خاطره
به قولی این سومین باره که دارم به طور کلی اسباب کشی می کنم. بار اول از پرشین وبلاگ شروع کردم که سرویسش برای عکس گذاشتن بد بود و مثل اینکه هنوز بده. بعد هم اومدم برای خودم توی بلاگر شروع کردم نوشتن و عکس گذاشتن و یه چند باری هم آهنگ گذاشتم که بعد منتفی شد. شاید برای 8 ماهی بازدید کننده ای نبود. باری خودم می نوشتم. حال خاصی داشت. بعد کم کمک سر و کله ندا پیدا شد و فرشته و بقیه دوستان. متاسفانه ایندفه هم باز مجبور شدم جابجا بشم. احتمالن این فکر خیلیا هست که چرا این هی بامبول در میاره. راستش اگه به من بود اصلا این تقییرات رو هم انجام نمی دادم. دورغ چرا. ا ا ا تا قبر و مرگ سه شمارست. ولی مشکل اینجاست که متاسفانه اون وبلاگ رو برادر گرامی می خواند. بعد هم ریز گزارش تهیه می کنه و می فرسته زیر دست مامان. نتیجه این میشه که هر چی می نویسم زرت فرداش توی تماس تلفنی خانه با بنده حقیر تاثیرش معلوم می شود. اینها به کنار که اگه خیلی پر رو باشم می گم مشکلی نیست. مشکل اصلی اینجاست که باز اون برادر گرامی برای خودشان فحش می دهند. نمی دونم کسی سیخ به جاییش می کنه ،اقا مجبوری؟! خب نخون. میاد می خونه، بعد شروع می کنه به فحش دادن. من نمی فهمم چه اصررایه که بخونه. خلاصه این شد که اسباب کشی کردم. امیدوارم اینجا رو پیدا نکنه که دیگه واقعا حوصله دنگ و فنگش و ندارم. این عکس بالا هم خاطره بر انگیزه. پیتزا پاشا یکی از جاهایی که من و نیلو 7 ساله که می ریم اونجا. من که اگه بخوام حساب کنم از سال 71 می رم اونجا. یعنی چند سال؟ بزارین برم ماشین حساب بیارم. فکر کنم شد 13 سال! ها. نه نوشد، ای اشتباه جواب میده، شد 14 سال؟! حالا هر کوفتی. خلاصه اینکه کلی خاطره دارم ازش. پیتزاش واقعا عالیه. یکی این یکی پنتری. حتما سر بزنین.
اگه رفتین پیتزا خوردین ایشالا کوفتتون بشه.
حالا که اینجا به قول شما فرنگیا پرایوت شد دیگه برا خودم راحت می نویسم.
قربون همگی
فعلا
بدرود
در ضمن عکس بالایی تار هست، موضوع نداره، زردیش زیاد هست. ادیت درستی هم نشده. اصلا همینه که هست. غر نزنین.
2 comments:
سلام.
من هم یک چنین تجربه ای داشتم.
خواهری دارم که هر وقت باهاش درددل می کردم فرداش عین جملاتم رو زبان مامانم بود ...
تصمیم گرفتم اصلا باهاش درددل نکنم و به عهدی که با خودم بستم وفادار موندم. بعد از اون هر وقت می خواستم با کسی حرفی بزنم تو کاغذ می نوشتم و می انداختمش تو آب...
من هم با پرشین بلاگ شروع کردم. یه داستان می نوشتم. یک بار همسر خواهرم آن را پیدا کرد و به دوستانش و بخصوص سفیر ایران در مسکو آن را معرفی کرد. یک روز شبهای مسکو برایم کامنت گذاشت و من چون جوابش را ندادم از طرف همسر خواهرم تقبیح شدم که می دانی وبلاگ شبهای مسکو مال کیست؟ مال سفیر ایران در مسکوست . چرا جوابش را ندادی؟
توضیحم این بود که مال هر خری که می هواهد باشد.. من در دادن کامنت آزادم... اینجا هم آزادی بیان نباید وجود داشته باشد؟
برای همین مخفیانه وبلاگ نویسی را شروع کردم و غیر از شمایان تنها از دوستانم شهرزاد و پرستو از آلمان و مژده از ایران از وجود آن با خبرند... که می دانم به گوش خواهرم و شوهر خواهرم نمی رسانند.
Agha in chiza be man hich rabti nadare, faghat moshkele man ineke man daghighan az october-e 2005 weblogeto mikhoonam o vasat comment mizaram, yani 3omin maahe neveshtane to too in weblog. zood tond sari' azam ozrkhaahi mikoni!
commentaaye man too mataalebe in maah hast: http://joghdshab.blogspot.com/2005_10_01_archive.html
Post a Comment