مدتی قبل دو تا از دی وی دی های آدم از بین بره، محل نزاری و بگی حتما بک آپ اونها رو دارم، مخصوصا یکی از چیزایی که همیشه تو ذهنت باشه اومدن عزیز ترین آدم توی زندگیت باشه که اومد بیمارستان. تو با موهای بلندش بازی کردی. باهاش اولین راه رفتنها رو شروع کردی. کمکت کرد که پاشی. همش باهاش حرف زدی. ازش فیلم گرفتی...مدتی باشه که دلت گرفته باشه. داری احساس تنهایی می کنی. دلت می خواد اینجا باشه. دنبال عکسایی می گردی، شروع می کنی کل سی دی و دی وی دی هایی رو که داری رو می گردی. دونه به دونه. مرور خاطرات. عکسها. هر کدومو که باز می کنی نفست توی سینه حبس میشه. منتظری توی هر کدومشون اون فیلم رو پیدا کنی. یا فیلم خداحافظی. یا فیلم رستوران. فیلمهای با هم بودن. می گردی و باز می گردی. هر کدومو چند بار چک می کنی. سرعت کامپیوتر پایین اومده. باید هی صبر کنی. کم کم واقعیت تلخ جلوی چشمات قهقه می زنه. فیلما توی اون دوی وی دی بود. دیگه بک ازشون نداری. تموم شدن. دیگه نیستن. چقدر تلخه. حالا فقط مغز تو هست که اونا رو جلوی چشت میاره. دیگه باید با رویا بهشون نگاه کنی. توی تنهاییت فکر کنی و به یادشون بیاری. دیگه برات ملموس نیستن. دیگه تنهایی.
کلی از عکسای لندن و ایران توی دی وی دی دوم بوده، اونا هم از بین رفتن. برات مهم نیست. اصلا مهم نیست. ولی فیمهااا. اون موقع دوربین 8700 نیکون داشتی. می شد باهاش فیلم هم گرفت. همه عکساش رفته، فیلماش دیگه نیست. دارم می سوزم. خوره خوره ...کم کم تمام وجودت پر از خوره مرگه...
همش فکر می کنی اگه ازشون 3 تا بک داشتی. اگه فلان کارو کرده بودی. اگه از بین نرفته بودن. پنجره اتاقت بازه. باد خیلی سردی میاد. لخت روی تختت نشستی. کرخت شدی. دیگه حسی نداری. صورتت پر از اشکه. سردی هوا رو روی صورتت حس می کنی. دوربینا روی میزن. لنزها و وسایل همه روی میزن. به همشون بدون حس نگاه می کنی. تمام سی دی ها و دی وی دی ها جلوت ریختن. سردت نیست. گشنت نیست. خوابت نمی یاد. دچار یاس فلسفی نشدی.
فقط کرختی. دلت می خواد همه این وسایل رو از پنجره پرت کنی بیرون. فریاد بکشی. بری بیرون همینطور راه بری. بری روی دریاچه یخ زده راه بری.
یخ زیر پات می شکنه. توی آب فرو میری. فیلمها جلوی چشمات توی آب پخش می شن. انگار پروژکتور قوی داره توی اعماق برایت از توی ذهنت پخش می کنه.
پنجره بازه. صورتت خیس. کرختی ولی یه جایی توی قفسه سینت نمی زاره نفس بکشی. احساس خفگی می کنی. احساس اینکه کل قفسه سینت داره می سوزه. خاطراتت از بین رفته. تو موندی.. تو تنها موندی و داری می سوزه.
پنجره هنوز بازه....
No comments:
Post a Comment