سوزش در بعضی قسمتها
هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........
No comments:
Post a Comment