Sunday, February 4, 2007

حادثه ای 1 ثانیه ای

حادثه ای 1 ثانیه ای

دیر شده بود. لجش گرفته بود. همیشه باید مدتها صبر می کرد و از اینکه توی خیابانهای شلوغ علاف بشود متنفر بود. همیشه فکر می کرد این نیم ساعتی که اینجا بی کار ایستادم می تونست کتاب بخواند. اون هم اون. کسی که همش کتاب دستش بود.
طبق معمول دیر آمد. وقتی رسید برای اینکه مساله دیر آمدنش را ماست مالی کند گفت:
- سلام عزیرم، این همون مانتویی که دیروز گفتم خریدم با این روسری، چطوره؟ بهم میاد؟
پسر آمد حرفی بزند که ناگهان احساس کرد روی شون هایش چیزی حر کت می کند. به شونه راستش که نگاه کرد دید یه موجود ریزی کوچیکی که شبیه خودشه لباس قرمز پوشیده و دم قرمزی هم داره، یه چیزی هم شبیه چنگکهای دسته بلند کشاورزی دستشه. داشت پشتش را می خاروند. به شونه سمت چپی نگاه کرد دید یه نمونه ریز دیگه از خودش هست که کت و شلوار سفید شیکی پوشیده و کراوات زده و خوش هیکل و تر تمیز وایساده داره نگاهش می کنه. بعد یکدفه موجود سمت راستی برگشت به سمت چپی گفت:
- مرتیکه تو چرا رفتی جای من وایسادی؟
- مودب باش آقا، شما جای من ظاهر شدی و من چون جایی نداشتم آمدم اینجا!
- خب خب بهونه نیار، در اینجا باز بود، می خواستی باز نزاری!
- حالا آگه اجازه بدین اول به پرونده این آقا برسیم.
- موافقم!
بعد موجود قرمز سمت راستی برگشت به پسر گفت:
- بهش بگو که چقدر زشت شده، اصلا روسری آبی بهش نمیاد، بگو آرایشش ضایع هست. حالشو بگیر.
موجود سفیدپوش سمت چپی در حالی که سرشو به حالت تاسف تکان می داد گفت:
- نه آقا جان، چه مرضیه. بگو که بسیار همه چیز مناسب است، مانتو هم مبارکشان است، روسری بسیار زیباست و به آرایششان می خورد. امروز بسیار زیبا شده اند.
در همین موقع سمت راستی این چنگکش رو گرفته بود دستش و انگاری که گیتار می زند زد زیر آواز و لودگی:
- آخ بگو چه خوشگل شدی امشب، وای چه خشگل شدی امشب، بیا ببوسمت عزززززززیزم، فدات بشم ای، آخ چقدر تو ماهی، وای وای بیا عزییییییییرم، چقدر خوشگل شدی امروز، مثل قرص ماه شدی امروز...
و بعد از مدتی خواندن آواز رو متوقف کرد و برگشت به موجود سفید گفت:
- نه خووداییش، جیگر، کتت منو کشته از سفیدی، بپا دودی نشی، خووداییش تو اصلا سلیقه حالیته، می دونی رنگ چیه، آخه نوکرتم این که شده شبیه میمون، کجاش خوشگل شده؟؟؟!
- مودب باشید آقا. من فوق لیسانس هنر های زیبا دارم...و...
- آخ بیا منو بیگیر، و زد زیر اواز...حالم بده حالم بده درجه خونم رو 1300 یا 1600 ، آخ حالم بده جون تو، اون فوقت منو پر پر کرده...واییی آخ آه بیاااا...
- مودب باشید آقا، این خانم و آقا منتظر هستند، در ضمن به فکر آینده باشید که اگر بگوید زشت است بعد برای یک هفته باید بشیند گریه کند که چرا رفته است.
موجود سفید هنوز حرفش را تمام نکرده بود که پسر برگشت گفت:
- ارواح عمت، من عمرا بشینم گریه کنم، اون برای همچین موجودی...
- امیدوارم آقا...
موجود قرمز در حال خاراندن ماتحتش بود که موجود سفید پوش که عرق کرده بود کتش را در آورد.
- ده، تو این پیراهنو از کجا خریدی جیگر، عجب توپه...
- از مغازه ای در خیابان قائم مقام خریداری شده است به نام برک.
- وای پسر چه چیزی... و با حالت نیمچه آواز ادامه داد...وای چه چیزی چه چیزی دستتو بکن تو دیزی، دیزی ما خالیه، مثل جیب بابا قلابیه...
- بسیار ارزان و مرغوب هم هست، پیشنهاد می کنم که سری به مغازه بزنید.
- خب من که نمی دانم کجاست؟!
- من بلدم، دوست داری راهنمایی کنم.
- معلومه جیییییگر.
و هر دو بدون گفتن حرفی دری را باز کردند و غیب شدند. پسر که آخر سر نفهمید چه باید بکند برگشت به دختر نگاه کرد. گویی همه چیز فقط 1 ثانیه طول کشیده است. دختر گفت:
- خبببب! نظرت چیه؟
- ممم والا.. چی بگم...
در همین حال چشمش به ساعت افتاد و دید که قشنگ 50 دقیقه منتظر بوده است. لجش گرفت:
- به نظرم مانتو خیلی تنگه، بهت نمیاد، روسری قشنگه ولی با آرایشت تطابق نداره، خلاصه اینجوریاست دیگه...
قیافه دختر در 1 ثانیه وا رفت. حالش گرفته شده بود. بدون اینکه چیزی بگوید و یا خداحافظی بکند راه افتاد. انتظار داشت پسر دنبالش برود. ولی پسر وایساد و نگاهش کرد، مقداری که دور شد تاکسی صدا زد.
- کجا میری؟
- برو خیابان قائم مقام، فروشگاه برک!!!

2 comments:

Neda said...

=))=)) این دیگه خیلی هپی اند بود!!! خیال سپیده راحت شه! نتیجه اخلاقی بخث این بود که خانومای عزیز تا مطمئن نشدین طرف داره واستون می میره ناز نکنین واسش! وگرنه خودتون مجبور می شین یه هفته گریه زاری کنین!!! خیلییییی باحال بود!

fereshteh jafari said...

سلام.
داستان جالب، کمیک و بسیار متفکرانه ای بود.
انگار پسر منتظر بود تا کسی در گوشش زمزمه کند که بی خیال این دختر شو.
حتی کل کب کردن های دو فرشته هم باهم عالی بود.
متاسفانه استعدادهای نهفته در شما به طور کامل شناخته نشده و به آنها بها داده نشده. وگرنه شما می توانید کاندیدای چهره های ماندگار باشید.
به جان همکارم...