افغانستانی و هندی و منم ایرانی. تکمیل شدیم. یه عراقی و عربستانی و مصری هم لازم داریم که می گردیم اونا رو هم پیداش می کنیم. از تو لندن به این نتیجه رسیده بودم ولی با اومدن و دیدن و دوست شدن با بچه ها شدیدا اعتقاد پیدا کردم که مردمان خاور میانه شدیدا نژاد پرست هستند. خیلی بیشتر از این آمریکاییها و اروپاییها. اینا هم همین فکر منو دارن. البته من مشکلی باهاشون ندارم. نسبتا راحتم. ولی کلا مردم همدیگه رو قبول ندارن در صورتی که از نظر فرهنگی خیلی شبیه هم هستیم. متاسفم. هنوز تا اینکه دموکراسی و احترام به همدیگه رو بفهمیم راه درازی داریم. شاید به نسل من و شما نرسه ولی امیدوارم نسلهای بعدی کم کم یاد بگیرن، به خودشون بیان.
دلم گرفته، شدیدا به یکی احتیاج دارم که جای من فکر کنه. بعضی وقتها سرمو بزارم رو سینش. هیچی نگم و خودش بدونه که بقیه کارها رو چجوری حل کنه.
یاد شمال افتادم. سالها پیش. روز فوت علی بود که در مقابلش روز سال نو و تولد مسیح این فرنگیهای بی تمدن بود. ما چمخاله بودیم. وسطای زمستون بود و هیچ کس، خدایی تو ساحل نبود. من عادتم بود همیشه پابرهنه راه می رفتم. و لخت. اون موقع کسی نمی آمد. تعداد مردم محلی هم اینقدر کم بود. برای همین برای خودم راحت می چرخیدم. الان اینقدر شلوغ شده که نمیشه نفس کشید. هرجا بشر پا می زاره به گند میکشه همه چیزو. خلاصه اینکه با مامان و بابا داشتیم پیاده را می رفتیم. غروب بود و بدون باد ولی سرد. دریا آروم بود. پیش خودم فکر کردم روز عجیبیه. نصف دنیا دارن شادی می کنن و یه تعداد کمی هم گریه زاری، اونم توی یه روز. منم فکر کردم حالا که دنیا اینقدر دیوونست منم یه کاری کنم یادم بمونه. لباسامو در آوردم. مامان دید و به نقشه پلید من پی برد. شروع کرد به جیغ. با اجازتون به اندازه یه کامیون خاور فحش و نفرین و نصیحت بارم شد ، منتها کو گوش شنوا. من موقعی که به دنیا اومدم اولین جمله ای که دکتر بهم گفت این بود: خیلی خری. چون محکم لگد زده بودم تو تخماش. خلاصه آخرین جمله اولیای من هم بهم همین بود. منم لخت شدم پریدم توی آب. آفتاب دیگه ته مهاش بود. سرد شده بود و آب هم که انگار با فریزر وصلت کرده بود. منم پررو یه خورده ورجه ورجه کردم. مامان هم برگشت گفت که سینه پهلو و زاتو ریه می کنی بدبخت میمیری. منم از تو آب داد زدم خوب تو هم از دستم راحت میشی. اونم برگشت گفت: خیلی خری. من که وای نمیستم. خلاصه دو تایی را افتادن رفتن. منم بعد از چند دقیقه پریدم بیرون. چشمتون روز بد نبینه، اومدم دیدم آب تو همون مدت زده بالا و لباسا رو به کل خیس کرده. منم تنم کردم و با لباس به کل رفتم توی آب که شناش پاک بشه. بعدشم عین فشنگ تا تو خونه دویدم که یخ نزنم. از مامان اینا که گذشتم بعد از مدتی مامان داد زد: پشمالوووو!!!!!
در حال دویدن برگشتم و نیمچه داد زدم: هااااا ، داد زد: پشمالوووو خیلی خریییی!!!. خلاصه اینکه شب فراموش نشدنی بود. چون بعدش یه بطری ودکا رو روانه خندق بلا کردم. مست بازی در آوردم و حال کردم. اونم تو تنهایی و جلوی شومینه چوبی. آخ چه حالی میده. اونم بوی چوب نمور. واییی صدای ترق ترق چوبا. سرما هم نخوردم. بابام میگه عین گاومیش می مونی. عین گاومیش هیچطوریم نشد. فرداش موقع ناهار اینقدر گشنم بود که 3 سیخ کباب ترش با دو تا بشقاب کوچیک زیتون پرورده و یه بشقاب کوچیک خیار و دلار و دو تا ماهی کولی برشته شده و باقالی قاتق و یه کاسه کوچیک لوبیا و ترب و نون و برنج و پیاز روانه خندق کردم. بابا هی می گفت : گاومیش جان نخور! مگه مرض جوو گرفتی؟!! آبرومو بردی خرس!!
مامان جان هم از اون ور میدید چیز طلاش داره عین جارو برقی ترتیب همه چیز رو میده ، ذوق کرده بود هی به بابا می گفت چی کارش داری بچمو. بزار بخوره. خلاصه اون روز ظهر به اندازه 4 نفر غذا صرف شد. بعدشم یه بستنی و بعدش خواب تا ویلا. به ویلا نرسیده تو ماشین خر خرم رفت هوا. بعدم که رسیدیم ویلا به تخت نرسیدم. همونجا توی تراس روی موزاییکا پخش شدم. عین سگمون جیسی. اونم اومد کنارم ولو شدم. تخم سگ سرشو گذاشت کنار سرم و زرت دو تا د بخواب. توی آفتاب زمستونی آخ چه حالی میده.
من الان شدیدا دلم بچگی می خواد. خریت. وحوشت بازی و کباب ترش. فردا دارم می رم پیش ورهرام. ببینم میشه به راه کج منحرفش کرد . بریم توی جنگلی جایی، یه خورده وحوشت به خرج بدم آروم بگیرم یا نه. مامان همیشه میگه: مادرا بچه زاییدن، منم یچه زاییدم. خیلی خریییییییی.
Wednesday, February 14, 2007
مرگ گیچ
به دوستش دروغ گفت و سنش را 2 سال پیرتر بیان کرد. خدای گیج هم اشتباه کرد و دو سال زودتر سنش را گرفت. حادثه دو سال زودتر اتفاق افتاد.
کسی را می شناسم که به دروغ همیشه خودش را جوان جا میزد. 4 سال سنش را جلو کشیده بود. باز خدا گیج بازی در آورد. از حادثه 4 سال گذشته بود و دیگر مهم نبود کی بمیرد. ولی خب جانش را گرفت. لج کرده بود.
گشنگی
شدید گشنمان است:
باید بروم
قبلمه کوچکم را بردارم
که تا ابدیت پیداست
این گشنگی من.
راه درازیست تا آشپزخانه
در دور دستها غذایی مرا فرا می خواند.
کسی صدایم زد
چه کسی بود مرا فرا می خواند
باید بروم
صدایی گفت:
بابک، کفشهایت کو؟!
نمی داند
تا آشپزخانه راه درازیست
ولیک من گشنه ام
تا ابدیت می شود با دمپایی
و یا حتی پا برهنه رفت.
در ابدیت آشپزخانه ام
نوری می آید
غذایی پخته می شود
چنگالهایم کجاست؟
بشقابم کو؟
باید بروم
و این معده نازنین را
که به اندازه دنیا وسعت دارم
بردارم
و به سمت آشپزخانه بروم
راه درازیست
و من گشنه
آری آری
تا غذا هست
زندگی باید کرد.
مرتیکه هرز
طبق معمول ما مردمان کشور عجیب و غریب ایران عادتمونه که کاسه داغتر از آش بشیم. اونقدر که توی ایران جریان ولنتیان پتیاره جدی گرفته میشه اینجا جدیش نمی گیرن. یه دختر بازی بوده 3 قرن بعد از میلاد به نام قدیس ولنتاین، ارواح عمش قدیس(سنت) هم بوده، می رفته زن و دختر ملت و بلند می کرده حالا واسه ما شده روز عشاق، فحش می دهیییییم..... حالا یکی نیست بگه آخه شما ها که اینقدر ادعای ایرانی بودنتون یه جای دنیا رو پاره کرده، اگه می خواین روز ولنتاین هم داشته باشین، پس چرا نمی چسبین به روز 29 اسفند؟؟ روز سپندارمذ، روز عشق و محبت ایرانی های خودمون. 20 قرن قبل از میلاد هم بوده و هنوز هم هست. یه سنت قدیمی ایرانی!! واقعا خاک بر سر این فرهنگ و این ملت کنن که عین گاو.....
شاکیم. ننویسم بهتره.
قبال توجه شما دوستان که اعلام کنم تا به امروز به خاطر اون مرتیکه هرز ولنتاین نه یک کادو گرفتم و و نه یه کادو دادم.
قربون همگی
Tuesday, February 13, 2007
سایت ورهرام
یه لینکی دادم دیروز که جریانش افتتاح سایت عکاسی ورهرام بود. امیدوارم که ادامه بده. حالا یه مقداری می خوام غر بزنم بهش که پاشه بره عکاسی و تنبلی نکنه. البته این هفته اوضای هوایی اینجا خیلی خرابه. بیرون نمیشه رفت چه برسه به عکاسی. ولی خب همش که اینطوری نیست. شما دوستان هم لطف کنید برین و غر بزنین که ادامه بده. خلاصه اینکه خوشحالی می کنییم. آه برو ، برو. طلق و طولوق....یا همون تولوق...
Friday, February 9, 2007
در امتداد شب
مرض دارم، می شینم فیلم در امتداد شب رو نگاه می کنم و آخرش شدیدا هر دفعه حالم گرفته میشه. بدجوری این فیلم رو دوست دارم. شاید تا به حال 10 بار در موقعیت های مختلف دیدمش. هر بار هم ....فکر کنم جزو معدود فیلمهایی باشه که حتی اگه با نیلو ببینمش آروم نشم.
عکاسی می کنیم
عکاسی می کنیییم. امروز رفتم عکاسی. طبق معمول یخ زدم ولی چیزی حدود 6 ساعت چرخیدم و دو منطقه رو عکاسی کردم. نتایج به دست اومده اینا هستن:
1- هر کسی می گه عکاسی از طبیعت آسونه، آدم بسیار نفهمیه، فحش می دهمیم فراوان.
2- اون جوری که تو ذهنم بود عکسها در نیومدن. علتشم این بود که همه وسایل برام تازه بودن.
3- اسمها عوض شد. دو تا جغله شدن پت و مت. بچه غول که سر جاشه و لنز واید هم شد یه چشی.
4- برای یه عکاسی درست حسابی واقعا باید تجهیزات لباسی بسیار خوبی داشته باشی. چندین شات بسیار پر ارزش رو به خاطر سرما از دست دادم.
5- حتما مقداری خوراکی برای پرنده ها باید همراه ادم باشه. طفلی ها گناه دارن، خیلی. البته خیلی هم کمک می کنه که بشه عکسای خوبی ازشون گرفت.
6- کارت حافظه رو هر دفعه که ریختین رو کامپیوتر کامل پاک کنین تا امروز عین من مجبور نشین باز فرصتهای خوبی رو از دست بدین به خاطر دونه دونه پاک کردن عکسهای قبلی.
7- وقتی یه جونوری مثل روباه می بینین که داره نگاهتون می کنه از زور هیجان سر و صدا نکنین، وای نمیسته ، ورد.
متاسفانه هنوز نمی تونم درست با وسایل کار کنم. کار کردن با بچه غول واقعا سخته. با یه چشی هم همینطور. چیزی که تو ذهنم بود رو نتونستم پیاده کنم و نتایج رو که توی صفحه مونیتور دیدم آه از نهادم در اومد. برای گرفتن عکس از چند تا سنجاب و پرنده قشنگ یکساعت رو برفا دراز کش شدم تا عادت کنن و بیان نزدیک. نتیجه خوبی داشت. توی سایت خواهید دید، ولی حسابی یخ کردم.
داشتم فکر می کردم ما چطور یک عکاس خوب طبیعت نداریم. هر چی عکاس مشهور هست در حوضه(هوزه،هوضه،حوظه و یا کوزه) خبری هستند. مثل سربخشیان و غیره که اونم به لطف وجود جنگ و مسایل موجود در مملکت عزیزه. وگرنه یه دونه عکاس بین المللی طبیعی خوب نداریم. در مورد حیوانات که دیگه بی خیالش. چند تا قدیمی هستن که البته اصلا قابل رقابت با عکاسای دیگه نیستن. بعد جالب اینه که یه مشت .... زر زر می کنن که عکاسی از طبیعت کاری نداره. کونشو دارین برین بگیرین.
سگ شدم حسابی. الان پاچه می گیرم حسابی. از اینکه می بینم هیچی بلد نیستم خیلی ناراحتم.
فعلا
خوش باشین
Thursday, February 8, 2007
کرم
آخرسر امروز رفتم عکاسی. صبح که پا شدم اصلا حواسم نبود، ساعت 11 کلاس داشتم. توی کلاس ییهو دیدم که به پسر عجب هوای آفتابیه. بعد از 1 تا 4 هم کلاسی نداشتم. هی فکر کردم بیام خونه یه چیزی بریزم تو شکم و بخوابم و بعد برم کلاس. منتها یه کرمی هی می گفت نه بابا پا شو بزن بیرون. حالا نخواب، نمی میری که. خلاصه بدو اومدم خوابگاه لباس پوشیدم و حسابی گرم کردم و وسایل رو برداشتم و زدم بیرون. جای همه دوستان توی هوای -20 خالی. ولی نتایج بسیار خوبی داشت. حالا کم کم همشو می بینین. ولی چند تا نتیجه هم داشت. اولی اینکه برای رفتن عکاسی در زمستان کانادا چند تا چیز لازمه:
1- کله ای که مغز معیوب داشته باشه، یا اینکه توی اون کله اصلا مغز نباشه( مورد دوم شدیدا توصیه می شود)
2- پوتین گرم، که نبود و تمام مدت پاهام یخ زد.
3- کلاه و دستکش
4- مقداری کرم عکاسی( کرم نه از اون کرمایی که خانوما استفاده می کنن، از اون کرم هایی که توی خاک زندگی می کنن، چند تاشو باید تو وجودتون داشته باشین)
5- علاقه بیش از حد به طبیعت
6- دوربین و لوازم جانبی لازم
یه نتیجه دیگه هم داشت و اون اینکه وقتی دو تا دوربین داری و کون گشاد بازی در میاری و یکیشو در نمیاری، ییهو می بینی چنان صحنه ای از دست دادی که باید با همون دوربین بکوبی تو کلت.( چون همش برفه و خاک پیدا نمیشه که خاک بر سرت کنی). خلاصه صحنه لیز خوردن مرغابی رو یخ رو از دست دادم. صحنه ای که بسیار بسیار و باز هم بسیار جالب، دیدنی و طبیعی بود. حیف.
خلاصه یخ زدم. امیدوارم فردا هم افتابی باشه که بتونم برم عکاسی. جاهای خوبی پیدا کردم.
فعلا
بدورد
اها یادم رفت بگم، وقتی دارین عکاسی می کنین، اگه یه سگ اومد طرفتون، اگه در لنز رو نذاشتین، اگه نشستین، اگه شروع کردین با سگه بازی کردن، پس باید این انتظار رو هم که داشته باشین که تخم جن ییهو کلشو کج کنه و شیشه لنز رو یه لیسی بزنه. که دیگه مجبور بشین برین خونه و تمیزش کنین. این یادتون باشه.
Wednesday, February 7, 2007
گفته های آرش عاشوری نیا
این حرفها رو آرش عاشوری نیا در سایت عکاسی زیر عکس خودش نوشته. این حرفها یی که گفته را کاملا قبول دارم و گفته های منم همینه. البته من 1 ساله به این حرفا رسیدم. حالا اینا رو بخونین تا بقیه مطالبی که می خوام بگم رو فردا براتون بنویسم.
اما يك نكته در مورد نقدي كه دوستان از كار ما انجام ميدهند.هيچ كدام از ما عكاس كاملي نيستيم... اينجا كارگاهي است براي آموختن عكاسي، نقد عكس و از همه مهمتر آموختن نقد شدن!در نقدها ديدم ... دوستان ايدههايي ميدن كه شايد در اون فضا عملي نباشه... و يا عكس رو بدتر كنه! (مثلا در اين عكس؟ چه كسي ميدونه من كجا ايستادهام؟ در چه حالتي عكاسي ميكنم؟ محض اطلاع بگم كه تا زانو در گل و آب هستم... سرماي بهمن ماه بيشتر از زيبايي محيط به مغز و البته استخوانها فشار مياورد!)
اما نكته مهمي كه در اين سايت وجود داره... وقتي ما عكس رو اينجا به نمايش ميگذاريم؟ خودمون به عنوان بيننده عكس رو ميبينيم. دوستاني كه عكس رو نقد ميكنند و يا احيانا دوباره عكس رو كارگرداني ميكنند لزوما كار رو بهبود نميدن....(و يا اگر خودشان در صحنه در نقش عكاس بودند؟ لزوما عكس بهتري از شما نميگرفتند) بلكه ايدهاي به ما و شماي عكاس ميدهند كه دوباره به صحنه و موقعيتي كه در آن قرار داشتيم برگرديم و ببينيم آيا ميشد كار بهتري انجام داد؟(خيلي اوقات اينگونه است)
اما نكته مهم اين است كه اين كارگردانيها و اين فكر كردنها در همه ما آنقدر ناخودآگاه شود كه هنگام عكاسي رعايت كنيم، دقت كنيم.هنگام پروسس اونها رو بكار ببنديم....و سعي كنيم تا حد ممكن كم خطا باشيم.گمانم قبلا گفتم ... شايد از چيزي و جايي عكاسي كنيم و بهترين عكس رو هم بگيريم... ولي اون فضا، مكان و يا هر چيزي كه هست اونقدر ارزش نداشته باشد كه انگيزهاي براي ديده شدن، تفكر كردن، بكگراند دسكتاپ شدن و ... داشته باشه.و يا عكسهايي هستند كه به عنوان تك عكس ارزش و اعتباري ندارند، بلكه در مجموعه تاثير گذاري بهتري دارند.(اگر بتوانيم شكلي بوجود بياوريم كه اينجا مجموعه عكس آپلود شود جذاب خواهد بود... مثلا يك پست 3 عكسي... و يا 5 عكسي... از لحاظ فني نميدانم چقدر شدني است.... چون محدوديت سايز عكس وجود دارد اصولا نميشود چند عكس رو در يك فايل بر روي سايت قرار داد)
در مورد امتياز و امتياز بازي...اگر مسابقه نقد اول براي كسب امتياز و يا نقدهاي بيهوده و امتيازهاي بيهوده رو امري ناپسند ميدونيم... خوب امتياز گرفتن ما هم نبايد زياد مهم باشد.ميخوام بگم... اگر ما اينجا فعاليت ميكنيم و وقت ميگذاريم كه چيزي ياد بگيريم.. نه اينكه امتياز بگيريم...حالا اگر دوستاني وقت عزيز رو براي كسب امتياز ميگذارند نوش جانشان!
Monday, February 5, 2007
یه خاطره آور کوچیک
امروز داشتم اتاقو مرتب می کردم، اومدم چمدونها رو جابجا کنم. یهو ویرم گرفت توشون رو هم چک کنم. توی یکیشون موبایل قدیمیم بود. آخی، چقدر یه موبایل می تونه برای آدم خاطره داشته باشه. طفلی 3 سال کار کرده، هنوزم بدون اینکه آخ بگه کار می کنه. چقدر من با این موبایل گریه کردم. چقدر با نیلو صحبت کردم. چقدر خاطره. چه جاهایی نرفته. از توی غار گرفته، تا توی قایق وسط دریا، یه بار شیرجه زده با خودم توی استخر، یه بار پرت شده توی جوب پر آب، دریاچه تار، لار، شمال، بالای کوه، کویر، جنگل، توی باد و بارون با من خیس شده چون داشتم باهاش حرف می زدم. چقدر جاها رفته طفلی. رفتم توی قسمت پیامها، دلم لک زده بود برای خوندن پیامها. از آدمای مختلف. باورتون میشه آدم بشینه پیامهایی مثل: آقا کجایی؟ من دیر میرسم. الان بهت زنگ می زنم بصبر. مامان گشنمه. آقا برنامه امشب چیه؟ مهمونی کیه؟ بابک میای خونه ما ماستو چیپس یادت نره. اینا رو آدم بشینه با ولع بخونه. دونه دونشون خاطره هست. بعد رفتم توی لیست تلفنها. وای هوارتا تلفن بود. حتی اسم بعضی هاشون رو که می دیدم اصلا یادم نمی اومد اینا کی هستن. خلاصه اینکه با یه تیکه کوچیک فلزی مدتها مرور خاطره کردم. دلم برای نیلو اینقدر تنگ شده که نگو. لعنت کنه هر چی آخونده و آدم احمق و متعصب مذهبی که همه چیزو به گند کشیدن. خیلی ها رو آواره کردن. فحش می دهییم...
Sunday, February 4, 2007
حادثه ای 1 ثانیه ای
حادثه ای 1 ثانیه ای
دیر شده بود. لجش گرفته بود. همیشه باید مدتها صبر می کرد و از اینکه توی خیابانهای شلوغ علاف بشود متنفر بود. همیشه فکر می کرد این نیم ساعتی که اینجا بی کار ایستادم می تونست کتاب بخواند. اون هم اون. کسی که همش کتاب دستش بود.
طبق معمول دیر آمد. وقتی رسید برای اینکه مساله دیر آمدنش را ماست مالی کند گفت:
- سلام عزیرم، این همون مانتویی که دیروز گفتم خریدم با این روسری، چطوره؟ بهم میاد؟
پسر آمد حرفی بزند که ناگهان احساس کرد روی شون هایش چیزی حر کت می کند. به شونه راستش که نگاه کرد دید یه موجود ریزی کوچیکی که شبیه خودشه لباس قرمز پوشیده و دم قرمزی هم داره، یه چیزی هم شبیه چنگکهای دسته بلند کشاورزی دستشه. داشت پشتش را می خاروند. به شونه سمت چپی نگاه کرد دید یه نمونه ریز دیگه از خودش هست که کت و شلوار سفید شیکی پوشیده و کراوات زده و خوش هیکل و تر تمیز وایساده داره نگاهش می کنه. بعد یکدفه موجود سمت راستی برگشت به سمت چپی گفت:
- مرتیکه تو چرا رفتی جای من وایسادی؟
- مودب باش آقا، شما جای من ظاهر شدی و من چون جایی نداشتم آمدم اینجا!
- خب خب بهونه نیار، در اینجا باز بود، می خواستی باز نزاری!
- حالا آگه اجازه بدین اول به پرونده این آقا برسیم.
- موافقم!
بعد موجود قرمز سمت راستی برگشت به پسر گفت:
- بهش بگو که چقدر زشت شده، اصلا روسری آبی بهش نمیاد، بگو آرایشش ضایع هست. حالشو بگیر.
موجود سفیدپوش سمت چپی در حالی که سرشو به حالت تاسف تکان می داد گفت:
- نه آقا جان، چه مرضیه. بگو که بسیار همه چیز مناسب است، مانتو هم مبارکشان است، روسری بسیار زیباست و به آرایششان می خورد. امروز بسیار زیبا شده اند.
در همین موقع سمت راستی این چنگکش رو گرفته بود دستش و انگاری که گیتار می زند زد زیر آواز و لودگی:
- آخ بگو چه خوشگل شدی امشب، وای چه خشگل شدی امشب، بیا ببوسمت عزززززززیزم، فدات بشم ای، آخ چقدر تو ماهی، وای وای بیا عزییییییییرم، چقدر خوشگل شدی امروز، مثل قرص ماه شدی امروز...
و بعد از مدتی خواندن آواز رو متوقف کرد و برگشت به موجود سفید گفت:
- نه خووداییش، جیگر، کتت منو کشته از سفیدی، بپا دودی نشی، خووداییش تو اصلا سلیقه حالیته، می دونی رنگ چیه، آخه نوکرتم این که شده شبیه میمون، کجاش خوشگل شده؟؟؟!
- مودب باشید آقا. من فوق لیسانس هنر های زیبا دارم...و...
- آخ بیا منو بیگیر، و زد زیر اواز...حالم بده حالم بده درجه خونم رو 1300 یا 1600 ، آخ حالم بده جون تو، اون فوقت منو پر پر کرده...واییی آخ آه بیاااا...
- مودب باشید آقا، این خانم و آقا منتظر هستند، در ضمن به فکر آینده باشید که اگر بگوید زشت است بعد برای یک هفته باید بشیند گریه کند که چرا رفته است.
موجود سفید هنوز حرفش را تمام نکرده بود که پسر برگشت گفت:
- ارواح عمت، من عمرا بشینم گریه کنم، اون برای همچین موجودی...
- امیدوارم آقا...
موجود قرمز در حال خاراندن ماتحتش بود که موجود سفید پوش که عرق کرده بود کتش را در آورد.
- ده، تو این پیراهنو از کجا خریدی جیگر، عجب توپه...
- از مغازه ای در خیابان قائم مقام خریداری شده است به نام برک.
- وای پسر چه چیزی... و با حالت نیمچه آواز ادامه داد...وای چه چیزی چه چیزی دستتو بکن تو دیزی، دیزی ما خالیه، مثل جیب بابا قلابیه...
- بسیار ارزان و مرغوب هم هست، پیشنهاد می کنم که سری به مغازه بزنید.
- خب من که نمی دانم کجاست؟!
- من بلدم، دوست داری راهنمایی کنم.
- معلومه جیییییگر.
و هر دو بدون گفتن حرفی دری را باز کردند و غیب شدند. پسر که آخر سر نفهمید چه باید بکند برگشت به دختر نگاه کرد. گویی همه چیز فقط 1 ثانیه طول کشیده است. دختر گفت:
- خبببب! نظرت چیه؟
- ممم والا.. چی بگم...
در همین حال چشمش به ساعت افتاد و دید که قشنگ 50 دقیقه منتظر بوده است. لجش گرفت:
- به نظرم مانتو خیلی تنگه، بهت نمیاد، روسری قشنگه ولی با آرایشت تطابق نداره، خلاصه اینجوریاست دیگه...
قیافه دختر در 1 ثانیه وا رفت. حالش گرفته شده بود. بدون اینکه چیزی بگوید و یا خداحافظی بکند راه افتاد. انتظار داشت پسر دنبالش برود. ولی پسر وایساد و نگاهش کرد، مقداری که دور شد تاکسی صدا زد.
- کجا میری؟
- برو خیابان قائم مقام، فروشگاه برک!!!
دیر شده بود. لجش گرفته بود. همیشه باید مدتها صبر می کرد و از اینکه توی خیابانهای شلوغ علاف بشود متنفر بود. همیشه فکر می کرد این نیم ساعتی که اینجا بی کار ایستادم می تونست کتاب بخواند. اون هم اون. کسی که همش کتاب دستش بود.
طبق معمول دیر آمد. وقتی رسید برای اینکه مساله دیر آمدنش را ماست مالی کند گفت:
- سلام عزیرم، این همون مانتویی که دیروز گفتم خریدم با این روسری، چطوره؟ بهم میاد؟
پسر آمد حرفی بزند که ناگهان احساس کرد روی شون هایش چیزی حر کت می کند. به شونه راستش که نگاه کرد دید یه موجود ریزی کوچیکی که شبیه خودشه لباس قرمز پوشیده و دم قرمزی هم داره، یه چیزی هم شبیه چنگکهای دسته بلند کشاورزی دستشه. داشت پشتش را می خاروند. به شونه سمت چپی نگاه کرد دید یه نمونه ریز دیگه از خودش هست که کت و شلوار سفید شیکی پوشیده و کراوات زده و خوش هیکل و تر تمیز وایساده داره نگاهش می کنه. بعد یکدفه موجود سمت راستی برگشت به سمت چپی گفت:
- مرتیکه تو چرا رفتی جای من وایسادی؟
- مودب باش آقا، شما جای من ظاهر شدی و من چون جایی نداشتم آمدم اینجا!
- خب خب بهونه نیار، در اینجا باز بود، می خواستی باز نزاری!
- حالا آگه اجازه بدین اول به پرونده این آقا برسیم.
- موافقم!
بعد موجود قرمز سمت راستی برگشت به پسر گفت:
- بهش بگو که چقدر زشت شده، اصلا روسری آبی بهش نمیاد، بگو آرایشش ضایع هست. حالشو بگیر.
موجود سفیدپوش سمت چپی در حالی که سرشو به حالت تاسف تکان می داد گفت:
- نه آقا جان، چه مرضیه. بگو که بسیار همه چیز مناسب است، مانتو هم مبارکشان است، روسری بسیار زیباست و به آرایششان می خورد. امروز بسیار زیبا شده اند.
در همین موقع سمت راستی این چنگکش رو گرفته بود دستش و انگاری که گیتار می زند زد زیر آواز و لودگی:
- آخ بگو چه خوشگل شدی امشب، وای چه خشگل شدی امشب، بیا ببوسمت عزززززززیزم، فدات بشم ای، آخ چقدر تو ماهی، وای وای بیا عزییییییییرم، چقدر خوشگل شدی امروز، مثل قرص ماه شدی امروز...
و بعد از مدتی خواندن آواز رو متوقف کرد و برگشت به موجود سفید گفت:
- نه خووداییش، جیگر، کتت منو کشته از سفیدی، بپا دودی نشی، خووداییش تو اصلا سلیقه حالیته، می دونی رنگ چیه، آخه نوکرتم این که شده شبیه میمون، کجاش خوشگل شده؟؟؟!
- مودب باشید آقا. من فوق لیسانس هنر های زیبا دارم...و...
- آخ بیا منو بیگیر، و زد زیر اواز...حالم بده حالم بده درجه خونم رو 1300 یا 1600 ، آخ حالم بده جون تو، اون فوقت منو پر پر کرده...واییی آخ آه بیاااا...
- مودب باشید آقا، این خانم و آقا منتظر هستند، در ضمن به فکر آینده باشید که اگر بگوید زشت است بعد برای یک هفته باید بشیند گریه کند که چرا رفته است.
موجود سفید هنوز حرفش را تمام نکرده بود که پسر برگشت گفت:
- ارواح عمت، من عمرا بشینم گریه کنم، اون برای همچین موجودی...
- امیدوارم آقا...
موجود قرمز در حال خاراندن ماتحتش بود که موجود سفید پوش که عرق کرده بود کتش را در آورد.
- ده، تو این پیراهنو از کجا خریدی جیگر، عجب توپه...
- از مغازه ای در خیابان قائم مقام خریداری شده است به نام برک.
- وای پسر چه چیزی... و با حالت نیمچه آواز ادامه داد...وای چه چیزی چه چیزی دستتو بکن تو دیزی، دیزی ما خالیه، مثل جیب بابا قلابیه...
- بسیار ارزان و مرغوب هم هست، پیشنهاد می کنم که سری به مغازه بزنید.
- خب من که نمی دانم کجاست؟!
- من بلدم، دوست داری راهنمایی کنم.
- معلومه جیییییگر.
و هر دو بدون گفتن حرفی دری را باز کردند و غیب شدند. پسر که آخر سر نفهمید چه باید بکند برگشت به دختر نگاه کرد. گویی همه چیز فقط 1 ثانیه طول کشیده است. دختر گفت:
- خبببب! نظرت چیه؟
- ممم والا.. چی بگم...
در همین حال چشمش به ساعت افتاد و دید که قشنگ 50 دقیقه منتظر بوده است. لجش گرفت:
- به نظرم مانتو خیلی تنگه، بهت نمیاد، روسری قشنگه ولی با آرایشت تطابق نداره، خلاصه اینجوریاست دیگه...
قیافه دختر در 1 ثانیه وا رفت. حالش گرفته شده بود. بدون اینکه چیزی بگوید و یا خداحافظی بکند راه افتاد. انتظار داشت پسر دنبالش برود. ولی پسر وایساد و نگاهش کرد، مقداری که دور شد تاکسی صدا زد.
- کجا میری؟
- برو خیابان قائم مقام، فروشگاه برک!!!
Thursday, February 1, 2007
سنگر
فیلم نامه 3 دقیقه ای
سنگر
دو سرباز پشت ماشین نسبتا از بین رفته ای کمین گرفته اند. دوربین برای نشان دادن چهره این دو، به صورت تیکه تیکه از سمت راست به سمت چپ می رود و دوباره از سمت چپ شروع می کند. سرباز سمت راستی رویش به دوربین است و پشتش به ماشین. در حالت خستگی و بدون هیچ گونه هیجانی مهماتش را چک می کند. سرباز سمت راستی هیجان زده است. پشتش به دوربین است. نفس نفس می زند. هر از چند گاهی پای چشمش را می خاراند.
دوربین به سمت عقب و راست می رود. روی خاک می نشیند و جلوی دوربین ناگهان خمپاره ای منفجر می شود. برای 5 ثانیه هیچی معلوم نیست. سرباز سمت راستی سرش را با دو دستش پوشانده و چمباتمه زده، خاک هنوز نمی گزارد سرباز سمت چپی معلوم باشد.
دوربین سر جایش متوقف شده است. سرباز سمت راستی سریع به حالت اماده در می آید. خشاب تفنگش را جا می زند. در همین حین سرباز سمت چپی پیدا می شود. حالت ترس در صورتش پیداست. تیکه از خمپاره شانه سمت راستش را دریده. همینطور رو به دوربین نشسته و نفس نفس می زند. سرباز سمت راستی با یه چرخش سریع نگاهش می کند.
دوربین به سمت راست و مقداری بالاتر از ماشین می رود. سرباز سمت راستی گلنکدک را می کشد و به محض اینکه نشانه می رود گلوله ای به گلویش می خورد.
به سمت عقب پرت می شود. گلویش را می گیرد. خون کم کم از لای انگشتانش بیرون می زند. دستش را به سمت سرباز سمت چپی دراز می کند. تقلا می کند و با صدای خر خر گویی تقاضای کمک می کند. دوربین از توی ماشین سوراخ سوراخ شده از کنار کلاه سرباز سمت چپی سرباز سمت راستی افتاده را نشان می دهد. سرباز سمت چپی به حالت بی حرکتی به سمت زمین نگاه می کند. مرده است.
حسرت
امروز علنا دیگه به دو تا گنجشک که تو سرما به هم چسبیده بودند حسودیم شد. هوا هم که اینقدر سرده که اصلا نمیشه بیرون رفت برا عکاسی. مشکل اینجاست که وقتی هوا ابریه در واقع باعث میشه که هوا گرم هم باشه پس میرسه به منفی 4 تا منفی 8. ولی وقتی هوا آفتابیه و ابرها نیستنف این نبود ابرها باعٍ میشه که ییهو هوا بشه منفی 15 تا منفی 30. یعنی اینقدر سرد میشه که بیش از 1 دقیقه بیرون باشی تمام قسمتهای بدنت یخ می کنه. یعنی سه پایه زدن و نمی دونم کنترل وصل کردن و فیلتر عوض کردن وتنظیم کردن همان و عین مجسمه وایسادن همان. از اون اه های یاهو، دلم هوای متعادل می خواد. دریاف شنا و کباب.
اوضع بی ریخته
اوضاع بدجور خرابه، آمریکا ایندفه گیر داده به ایران و ول کن هم نیست. اصلا نمی دونم چه امیدواری باشم؟! امیدوار باشم جنگ بشه یا امیدوارم بشم نشه؟ اوضاع مشکوکه! خلاصه اکه ییهو چند تا چیز کنار گوشتون ییهو ترکید بدونین از چی بوده!
Tuesday, January 30, 2007
نوستالژیک
آقا من امشب هم نشستم باز فیلم دیدم و به قول اقای حسامیان نوستالژیک شدم. اونم چه فیلمی. دلشدگان، باز یکی دیگه از کارهای علی حاتمی. چندین سال پیش که دیدم خیلی خوشم اومد از فیلم. امشب که دیدم شک کردم. هی فکر کردم این کجاش اینقدر خوبه که معروف شده. به جز بازی اکبر عبدی بقیه فیلم چیزی نداشت. صحنه های فرانسه که خیلی مصنوعیه. خلاصه اینکه هم نوستالژیک شدم و هم حالم گرفته شد. یکی باید دوباره سازی کنه فیلم رو. منتها یه مشکلی هست، اونم اینه که این بازیگرا رو از کجا میشه گیر آورد؟ این جدیدا که اوضاشون خیطه!! جای کار خیلی داره. بگزریم. من که منتقد فیلمی نیستم. هوووم. چی می خواستم بگم....ها یادم اومد. امشب نشستم ای موسیقی نهانخانه دل و دل دار من کار بیژن بیژنی رو گوش دادم. با این کارش خیلی حال می کنم. نمی دونم چرا. این موسیقی ایرانی هم یه تغییری باید بکنه. خیلی پوسیدست.
Monday, January 29, 2007
سوته دلان
الان فیلم سوته دلان علی حاتمی رو دیدم. چیز خاصی نداشت. ولی دلم گرفت. دلم هوای ایران رو کرده. بدجوری دلم گرفته. مخصوصا صحنه آینه و قران کوچولو حالمو گرفت. دلم گرفته. نمی دونم شما ها هم دیدین یا نه. دختر بازیگر خوشگلی بود که اصلا نمی شناسمش. ولی حس عجیبی داشت.
سوزش در بعضی قسمتها
هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........
Sunday, January 28, 2007
خاطره
به قولی این سومین باره که دارم به طور کلی اسباب کشی می کنم. بار اول از پرشین وبلاگ شروع کردم که سرویسش برای عکس گذاشتن بد بود و مثل اینکه هنوز بده. بعد هم اومدم برای خودم توی بلاگر شروع کردم نوشتن و عکس گذاشتن و یه چند باری هم آهنگ گذاشتم که بعد منتفی شد. شاید برای 8 ماهی بازدید کننده ای نبود. باری خودم می نوشتم. حال خاصی داشت. بعد کم کمک سر و کله ندا پیدا شد و فرشته و بقیه دوستان. متاسفانه ایندفه هم باز مجبور شدم جابجا بشم. احتمالن این فکر خیلیا هست که چرا این هی بامبول در میاره. راستش اگه به من بود اصلا این تقییرات رو هم انجام نمی دادم. دورغ چرا. ا ا ا تا قبر و مرگ سه شمارست. ولی مشکل اینجاست که متاسفانه اون وبلاگ رو برادر گرامی می خواند. بعد هم ریز گزارش تهیه می کنه و می فرسته زیر دست مامان. نتیجه این میشه که هر چی می نویسم زرت فرداش توی تماس تلفنی خانه با بنده حقیر تاثیرش معلوم می شود. اینها به کنار که اگه خیلی پر رو باشم می گم مشکلی نیست. مشکل اصلی اینجاست که باز اون برادر گرامی برای خودشان فحش می دهند. نمی دونم کسی سیخ به جاییش می کنه ،اقا مجبوری؟! خب نخون. میاد می خونه، بعد شروع می کنه به فحش دادن. من نمی فهمم چه اصررایه که بخونه. خلاصه این شد که اسباب کشی کردم. امیدوارم اینجا رو پیدا نکنه که دیگه واقعا حوصله دنگ و فنگش و ندارم. این عکس بالا هم خاطره بر انگیزه. پیتزا پاشا یکی از جاهایی که من و نیلو 7 ساله که می ریم اونجا. من که اگه بخوام حساب کنم از سال 71 می رم اونجا. یعنی چند سال؟ بزارین برم ماشین حساب بیارم. فکر کنم شد 13 سال! ها. نه نوشد، ای اشتباه جواب میده، شد 14 سال؟! حالا هر کوفتی. خلاصه اینکه کلی خاطره دارم ازش. پیتزاش واقعا عالیه. یکی این یکی پنتری. حتما سر بزنین.
اگه رفتین پیتزا خوردین ایشالا کوفتتون بشه.
حالا که اینجا به قول شما فرنگیا پرایوت شد دیگه برا خودم راحت می نویسم.
قربون همگی
فعلا
بدرود
در ضمن عکس بالایی تار هست، موضوع نداره، زردیش زیاد هست. ادیت درستی هم نشده. اصلا همینه که هست. غر نزنین.
Wednesday, January 24, 2007
اولین نوشته
درود بر دوستان
متاسفانه به علت بعضی از دخالتهای بی جا محبور شدم که یک وب جدید درست کنم. امیدوارم دیگه اینجا مزاحمی نداشته باشم. اگه مزاحمی نباشه دیگه راحت هرچی دل تنگم بخواد می نویسم. از جمعه شدیدا مریض بودم و حالم خوش نبود. و برای همین تازه امشب رسیدم که به وب جدید رسیدگی کنم. یه مقداری هم فکر کردم اینجا رو عمومی کنیم. بد هم نیست البته. ولی بگم کسی اگه بخواد مشارکت کنه باید مذهبی نویسی رو بزاره کنار. هر چی دیگه خواست بیاد بنویسه. به هر حال نظر بدین ببینیم چجوری میشه. دوستان لطفا این جا رو فعلا به کسی نگین و لطفا لینکشو توی وب هایتان نگذارید.
خسته می شویم.
فعلا
قربان همگی
بدرود
Subscribe to:
Comments (Atom)