Thursday, February 15, 2007

خیلی خری


امروز باز یه چیز تازه فهمیدم. اونم اینه که عکس خوب از حیوانات گرفتن خیلی سخت تر از عکاسی طبیعت هست. یه ذره سرعت پایین باشه و جونور در حال حرکت عکست تار میشه. یه ذره دست آدم بلرزه عکس تار میشه. ایزو کم باشه سرعت خراب میشه، اف در موقعیتهای مختلف شدیدا تاثیر گزار هست. خلاصه اینکه حسابی امروز کنف شدم. شاید به جرات بتونم بگم یه عکس خوب از پرنده ها ندارم. و البته چندین عکس از گوزن و روباه دارم ولی وقتی خوب دقت می کنم یه کوچولو، خیلی کم تاری هست. خلاصه حال گیریه. این عکس بالایی رو هم از یه بوفی گرفتم که آخر سر از بوف هم عکس داشته باشم. می دونم که هیچ چیزش خوب نیست. نه بکگراندش و نه کادرش و نورش. خلاصه عین تازه کارها باید زور بزنم عکاسی از پرنده ها رو یاد بگیرم. دروغ چرا تا قبر آ آ آ، رفتم کلی مطلب خریدم برای عکاسی از حیات وحش. امیدوارم فقط حیاتش رو نگیرم و در گرفتن وحش هم موفق بشم.
میگن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره.من حاضرم منو کوروکودیل گاز بگیره ولی جو نگیره!! دیدین یه کاری رو صد دفه کردین و می دونین نباید بکنین. در روابط آدمها هم هزار بار اجازه دادین سوارتون بشن. هزار بار اشتباه کردین. هزار بار چیزی رو که باید می گفتین و نگفتین و یا برعکس. حرفی رو نباید می زدین ولی زدین. خلاصه من یکی که آدم بشو نیستم. به قولی پینوکیو در 48 جلسه آدم شد ولی من هنوز گیرم. از دست خودم خیلی ناراحتم. دلم برای تریلی 18 چرخ تنگ شده. دلم می خواد باهاش برم تو جاده خاکی، یا ته دره، یا یه بار بیاد از روم رد بشه. خسته شدم.
چند روزه که مسئول کامپوتر و نرم افزار مدرسه حقوق مونیتور های قدیمی رو گذاشته تو اتاقش به ملت دانشجو میگه بیاین ور دارین. منم ای میل زدم گفتم منم می خوام. عین این گداها گفتم جنس مفته دیگه برم بگیرم. خلاصه رفتم دیدم چیزی حدود 30 تا مونیتور جور واجور توی اتاقش هست. بگم که مدرسه چیزی حدود 600 کامپیوتر داره. خلاصه اینکه گشتم دیدم به یه سری مونیتور 17 اینچ ال جی داره که بلدگو هم دارن. البته خداییش فکر کنم یه 15 ،20 کیلویی وزنشونه. یک سری رفتم دهان مبارک رو دادم سرویس تا تونستم این هیولا رو بیارم تا خوابگاه. لامسب خیلی سنگینه. بابا صد رحمت به ال سی دی. مگس وزنه در مقابل اینا. ولی خب خوبیش اینه که بلدگوهاش واقعا خوب کار می کنن. و جالب هم هست که هم صفحه لپتاپ رو داری و هم صفحه این یکی رو. حالا چرا اینقدر روده درازی کردم؟ می خواستم بگم که دیروز داشتم رو مونیتور بزرگه عکس ادیت می کردم یه لحظه گفتم بزار با لپ تاپ هم چک کنم. بابا خیلی تفاوت دارن. هر کاری کردم کالیبره دقیق نشد. یا حداقل یکیشون کالیبره نیست. توی بزرگه عکسا خیلی خوب کانترستشون تنظیم میشه ولی توی لپ تاپ خیلی خوب نورشون. من که نوفهمیدم چی به چیه. ولی فهمیدم خیلی وقتا که ایراد از عکس میگیریم مشکل از خودمون و مونیتور با همه. مهمه که مونیتور خوبی داشته باشین.
اینجا چند تا دوست پیدا کردم، حالا فکر می کنین کجایین؟! پاکستانی و افغانستانی و هندی و منم ایرانی. تکمیل شدیم. یه عراقی و عربستانی و مصری هم لازم داریم که می گردیم اونا رو هم پیداش می کنیم. از تو لندن به این نتیجه رسیده بودم ولی با اومدن و دیدن و دوست شدن با بچه ها شدیدا اعتقاد پیدا کردم که مردمان خاور میانه شدیدا نژاد پرست هستند. خیلی بیشتر از این آمریکاییها و اروپاییها. اینا هم همین فکر منو دارن. البته من مشکلی باهاشون ندارم. نسبتا راحتم. ولی کلا مردم همدیگه رو قبول ندارن در صورتی که از نظر فرهنگی خیلی شبیه هم هستیم. متاسفم. هنوز تا اینکه دموکراسی و احترام به همدیگه رو بفهمیم راه درازی داریم. شاید به نسل من و شما نرسه ولی امیدوارم نسلهای بعدی کم کم یاد بگیرن، به خودشون بیان.
دلم گرفته، شدیدا به یکی احتیاج دارم که جای من فکر کنه. بعضی وقتها سرمو بزارم رو سینش. هیچی نگم و خودش بدونه که بقیه کارها رو چجوری حل کنه.
یاد شمال افتادم. سالها پیش. روز فوت علی بود که در مقابلش روز سال نو و تولد مسیح این فرنگیهای بی تمدن بود. ما چمخاله بودیم. وسطای زمستون بود و هیچ کس، خدایی تو ساحل نبود. من عادتم بود همیشه پابرهنه راه می رفتم. و لخت. اون موقع کسی نمی آمد. تعداد مردم محلی هم اینقدر کم بود. برای همین برای خودم راحت می چرخیدم. الان اینقدر شلوغ شده که نمیشه نفس کشید. هرجا بشر پا می زاره به گند میکشه همه چیزو. خلاصه اینکه با مامان و بابا داشتیم پیاده را می رفتیم. غروب بود و بدون باد ولی سرد. دریا آروم بود. پیش خودم فکر کردم روز عجیبیه. نصف دنیا دارن شادی می کنن و یه تعداد کمی هم گریه زاری، اونم توی یه روز. منم فکر کردم حالا که دنیا اینقدر دیوونست منم یه کاری کنم یادم بمونه. لباسامو در آوردم. مامان دید و به نقشه پلید من پی برد. شروع کرد به جیغ. با اجازتون به اندازه یه کامیون خاور فحش و نفرین و نصیحت بارم شد ، منتها کو گوش شنوا. من موقعی که به دنیا اومدم اولین جمله ای که دکتر بهم گفت این بود: خیلی خری. چون محکم لگد زده بودم تو تخماش. خلاصه آخرین جمله اولیای من هم بهم همین بود. منم لخت شدم پریدم توی آب. آفتاب دیگه ته مهاش بود. سرد شده بود و آب هم که انگار با فریزر وصلت کرده بود. منم پررو یه خورده ورجه ورجه کردم. مامان هم برگشت گفت که سینه پهلو و زاتو ریه می کنی بدبخت میمیری. منم از تو آب داد زدم خوب تو هم از دستم راحت میشی. اونم برگشت گفت: خیلی خری. من که وای نمیستم. خلاصه دو تایی را افتادن رفتن. منم بعد از چند دقیقه پریدم بیرون. چشمتون روز بد نبینه، اومدم دیدم آب تو همون مدت زده بالا و لباسا رو به کل خیس کرده. منم تنم کردم و با لباس به کل رفتم توی آب که شناش پاک بشه. بعدشم عین فشنگ تا تو خونه دویدم که یخ نزنم. از مامان اینا که گذشتم بعد از مدتی مامان داد زد: پشمالوووو!!!!!
در حال دویدن برگشتم و نیمچه داد زدم: هااااا ، داد زد: پشمالوووو خیلی خریییی!!!. خلاصه اینکه شب فراموش نشدنی بود. چون بعدش یه بطری ودکا رو روانه خندق بلا کردم. مست بازی در آوردم و حال کردم. اونم تو تنهایی و جلوی شومینه چوبی. آخ چه حالی میده. اونم بوی چوب نمور. واییی صدای ترق ترق چوبا. سرما هم نخوردم. بابام میگه عین گاومیش می مونی. عین گاومیش هیچطوریم نشد. فرداش موقع ناهار اینقدر گشنم بود که 3 سیخ کباب ترش با دو تا بشقاب کوچیک زیتون پرورده و یه بشقاب کوچیک خیار و دلار و دو تا ماهی کولی برشته شده و باقالی قاتق و یه کاسه کوچیک لوبیا و ترب و نون و برنج و پیاز روانه خندق کردم. بابا هی می گفت : گاومیش جان نخور! مگه مرض جوو گرفتی؟!! آبرومو بردی خرس!!
مامان جان هم از اون ور میدید چیز طلاش داره عین جارو برقی ترتیب همه چیز رو میده ، ذوق کرده بود هی به بابا می گفت چی کارش داری بچمو. بزار بخوره. خلاصه اون روز ظهر به اندازه 4 نفر غذا صرف شد. بعدشم یه بستنی و بعدش خواب تا ویلا. به ویلا نرسیده تو ماشین خر خرم رفت هوا. بعدم که رسیدیم ویلا به تخت نرسیدم. همونجا توی تراس روی موزاییکا پخش شدم. عین سگمون جیسی. اونم اومد کنارم ولو شدم. تخم سگ سرشو گذاشت کنار سرم و زرت دو تا د بخواب. توی آفتاب زمستونی آخ چه حالی میده.
من الان شدیدا دلم بچگی می خواد. خریت. وحوشت بازی و کباب ترش. فردا دارم می رم پیش ورهرام. ببینم میشه به راه کج منحرفش کرد . بریم توی جنگلی جایی، یه خورده وحوشت به خرج بدم آروم بگیرم یا نه. مامان همیشه میگه: مادرا بچه زاییدن، منم یچه زاییدم. خیلی خریییییییی.

6 comments:

Varahram said...

chaakeram, man montazeret hastam darbast. dar zemn baraaye ax e boof ham tabrik.

felan...

Neda said...

آخی! جوع! نه جوو!! تو چطور بهت دیپلم علوم انسانی، ببخشید، تصدیق پنجم ابتدایی دادن؟!تو همین مطلبت هم بازم از این غلط دیکته ای ها داری که من حوصله ندارم بگم!! «روز فوت علی بود»!!! من نشستم فکر می کنم علی کی بوده؟! از دوستات بوده؟! خوشم میاد مودبانه هم حرف می زنه! می دونی من فکر می کنم این که تو تا حالا زنده موندی خودش می تونه یکی از دلایل وجود خدا محسوب بشه! اصلا با قوانین طبیعت سازگار نیست. البته خودت هم اصلا با قوانین طبیعت سازگار نیستی. مطمئن از مریخ نیومدی؟

Neda said...

«دلم گرفته، شدیدا به یکی احتیاج دارم که جای من فکر کنه. بعضی وقتها سرمو بزارم رو سینش. هیچی نگم و خودش بدونه که بقیه کارها رو چجوری حل کنه. » خب تو واقعا مشکلت فکر کردنه است یا اونی که سرت رو بذاره رو سینش؟! اگه اونی که می خوای باشه که دیگه مغزت هم خود به خود به کار بیفته؟! دیگه محتاج فکر کردن نمی شی اصلا!!! داداش ما که غریبه نیستیم! روراست باش!!:))))

ant said...

آخی...تصویرات فوق العاده بود.همه چیز از جلو چشمم رد شد
چقدرم دل تنگی دارم واسه یه مسافرت مشتی رفتن
به شیوه قدیم(همراه با دیوانگی های خاص خودم)وای که چه مزه ای می داد وقتی جاده دو هزار می رفتم تو رودخونه تا بابا به هوای بیرون کشیدن من بیاد تو آب و یه آب بازی مشتی بکنیم..
هی

هیپو said...

با این توصیفات پس اون قابلمه ی کوچکی که تو شعر گشنگی ازش گفتی، باید اندازه ی یه پلو پز دوازده نفره باشه!...

هیپو said...

همه بچه ها وقتی به دنیا میان از دکترشون کتک میخورن! همه هم فقط گریه میکنن. ولی تو از حقت دفاع کردی! به دکتر گفتی : زدی؟! حالا باید بخوری... اصلا از همون اول معلوم بود که تو قراره وکیل بشی