Sunday, March 4, 2007

چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام. من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا ، زائر ظلمت گيسوي توام.گيسوان تو پريشانتر ازانديشه من ، گيسوان تو شب بي پايان.جنگل عطر آلود. شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي،از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر مي كردم.
من هنوز از عطر نفس هاي تو سرشار سرور ، گيسوان تو در انديشه من ، گرم رقصي موزون . کاشکي پنجه من ، در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست. چشم من ، چشمه زاينده اشک ،گونه ام بستر رود .کاشکي همچو حبابي بر آب ، در نگاه تو تهي ميشدم از بود ونبود.
واي ،باران ، باران ! شيشه پنجره را باران شست. از دل من اما، _ چه کسي نقش ترا خواهد شست؟آسمان سربي رنگ، من درون قفس . سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي باران ،باران ، پرمرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشي هاست ! خواب را دريابيم ، که در آن دولت خاموشي هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشي هاست! من شکوفایي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ، ونداي که به من مي گويد :( گر چه شب تاريک است) دل قوي دار سحر نزديک است دل من ، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند. آسمان آبي ، _نفس صبح صداقت آبي ست_ديده در آينه صبح ترا مي بيند از گريبان تو صبح ، صادق مي گشايد پر و بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاک سحري؟ _نه،_از آن پاکتري. تو بهاري ؟ _نه،_بهاران از تست. از تو مي گيرم وام ، هر بهار اين همه زيبايي را. هوس باغ و بهارانم نيست! اي بهين باغ و بهارانم تو!
گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم .شانه بالا زدنت را، _ بي قيد _ و تكان دادن دستت كه ، _مهم نيست زياد_ و تكان دادن سر را كه، _ عجيب ! عاقبت مرد ؟_ افسوس ! _ كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
آه مگذار ،که دستان من آن اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپيد دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد . من چه مي گويم،آه ... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست . تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من.
( قسمتهایی از نوشته های حمید مصدق، کش رفته شده از وبلاگ سپیده، توسط جغد بال شکسته!)

2 comments:

fereshteh jafari said...

چه کسی می خواهد من و تو " ما " نشویم.
خانه اش ویران باد


به حدی این شعر کش رفته زیبا بود که با اجازه شما آن را یادداشت کردم تا روزی در هزار توی ذهنم جایش دهم و زمزمه اش کنم.

ramin said...

فوق العاده بود و تا حدی زیادی دردناک
بخصوص آنجا که می گوید:
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي
، روي تو را كاشكي مي ديدم
.شانه بالا زدنت را، _ بي قيد _
و تكان دادن دستت كه ، _مهم نيست زياد_
و تكان دادن سر را كه، _ عجيب ! عاقبت مرد ؟_ افسوس ! _
كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

ممنون