Tuesday, May 1, 2007

...

این جریان عکس گرفتن و عکس آپلود کردن و وب نوشتن یه جورایی شبیه موج دریاست. یه وقتایی قویه و یه وقتایی صاف و آروم. امروز بعد از مدتها وقت کردم که به خودم برسم و بخوابم. برای همین کلی هم فکر کردم. کلی خاطره، کلی دلتنگی، کلی نگرانی مالی و همینطور بگیر و برو. یکی از فکرام این بود که الان مدتهاست دیگه اون اشتیاق به شعر نوشتن و داستان نوشتن رو از دست دادم. کتاب کم می خونم. به طرز بسیار بسیار احمقانه ای همش توی سایتهای عکاس پلاسم. فکر کردم دارم شاخ غول می شکونم. اینم چند روز دیگه که گرفتاری کاری هم به گرفتاری درسی اضافه بشه از بین میره. الان هنو دنبال رسیدگی به سایت هستم. دلم می خواد درستش کنم. ولی بعضی وقتها میگم خب که چی! می دونم یه موجه، میاد و میره. ولی واقعیتش اینه که آخر سر این جریانات آروم آروم عوض میشن. جاشونو می دن به جریانات جدید. دوستای آدم هم عوض می شن. با دل تنگی هم کاری پیش نمیره. هم مسخرست و هم بامزه چون حتی بعضی وقتا سلیقه آدم توی عکاسی عوض میشه. الان بعضی وقتا دلم می خواد از مدل عکس بگیرم. بعضی وقتا هم میرم خرخره بعضی از آقایون و یا خانوما رو هم میگیرم که بیاین بریم عکاسی.البته تا حال حاضر دوست دخترای دو تا از رفقام کمکم کردن. ولی بعضی وقتا هم حوصله دیدن هیچ آدمی رو ندارم.
راستی نیلو آخر سر دوربین خرید. کنون. خوشحالم. ولی غمش اینه که اونجا نیستم تا یادش بدم.
دلم می خواد بغلش کنم، بیاد رو پام بشینه و دونه دونه یادش بدم که دوربینش چه تواناییهایی داره. دلم می خواد هر وقت سوال داشت صدای بابک گفتنش رو توی گوشم بشنوم. یه جوری میگه بابک که اگه خوابم باشم بیدار میشم. آروم و با لحن خودش. خلاصه دلم خیلی چیزا می خواد ولی کاریش نمی تونم بکنم.
آخر این هفته دارم میرم ونکوور. نتایجشو توی سایت می تونین ببینین. به سبک و سیاق سابق روزی یه عکس. سعی هم می کنم که از این به بعد متنی درباره عکس بنویسم. اگه نشد نگین خودت گفتی حالا چرا نمی زاریا! گفتم سعی می کنم. بستگی به حالو هوام داره.
سرور سایت عکاسیم رو هم عوض کردم که سریعتر عکسا دیده بشن. تو فکرم هست که چند تا تیکه دیگه بهش اضافه کنم. مثل یه چند تا فلش، مخلوطی از عکسو موسیقی.
فعلن غمگینم.
بدرود.
-------------------------
نشستم یه بطر کامل ویسکی خوردم تنهایی. جای همه رفقا خالی.

4 comments:

ant said...

به قول اخوان:

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند
...

ant said...

ببخشید که خیلی اظهار نظر کردم،ولی این پستت خیلی حال و هوای غم داشت داغ دلمو تازه کرد:این شعرم یادم اومد:

من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستیم اگرچه برانگیختند درد

روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد

Ali Pic's said...

نوش جان

Artin said...

جناب آقای بابک خان
کجایی بابا جان
نیستی
پیدات نیست
بلاگ هم که آپ نمیکنی
تعطیلات شده فرار کردی رفتی کجا قایم شدی پیدات نکنیم
هر جا هستی خوش باشی