شکاف
قسمت اول:
قبرستان. دوربین روی زمین قرار دارد و از زاویه پایین، جماعت را نشان می دهد. همه سیاه پوش. دور قبری ایستاده اند. به نظر همه آدمهای متولی می آیند. آسمان پر از ابر خاکستری است. باد نمی آید ولی فقط دامن سیاه زنی که رو بروی قبر ایستاده تکان می خورد. گویی فقط باد برای او است. دوربین مقداری زوم می کند و در دستهای زن رز سیاه شده ای را در کادر قرار می دهد. انگشتر طلایی رنگی چشمها را بعد از گل رز سیاه به خود جذب می کند. دوربین به آرامی حرکت می کند. زاویه را تغییر می دهد. فقط پاها قابل دیدن هستند. در زاویه ای قرار می گیرد که نیمه پایین قبر مشخص است و نیمه ای از کفشهای شیک و سیاه و واکس زده زن نیز در کادر قرار دارد. صدای هق هق ملایمی به گوش می رسد. بعد از 5 ثانیه دوربین بدون حرکت و تغییر زاویه مقداری زوم می کند. گوشه ای از قبر را در کناره کادر می شود دید که شکاف کوچکی دارد. دوربین روی شکاف ثابت می ماند تا صحنه حالت رویا پیدا کرده و بعد همه چیز محو می شود.
قسمت دوم:
قبرستان. معلوم نیست چه زمانی گذشته است. باد شدیدی می آید. دوربین روبروی زن قرار دارد و زن روبری همان قبر. زن تمام تلاشش را می کند تا روسری اش را مرتب نگه دارد. به نظر می رسد که کار بی هوده ای را دائما دارد تکرار می کند. دوربین شروع به چرخیدن می کند. به آرامی به سمت چپ زن می رود. تا صورت زن بالا می رود و نیمه صورت زن و همزمان قبر را نشان می دهد. اول فوکوس روی قبر است. 3 ثانیه ثابت می ماند. گویی زمان زیادی گذشته است. سنگ قبر کهنه به نظر می رسد. فوکوس روی نیمرخ صورت زن ثابت می ماند. زن همچنان جوان مانده است. هیچ تغییری که نشان از تغییر زمان یا پیر شدن زن باشد را نمی توان در صورتش دید. باد شدید روسری اش را کنار می زند و مقداری از موهایش بیرون می ریزد. موهای سیاه و محکم بسته شده به نظر می رسد. دوربین از کنار صورت زن شروع به پایین رفتن می کند و در همین هنگان زن شروع می کند به رفتن. از سمت چپ قبر حرکت می کند و با گامهایی منظم و با مقداری تحکم از کنار قبر می گذرد. دوربین مقداری از ساق و کفشها را نشان می دهد. همان کفشهای قسمت قبلی در این قسمت نیز وجود دارند. وقتی زن از گوشه قبر می گذرد فوکوس از روی پاها به روی گوشه قبر که شکاف دارد تغییر می کند و ثابت باقی می ماند. شکاف قبر بزرگتر شده است. زن بعد از رفتن چند گام می ایستد. 1 ثانیه مکث و بعد بر می گردد. دوربین شروع به عقب رفتن می کند، زاویه همان است. دوربین گویی رو زمین حرکت می کند. زاویه از پایین ادامه دارد. به محض اینکه زن کامل در کادر قرار گرفت خم می شود. و در همین لحظه فوکوس عوض می شود و دیگر زن واضح نیست. در حال تقلا با دستانش است.
دوربین عقب و عقب تر می رود. از سوراخ قبری می گذرد. صدای کنده شدن به گوش می رسد و بعد انتهای بیلی از توی قبر بالا می آید و بعد از آن نیز کله مردی. به محض اینکه کله مرد نمایان می شود فوکوس به روی نیمرخ مرد ثابت می شود. مرد دارد ته قبر را نگاه می کند. نفس نفس می زند. صورتش آفتاب سوخته است. موهایش دارند سفید می شوند. بعد از چند ثانیه سرش رابالا می گیرد. شروع می کند به نگاه کردن به اطراف. به سمت زن نگاه می کند. فوکوس به روی پشت کله مرد تنظیم می شود. و در همین لحظه برق زرد چیزی در دستهای زن در دور دستی که محو است یک لحظه چشم را به سمت خودش منحرف می کند. برق طلایی در کنار سمت راست گوش مرد به وجود می آید. فوکوس سریع به روی زن که راست شده است بر می گردد. زن می چرخد و از قبر دور می شود.
قسمت سوم:
اتاقی نسبتا تاریک. کوچک به نظر می رسد و مربع. در، در انتهای دیگر اتاق است و پنجره ای نیز در کناره سمت چپ. کف زمین نیمچه خاکی است. گلیمی شدیدا فرسوده در دم در است و موکت تقریبا از بین رفته قسمت نزدیک دوربین را پر کرده است. دشکچه ای که رنگش معلوم نیست زیر پنجره است. در کناره سمت راست پرده ای عمود بر دیوار آویزان است. رنگ پرده معلوم نیست و نقش و نگارها هم تقریبا از بین رفته اند. تنها منبع نوری اتاق ، نوری است که از پنجره می تابد. جلوی تشک چند تا لباس در هم وجود دارد و با یک جعبه فلزی کوچک که وسایل خیاطی در آن وجود دارند و کنار آن چراغ علاء الدینی که شعله اش معلوم است. روی چراغ هیچی نیست. در گوشه کادر، سمت چپ به سختی وسایلی نظیر قابلمه ای سیاه و 4 بشقاب و چنگال و 3 عدد استکان چایخوری کوچک دیده می شوند. تقریبا قابل شمارش نیستند. درضلع ته اتاق ، سمت راست، رو بروی در ، دوربین ثابت و در ارتفاع یک صندلی قرار گرفته است. تمام فضای اتاق را به صورت سیاه و سفید نشان می دهد. در پشت پرده شبه دو زن دیده می شود. بدون گفتگو. یکی از زنها دارد روی صورت زن دیگری کاری می کند. 10 ثانیه بدون گفتگو ادامه دارد. ناگهان صدایی شنیده می شود. مثل نجوا. معلوم نیست کدام زن حرف می زند:
- شومممه!!!
صدای زن دیگری به مانند قبلی با حالت نجوا جواب می دهد:
- چاره ای نی، هفته دیگه تعطیلیش تموم میشه و بر می گرده ولایتش، باید واهاش برم. بابا هم تو ای دنیا ازم راضیه. خودش به ای وصلت راضی بو. چهلش دیرو تمو شد. چاره ای نی. نمی شه تا سال صب کرد.
- خدا عمرش بده، ایشالا با اعمه اطهار.... تما عمرش برای مردم قبر کند و حالا خودشم زیر خاکه ...به حق حضرت ابولفضل...
نجوا ادامه دارد. ولی مفهوم نیست. فضا شروع به تاریک شدن می کند و صحنه کاملا تاریک می شود.
قسمت چهارم:
دوربین از بالا زاویه پایین را نشان می دهد. توی کوچه ای، در روستایی، جمعیت زیادی جمع شده اند. زنها یا توی کوچه اند و یا روی پشت بامهایشان. کل خانه ها کاه گلی هستند. دری باز می شود و مرد ی که کت و شلوار سیاهی پوشیده بیرون می آید. طنابی در دستانش است. بعد از او خر خاکستری رنگ تمیزی که خوشگل هم هست بیرون می آید. روی خر زنی که سفید پوش است نشسته. خر را آزین کرده اند. جزئیات معلوم نیست. مرد در کنار خر شروع می کند به راه رفتن. جمعیت شروع به شادی می کنند. دوربین به آرامی به سمت پایین حرکت می کند. به ارتفاع یک صندلی که رسید شروع می کند به زوم کردن. از کناره صورت خر دست زن معلوم است. فوکوس از روی نیمرخ خر به روی دست زن عوض می شود. انگشتری آشنا در دستان زن جلب توجه می کند. دوربین به آرامی روی دست زن زوم می شود و ثابت می ماند. انگشتری که در دستان زن سیاه پوش بود در دستهای زن سفید پوش دیده می شود. در همین لحظه مرد جلوی خر می رود. کل کادر را کت سیاه پر می کند که سفیدی پیراهن زیرش مقداری معلوم است. دوربین فوکوس را عوض نمی کند. بنابراین کت تماما محو است. 5 ثانیه به سمت دوربین پیش می آید. دوربین شروع به بالا رفتن می کند و در همین حرکت عقب هم می رود. بعد از چند ثانیه صدای باران به گوش می رسد. چیزی معلوم نیست ولی صدا همچنان می آید. دوربین همچنان با جمعیت و بدون تغییر زاویه به آرامی عقب می رود. کم کم دانه های باران معلوم می شوند و واکنش مردم نیز نشان می دهد که باران می آید. هوا و خانه ها قهوه ای رنگ است. دوربین زاویه را عوض می کند و به آرامی شروع می کند به دوردستها را نشان دادن. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پر کرده اند.
قبرستان. دوربین روی زمین قرار دارد و از زاویه پایین، جماعت را نشان می دهد. همه سیاه پوش. دور قبری ایستاده اند. به نظر همه آدمهای متولی می آیند. آسمان پر از ابر خاکستری است. باد نمی آید ولی فقط دامن سیاه زنی که رو بروی قبر ایستاده تکان می خورد. گویی فقط باد برای او است. دوربین مقداری زوم می کند و در دستهای زن رز سیاه شده ای را در کادر قرار می دهد. انگشتر طلایی رنگی چشمها را بعد از گل رز سیاه به خود جذب می کند. دوربین به آرامی حرکت می کند. زاویه را تغییر می دهد. فقط پاها قابل دیدن هستند. در زاویه ای قرار می گیرد که نیمه پایین قبر مشخص است و نیمه ای از کفشهای شیک و سیاه و واکس زده زن نیز در کادر قرار دارد. صدای هق هق ملایمی به گوش می رسد. بعد از 5 ثانیه دوربین بدون حرکت و تغییر زاویه مقداری زوم می کند. گوشه ای از قبر را در کناره کادر می شود دید که شکاف کوچکی دارد. دوربین روی شکاف ثابت می ماند تا صحنه حالت رویا پیدا کرده و بعد همه چیز محو می شود.
قسمت دوم:
قبرستان. معلوم نیست چه زمانی گذشته است. باد شدیدی می آید. دوربین روبروی زن قرار دارد و زن روبری همان قبر. زن تمام تلاشش را می کند تا روسری اش را مرتب نگه دارد. به نظر می رسد که کار بی هوده ای را دائما دارد تکرار می کند. دوربین شروع به چرخیدن می کند. به آرامی به سمت چپ زن می رود. تا صورت زن بالا می رود و نیمه صورت زن و همزمان قبر را نشان می دهد. اول فوکوس روی قبر است. 3 ثانیه ثابت می ماند. گویی زمان زیادی گذشته است. سنگ قبر کهنه به نظر می رسد. فوکوس روی نیمرخ صورت زن ثابت می ماند. زن همچنان جوان مانده است. هیچ تغییری که نشان از تغییر زمان یا پیر شدن زن باشد را نمی توان در صورتش دید. باد شدید روسری اش را کنار می زند و مقداری از موهایش بیرون می ریزد. موهای سیاه و محکم بسته شده به نظر می رسد. دوربین از کنار صورت زن شروع به پایین رفتن می کند و در همین هنگان زن شروع می کند به رفتن. از سمت چپ قبر حرکت می کند و با گامهایی منظم و با مقداری تحکم از کنار قبر می گذرد. دوربین مقداری از ساق و کفشها را نشان می دهد. همان کفشهای قسمت قبلی در این قسمت نیز وجود دارند. وقتی زن از گوشه قبر می گذرد فوکوس از روی پاها به روی گوشه قبر که شکاف دارد تغییر می کند و ثابت باقی می ماند. شکاف قبر بزرگتر شده است. زن بعد از رفتن چند گام می ایستد. 1 ثانیه مکث و بعد بر می گردد. دوربین شروع به عقب رفتن می کند، زاویه همان است. دوربین گویی رو زمین حرکت می کند. زاویه از پایین ادامه دارد. به محض اینکه زن کامل در کادر قرار گرفت خم می شود. و در همین لحظه فوکوس عوض می شود و دیگر زن واضح نیست. در حال تقلا با دستانش است.
دوربین عقب و عقب تر می رود. از سوراخ قبری می گذرد. صدای کنده شدن به گوش می رسد و بعد انتهای بیلی از توی قبر بالا می آید و بعد از آن نیز کله مردی. به محض اینکه کله مرد نمایان می شود فوکوس به روی نیمرخ مرد ثابت می شود. مرد دارد ته قبر را نگاه می کند. نفس نفس می زند. صورتش آفتاب سوخته است. موهایش دارند سفید می شوند. بعد از چند ثانیه سرش رابالا می گیرد. شروع می کند به نگاه کردن به اطراف. به سمت زن نگاه می کند. فوکوس به روی پشت کله مرد تنظیم می شود. و در همین لحظه برق زرد چیزی در دستهای زن در دور دستی که محو است یک لحظه چشم را به سمت خودش منحرف می کند. برق طلایی در کنار سمت راست گوش مرد به وجود می آید. فوکوس سریع به روی زن که راست شده است بر می گردد. زن می چرخد و از قبر دور می شود.
قسمت سوم:
اتاقی نسبتا تاریک. کوچک به نظر می رسد و مربع. در، در انتهای دیگر اتاق است و پنجره ای نیز در کناره سمت چپ. کف زمین نیمچه خاکی است. گلیمی شدیدا فرسوده در دم در است و موکت تقریبا از بین رفته قسمت نزدیک دوربین را پر کرده است. دشکچه ای که رنگش معلوم نیست زیر پنجره است. در کناره سمت راست پرده ای عمود بر دیوار آویزان است. رنگ پرده معلوم نیست و نقش و نگارها هم تقریبا از بین رفته اند. تنها منبع نوری اتاق ، نوری است که از پنجره می تابد. جلوی تشک چند تا لباس در هم وجود دارد و با یک جعبه فلزی کوچک که وسایل خیاطی در آن وجود دارند و کنار آن چراغ علاء الدینی که شعله اش معلوم است. روی چراغ هیچی نیست. در گوشه کادر، سمت چپ به سختی وسایلی نظیر قابلمه ای سیاه و 4 بشقاب و چنگال و 3 عدد استکان چایخوری کوچک دیده می شوند. تقریبا قابل شمارش نیستند. درضلع ته اتاق ، سمت راست، رو بروی در ، دوربین ثابت و در ارتفاع یک صندلی قرار گرفته است. تمام فضای اتاق را به صورت سیاه و سفید نشان می دهد. در پشت پرده شبه دو زن دیده می شود. بدون گفتگو. یکی از زنها دارد روی صورت زن دیگری کاری می کند. 10 ثانیه بدون گفتگو ادامه دارد. ناگهان صدایی شنیده می شود. مثل نجوا. معلوم نیست کدام زن حرف می زند:
- شومممه!!!
صدای زن دیگری به مانند قبلی با حالت نجوا جواب می دهد:
- چاره ای نی، هفته دیگه تعطیلیش تموم میشه و بر می گرده ولایتش، باید واهاش برم. بابا هم تو ای دنیا ازم راضیه. خودش به ای وصلت راضی بو. چهلش دیرو تمو شد. چاره ای نی. نمی شه تا سال صب کرد.
- خدا عمرش بده، ایشالا با اعمه اطهار.... تما عمرش برای مردم قبر کند و حالا خودشم زیر خاکه ...به حق حضرت ابولفضل...
نجوا ادامه دارد. ولی مفهوم نیست. فضا شروع به تاریک شدن می کند و صحنه کاملا تاریک می شود.
قسمت چهارم:
دوربین از بالا زاویه پایین را نشان می دهد. توی کوچه ای، در روستایی، جمعیت زیادی جمع شده اند. زنها یا توی کوچه اند و یا روی پشت بامهایشان. کل خانه ها کاه گلی هستند. دری باز می شود و مرد ی که کت و شلوار سیاهی پوشیده بیرون می آید. طنابی در دستانش است. بعد از او خر خاکستری رنگ تمیزی که خوشگل هم هست بیرون می آید. روی خر زنی که سفید پوش است نشسته. خر را آزین کرده اند. جزئیات معلوم نیست. مرد در کنار خر شروع می کند به راه رفتن. جمعیت شروع به شادی می کنند. دوربین به آرامی به سمت پایین حرکت می کند. به ارتفاع یک صندلی که رسید شروع می کند به زوم کردن. از کناره صورت خر دست زن معلوم است. فوکوس از روی نیمرخ خر به روی دست زن عوض می شود. انگشتری آشنا در دستان زن جلب توجه می کند. دوربین به آرامی روی دست زن زوم می شود و ثابت می ماند. انگشتری که در دستان زن سیاه پوش بود در دستهای زن سفید پوش دیده می شود. در همین لحظه مرد جلوی خر می رود. کل کادر را کت سیاه پر می کند که سفیدی پیراهن زیرش مقداری معلوم است. دوربین فوکوس را عوض نمی کند. بنابراین کت تماما محو است. 5 ثانیه به سمت دوربین پیش می آید. دوربین شروع به بالا رفتن می کند و در همین حرکت عقب هم می رود. بعد از چند ثانیه صدای باران به گوش می رسد. چیزی معلوم نیست ولی صدا همچنان می آید. دوربین همچنان با جمعیت و بدون تغییر زاویه به آرامی عقب می رود. کم کم دانه های باران معلوم می شوند و واکنش مردم نیز نشان می دهد که باران می آید. هوا و خانه ها قهوه ای رنگ است. دوربین زاویه را عوض می کند و به آرامی شروع می کند به دوردستها را نشان دادن. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پر کرده اند.
5 comments:
خدا عمرش بده نه! خدا بیامرزدش! اعمه هم نه، ائمه! بعد هم من نفهمیدیم چی به چی و کی به کیه! اون زنه با کفش شیک و روسری و مو و اینا، چه ربطی به عروسیه داره؟
سلام.
اگر تو یکی از وبلاگ های قبلیتون نگفته بودید که کلی تو کارهای فرهنگی نقش کلیدی ایفا می کردید و یک دوجین کتاب قطور خوانده اید به سوادتون شک می کردم.
متوفی= متولی
بی هوده= بیهوده
دشکچه= تشکچه
اعمه اطهار= ائمه اطهار
آزین= آذین
بعد هم با اجازه چند مورد را گوشزد می کنم:
معلوم زن در قسمت اول همسرش را از دست داده است. می شود فهمید که او اینک نقش یک زن شهری را دارد.
همین زن در قسمت سوم اشاره می کند به مرگ پدرش که گورکن هم بوده و چهل روز پیش از دست رفته.
زن در بخش پایانی همسر یک مرد روستایی می شود.
غیر از تناقض اول تناقض بعدی در صحنه ای دیگر از داستان است. جایی که اشاره بر تنها منبع نور که پنجره است می شود. در صورتی که منبع نوری اندکی مثل چراغ علاء الدین فراموش می شود . اگر علاء الدین نبود بشقاب و قاشق با نور پنجره مشخص نبودند.
ببین فرشته، من یه کتاب خوندم، یه رمان، پر از غلط املایی.بعد کلی شاکی شدم و خواستم زنگ بزنم به ناشرش و اعتراض کنم، بعد دیدم که صفحه ی اولش نوشته، متن رمان به خواست نویسنده این طوری چاپ شده! به سوادش شک نکنید. شما هم دقیق بررسی کن. از اونجایی که ایشون قبلا گفته بودن که تو کارهای فرهنگی نقش کلیدی ایفا می کردن و یک دوجین کتاب قطور خوانده اند ، پس بعیده که غلط املایی داشته باشن. احتمالا سبک کارشونه!
من یه کم قدرت تخیلم رو به کار بردم، البته یه کم، بعد قضیه ییهو جنایی شد! ترسیدم و بی خیالش شدم. به نظر من، صرف بودن انگشتر تو دست اون خانومه که رو خر نشسته، باعث نمیشه که ادم فکر کنه اون همون خانومه تو قسمت اول و دومه!اون گور کن تو قسمت دوم، بابای دختره ست تو قسمت سوم و چهارم؟ که مرده؟! حالا این که چه جوری انگشتر از دست اون خانومه اومده تو دست دختره...این وسط شکاف قبر چی بود قضیه ش؟!!
با تشکر از سپیده عزیز همون چیزهایی که من نفهمیدم دقیقا همون چیزهایی بود که ایشون با دقت و زکاوت برشمردن! سپاس عمیق خودم رو خدمتشون ابراز می دارم. پیشاپیش از شما که به سوالات ما پاسخ می دهید تشکر می نمایم!
:D
Post a Comment