Tuesday, January 30, 2007

...

هنر فقط در نزد ایرانیان مرده است

نوستالژیک

آقا من امشب هم نشستم باز فیلم دیدم و به قول اقای حسامیان نوستالژیک شدم. اونم چه فیلمی. دلشدگان، باز یکی دیگه از کارهای علی حاتمی. چندین سال پیش که دیدم خیلی خوشم اومد از فیلم. امشب که دیدم شک کردم. هی فکر کردم این کجاش اینقدر خوبه که معروف شده. به جز بازی اکبر عبدی بقیه فیلم چیزی نداشت. صحنه های فرانسه که خیلی مصنوعیه. خلاصه اینکه هم نوستالژیک شدم و هم حالم گرفته شد. یکی باید دوباره سازی کنه فیلم رو. منتها یه مشکلی هست، اونم اینه که این بازیگرا رو از کجا میشه گیر آورد؟ این جدیدا که اوضاشون خیطه!! جای کار خیلی داره. بگزریم. من که منتقد فیلمی نیستم. هوووم. چی می خواستم بگم....ها یادم اومد. امشب نشستم ای موسیقی نهانخانه دل و دل دار من کار بیژن بیژنی رو گوش دادم. با این کارش خیلی حال می کنم. نمی دونم چرا. این موسیقی ایرانی هم یه تغییری باید بکنه. خیلی پوسیدست.

Monday, January 29, 2007

سوته دلان

الان فیلم سوته دلان علی حاتمی رو دیدم. چیز خاصی نداشت. ولی دلم گرفت. دلم هوای ایران رو کرده. بدجوری دلم گرفته. مخصوصا صحنه آینه و قران کوچولو حالمو گرفت. دلم گرفته. نمی دونم شما ها هم دیدین یا نه. دختر بازیگر خوشگلی بود که اصلا نمی شناسمش. ولی حس عجیبی داشت.

سوزش در بعضی قسمتها

هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........

Sunday, January 28, 2007

خاطره



به قولی این سومین باره که دارم به طور کلی اسباب کشی می کنم. بار اول از پرشین وبلاگ شروع کردم که سرویسش برای عکس گذاشتن بد بود و مثل اینکه هنوز بده. بعد هم اومدم برای خودم توی بلاگر شروع کردم نوشتن و عکس گذاشتن و یه چند باری هم آهنگ گذاشتم که بعد منتفی شد. شاید برای 8 ماهی بازدید کننده ای نبود. باری خودم می نوشتم. حال خاصی داشت. بعد کم کمک سر و کله ندا پیدا شد و فرشته و بقیه دوستان. متاسفانه ایندفه هم باز مجبور شدم جابجا بشم. احتمالن این فکر خیلیا هست که چرا این هی بامبول در میاره. راستش اگه به من بود اصلا این تقییرات رو هم انجام نمی دادم. دورغ چرا. ا ا ا تا قبر و مرگ سه شمارست. ولی مشکل اینجاست که متاسفانه اون وبلاگ رو برادر گرامی می خواند. بعد هم ریز گزارش تهیه می کنه و می فرسته زیر دست مامان. نتیجه این میشه که هر چی می نویسم زرت فرداش توی تماس تلفنی خانه با بنده حقیر تاثیرش معلوم می شود. اینها به کنار که اگه خیلی پر رو باشم می گم مشکلی نیست. مشکل اصلی اینجاست که باز اون برادر گرامی برای خودشان فحش می دهند. نمی دونم کسی سیخ به جاییش می کنه ،اقا مجبوری؟! خب نخون. میاد می خونه، بعد شروع می کنه به فحش دادن. من نمی فهمم چه اصررایه که بخونه. خلاصه این شد که اسباب کشی کردم. امیدوارم اینجا رو پیدا نکنه که دیگه واقعا حوصله دنگ و فنگش و ندارم. این عکس بالا هم خاطره بر انگیزه. پیتزا پاشا یکی از جاهایی که من و نیلو 7 ساله که می ریم اونجا. من که اگه بخوام حساب کنم از سال 71 می رم اونجا. یعنی چند سال؟ بزارین برم ماشین حساب بیارم. فکر کنم شد 13 سال! ها. نه نوشد، ای اشتباه جواب میده، شد 14 سال؟! حالا هر کوفتی. خلاصه اینکه کلی خاطره دارم ازش. پیتزاش واقعا عالیه. یکی این یکی پنتری. حتما سر بزنین.

اگه رفتین پیتزا خوردین ایشالا کوفتتون بشه.

حالا که اینجا به قول شما فرنگیا پرایوت شد دیگه برا خودم راحت می نویسم.


قربون همگی

فعلا

بدرود
در ضمن عکس بالایی تار هست، موضوع نداره، زردیش زیاد هست. ادیت درستی هم نشده. اصلا همینه که هست. غر نزنین.

Wednesday, January 24, 2007

اولین نوشته

درود بر دوستان
متاسفانه به علت بعضی از دخالتهای بی جا محبور شدم که یک وب جدید درست کنم. امیدوارم دیگه اینجا مزاحمی نداشته باشم. اگه مزاحمی نباشه دیگه راحت هرچی دل تنگم بخواد می نویسم. از جمعه شدیدا مریض بودم و حالم خوش نبود. و برای همین تازه امشب رسیدم که به وب جدید رسیدگی کنم. یه مقداری هم فکر کردم اینجا رو عمومی کنیم. بد هم نیست البته. ولی بگم کسی اگه بخواد مشارکت کنه باید مذهبی نویسی رو بزاره کنار. هر چی دیگه خواست بیاد بنویسه. به هر حال نظر بدین ببینیم چجوری میشه. دوستان لطفا این جا رو فعلا به کسی نگین و لطفا لینکشو توی وب هایتان نگذارید.
خسته می شویم.
فعلا
قربان همگی
بدرود