Wednesday, February 28, 2007

نکته ها

از بس تنبلی می کنم توی نوشتن، حالا که اومدم بنویسم می بینم که د بیا چقدر باید بنویسم. حالا اگه حالش بود بدون سانسور می نویسم در غیر اینصورت : سانسوور می کنییییم.
اول از همه اینکه یه توضیحی بدم در مورد نوشته پایینی. مثلی اینکه مقداری توضیح احتیاج هست. اگرچه به نظرم کاملا واضحه. سپیده درست فهمیده، جریان سادست: زن سیاه پوش شوهرش مرده، بعد از مدتی انگشتر رو در دیداری از قبر میزاره تو شکاف قبر، پدر دختر سفید پوش قبر کنه، می بینه و ور می داره، قبل از مراسم عروسی دخترش فوت می کنه ولی انگشتر رو داده بوده به دخترش. خوانندگان عزیز لطفا مقداری اون دوقوله را به کار بندازین و قوه تخیل رو به کار بگیرین. که امرییست ضروری. چون اگه اینو نوگرفتین بخواین برین نوشته ها جویس و ادبیات پست مدرن مثل مداد پاک کن ها رو بخونین دیگه چی می خواین بگین؟!
در مورد اشکالات دیکته ای که دوستان عزیز گرفتن هم باید بگم که من الان 3 ساله از اون کشور زدم بیرون. نه فارسی می خونم و نه فارسی می بینم. خیلی هنر کنم همین خوندن خبرها و وبلاگ های دوستانه، برای همین مقداری فارسیم نم کشیده. همین که مثل خیلیها توی حرف زدنم انگلیسی بلغور نمی کنم به عنوان اینکه فارسیم یادم رفته خودش کلی هنره. یکی رو میشناسم که بعد از 8 ماه اینوری حرف می زنه:
- آره، امروز رفتیم سکول، کلس داشتیم. بعد استاد اومد کلی آرگیومنت داشتیم و کلی هم بورینگ بود. بعدش اینوایتمون کرد برای یه لانچ دسته جمعی. کلی فان بود. ( سپیده لطفا ترجمه اش کن بقیه راحت بخونن!)
در ضمن دو تا از غلطای دیکته ای که گرفتین رو عمدا نوشته بودم. همه غلطا که غلط نیست دیگه.
مطلب دیگه اینکه سایت وزین و معظم فوتو دات نت( نه اون قبرستون فوتو دات عر عر) داره تغییرات اساسی میده توی سایتش. کلی هم خوب شده. خر کیف شدم. دنبال خبرنگار اینترنتی هم می گردن. کسی که براشون خبرها رو آپ کنه توی سایت. کار سختی هم نیست. به شخصه نمی خوام اینقدر درگیر کار عکاسی بشم وگرنه خودم خیلی علاقه دارم که برم تقاضا کنم ولی اگه کسی خواست بره می تونه قسمت پایین سایت ( صفحه اولشون ) رو بخونه.
بازم از دنیای عکاسی: سونی دو تا دوربین جدید کامپکت رو عرضه کرده از سری H. به نامهای H9, H7. با 8 مگا سنسور و کلی امکانات. قیمت عالی و تازه اچ 9 تکنولوژی عکاسی در شب هم داره. یعنی در تاریکیه کامل میشه عکاسی کرد. یه زمانی کنون حرف اول رو می زد تو دنیای عکاسی. ولی مثل اینکه دیگه اینطوری نیست. نیکون دی 80 فعلا رو بورسه و سونی هم توی کامپکتها داره بازار رو میگیره. رقیب سر سخت پاناسونیک هم اگه نویز سنسوراشو درست کنه دیگه کاره همه زاره. خلاصه دیگه اگه دیدین کسی هی زر زر کنون کنون کرد با همون دوربینش خفش کنین.
مطلب عکاسی وبلاگی: آرتین توی وبش یه مطلب جالب در مورد عکاسی نوشته. برین بخونین. چیزیه که من زبونم در میاد و کچل میشم تا بعضیا رعایت کنن. کلا اصول اولیه عکاسی رو که به کسی می خوام یاد بدم تقریبا همین چیزایی که آرتین گفت رو می گم.
مطلب وبلاگی: امروز حال کردم دیدم جماعت تنبل وب نویس ییهو همه با همم فعال شدن: مورچه، آرتین، الدوزلار آپ کردن. جای بسی خوشوقتیست.
مطلب بازم عکاسی: این چند وقت عکسای شب رو گذاشتم توی سایت. ولی دیرو داشتم نگاه می کردم دیدم کلی عکس از انگلیس دارم که قدیمیه ولی عکسای خیلی خوبی هستن و شاید خیلیا ندیده باشن. ممکنه ییهو چند تاشونو آپ کنم. نگین جر زدی. از الان دارم اعلام می کنم .
مطلب سایت عکاسی: امروز متوجه شدم که تعداد بچه هایی که توی سایت عکاسی عضو شدن و عکس می زارن بیشتر شده. باز جای شکرش باقیه. امیدوارم اونجا رونق بگیره. امروز که حالم از ای فوتو عرعر بهم خورد. عکسای بسیار مزخرف. ملت آخه چی فکر می کنن؟ یعنی طرف 100 تا عکس گذاشته، مر... دونگ، همشون عین هم، یعنی یه ذره پیشرفت نکرده. آخه ......
فحش می دهیییییم.

Sunday, February 25, 2007

شکاف

قسمت اول:
قبرستان. دوربین روی زمین قرار دارد و از زاویه پایین، جماعت را نشان می دهد. همه سیاه پوش. دور قبری ایستاده اند. به نظر همه آدمهای متولی می آیند. آسمان پر از ابر خاکستری است. باد نمی آید ولی فقط دامن سیاه زنی که رو بروی قبر ایستاده تکان می خورد. گویی فقط باد برای او است. دوربین مقداری زوم می کند و در دستهای زن رز سیاه شده ای را در کادر قرار می دهد. انگشتر طلایی رنگی چشمها را بعد از گل رز سیاه به خود جذب می کند. دوربین به آرامی حرکت می کند. زاویه را تغییر می دهد. فقط پاها قابل دیدن هستند. در زاویه ای قرار می گیرد که نیمه پایین قبر مشخص است و نیمه ای از کفشهای شیک و سیاه و واکس زده زن نیز در کادر قرار دارد. صدای هق هق ملایمی به گوش می رسد. بعد از 5 ثانیه دوربین بدون حرکت و تغییر زاویه مقداری زوم می کند. گوشه ای از قبر را در کناره کادر می شود دید که شکاف کوچکی دارد. دوربین روی شکاف ثابت می ماند تا صحنه حالت رویا پیدا کرده و بعد همه چیز محو می شود.

قسمت دوم:
قبرستان. معلوم نیست چه زمانی گذشته است. باد شدیدی می آید. دوربین روبروی زن قرار دارد و زن روبری همان قبر. زن تمام تلاشش را می کند تا روسری اش را مرتب نگه دارد. به نظر می رسد که کار بی هوده ای را دائما دارد تکرار می کند. دوربین شروع به چرخیدن می کند. به آرامی به سمت چپ زن می رود. تا صورت زن بالا می رود و نیمه صورت زن و همزمان قبر را نشان می دهد. اول فوکوس روی قبر است. 3 ثانیه ثابت می ماند. گویی زمان زیادی گذشته است. سنگ قبر کهنه به نظر می رسد. فوکوس روی نیمرخ صورت زن ثابت می ماند. زن همچنان جوان مانده است. هیچ تغییری که نشان از تغییر زمان یا پیر شدن زن باشد را نمی توان در صورتش دید. باد شدید روسری اش را کنار می زند و مقداری از موهایش بیرون می ریزد. موهای سیاه و محکم بسته شده به نظر می رسد. دوربین از کنار صورت زن شروع به پایین رفتن می کند و در همین هنگان زن شروع می کند به رفتن. از سمت چپ قبر حرکت می کند و با گامهایی منظم و با مقداری تحکم از کنار قبر می گذرد. دوربین مقداری از ساق و کفشها را نشان می دهد. همان کفشهای قسمت قبلی در این قسمت نیز وجود دارند. وقتی زن از گوشه قبر می گذرد فوکوس از روی پاها به روی گوشه قبر که شکاف دارد تغییر می کند و ثابت باقی می ماند. شکاف قبر بزرگتر شده است. زن بعد از رفتن چند گام می ایستد. 1 ثانیه مکث و بعد بر می گردد. دوربین شروع به عقب رفتن می کند، زاویه همان است. دوربین گویی رو زمین حرکت می کند. زاویه از پایین ادامه دارد. به محض اینکه زن کامل در کادر قرار گرفت خم می شود. و در همین لحظه فوکوس عوض می شود و دیگر زن واضح نیست. در حال تقلا با دستانش است.
دوربین عقب و عقب تر می رود. از سوراخ قبری می گذرد. صدای کنده شدن به گوش می رسد و بعد انتهای بیلی از توی قبر بالا می آید و بعد از آن نیز کله مردی. به محض اینکه کله مرد نمایان می شود فوکوس به روی نیمرخ مرد ثابت می شود. مرد دارد ته قبر را نگاه می کند. نفس نفس می زند. صورتش آفتاب سوخته است. موهایش دارند سفید می شوند. بعد از چند ثانیه سرش رابالا می گیرد. شروع می کند به نگاه کردن به اطراف. به سمت زن نگاه می کند. فوکوس به روی پشت کله مرد تنظیم می شود. و در همین لحظه برق زرد چیزی در دستهای زن در دور دستی که محو است یک لحظه چشم را به سمت خودش منحرف می کند. برق طلایی در کنار سمت راست گوش مرد به وجود می آید. فوکوس سریع به روی زن که راست شده است بر می گردد. زن می چرخد و از قبر دور می شود.

قسمت سوم:
اتاقی نسبتا تاریک. کوچک به نظر می رسد و مربع. در، در انتهای دیگر اتاق است و پنجره ای نیز در کناره سمت چپ. کف زمین نیمچه خاکی است. گلیمی شدیدا فرسوده در دم در است و موکت تقریبا از بین رفته قسمت نزدیک دوربین را پر کرده است. دشکچه ای که رنگش معلوم نیست زیر پنجره است. در کناره سمت راست پرده ای عمود بر دیوار آویزان است. رنگ پرده معلوم نیست و نقش و نگارها هم تقریبا از بین رفته اند. تنها منبع نوری اتاق ، نوری است که از پنجره می تابد. جلوی تشک چند تا لباس در هم وجود دارد و با یک جعبه فلزی کوچک که وسایل خیاطی در آن وجود دارند و کنار آن چراغ علاء الدینی که شعله اش معلوم است. روی چراغ هیچی نیست. در گوشه کادر، سمت چپ به سختی وسایلی نظیر قابلمه ای سیاه و 4 بشقاب و چنگال و 3 عدد استکان چایخوری کوچک دیده می شوند. تقریبا قابل شمارش نیستند. درضلع ته اتاق ، سمت راست، رو بروی در ، دوربین ثابت و در ارتفاع یک صندلی قرار گرفته است. تمام فضای اتاق را به صورت سیاه و سفید نشان می دهد. در پشت پرده شبه دو زن دیده می شود. بدون گفتگو. یکی از زنها دارد روی صورت زن دیگری کاری می کند. 10 ثانیه بدون گفتگو ادامه دارد. ناگهان صدایی شنیده می شود. مثل نجوا. معلوم نیست کدام زن حرف می زند:
- شومممه!!!
صدای زن دیگری به مانند قبلی با حالت نجوا جواب می دهد:
- چاره ای نی، هفته دیگه تعطیلیش تموم میشه و بر می گرده ولایتش، باید واهاش برم. بابا هم تو ای دنیا ازم راضیه. خودش به ای وصلت راضی بو. چهلش دیرو تمو شد. چاره ای نی. نمی شه تا سال صب کرد.
- خدا عمرش بده، ایشالا با اعمه اطهار.... تما عمرش برای مردم قبر کند و حالا خودشم زیر خاکه ...به حق حضرت ابولفضل...
نجوا ادامه دارد. ولی مفهوم نیست. فضا شروع به تاریک شدن می کند و صحنه کاملا تاریک می شود.

قسمت چهارم:


دوربین از بالا زاویه پایین را نشان می دهد. توی کوچه ای، در روستایی، جمعیت زیادی جمع شده اند. زنها یا توی کوچه اند و یا روی پشت بامهایشان. کل خانه ها کاه گلی هستند. دری باز می شود و مرد ی که کت و شلوار سیاهی پوشیده بیرون می آید. طنابی در دستانش است. بعد از او خر خاکستری رنگ تمیزی که خوشگل هم هست بیرون می آید. روی خر زنی که سفید پوش است نشسته. خر را آزین کرده اند. جزئیات معلوم نیست. مرد در کنار خر شروع می کند به راه رفتن. جمعیت شروع به شادی می کنند. دوربین به آرامی به سمت پایین حرکت می کند. به ارتفاع یک صندلی که رسید شروع می کند به زوم کردن. از کناره صورت خر دست زن معلوم است. فوکوس از روی نیمرخ خر به روی دست زن عوض می شود. انگشتری آشنا در دستان زن جلب توجه می کند. دوربین به آرامی روی دست زن زوم می شود و ثابت می ماند. انگشتری که در دستان زن سیاه پوش بود در دستهای زن سفید پوش دیده می شود. در همین لحظه مرد جلوی خر می رود. کل کادر را کت سیاه پر می کند که سفیدی پیراهن زیرش مقداری معلوم است. دوربین فوکوس را عوض نمی کند. بنابراین کت تماما محو است. 5 ثانیه به سمت دوربین پیش می آید. دوربین شروع به بالا رفتن می کند و در همین حرکت عقب هم می رود. بعد از چند ثانیه صدای باران به گوش می رسد. چیزی معلوم نیست ولی صدا همچنان می آید. دوربین همچنان با جمعیت و بدون تغییر زاویه به آرامی عقب می رود. کم کم دانه های باران معلوم می شوند و واکنش مردم نیز نشان می دهد که باران می آید. هوا و خانه ها قهوه ای رنگ است. دوربین زاویه را عوض می کند و به آرامی شروع می کند به دوردستها را نشان دادن. ابرهای خاکستری تمام آسمان را پر کرده اند.

Saturday, February 24, 2007

...

مثل اینکه این سرما هم روی من تاثیر گذاشته. مثل حیوانات شمالی دچار یه جور کرختی شدم. بی خود نیست بابا بهم میگه خرس. حق هم داره. کلی مطلب توی ذهنم هست. کلی داستان. ولی هر دفعه که می خوام بنویسمشون به خودم می گم خب که چی بشه. چه فایده ای داره. هیچی. خلاصه من هم به جماعت ک...گ... وب نویس پیوستم. فردا قراره با ورهرام بریم عکاسی. بریم یه پارکی . اگه شانس منه که عکس خوبی نمی تونم بگیرم.
امشب هوا اینجا -17 بود. پاشدم رفتم از دانشگاه عکاسی. نتیجه هاشو توی سایت می تونید ببینید. یه بارم حواسم نبود پام رفت توی یه سوراخی که اصلا نمی دونم چرا اونجا بود. روش یخ نازک بود و ندیدمش و پای راستم تا غوزک رفت توی آب. یخ زد. باورتون میشه یا نمیشه زودتر از 5 دقیقه تقریا یخ زد. منم پر رو. عین خیالم نبود. تا یک ساعتو نیم عکاسی نکردم خیالم راحت نشد.کنترل هم داشتم و وایسادم عکاسی. کلا عکاسی توی سرما با توی گرما فرق می کنه. حالا عکاسی توی شب با روز هم که فرق می کنه هیچی. سرما رو هم بهش اضافه کنین. رسیدم خونه، جورابو که در آوردم پام تقریبا کبود شده بود. بدو رفتم دوش آب گرمو باز کردم، جاتون خالی چنان دردی گرفت که نگو. می گن اگه یخ زده و بعد گرمش کردین شروع کرد به درد گرفتن یعنی خوبه، یعنی خون توی رگها به جریان افتاده. خدا موقعی که داشته عقل پخش می کرده من دنبال چیدن تمشک بودم.
هم دوربین غول جدید کنون معرفی شد و هم کارخانه معظم منفرتو یه سه پایه و یه کله جدید به بازار معرفی کرد. خدا لعنت کنه اینا رو. عجب سه پایه ای ساخته بی انصاف. عجب کله ای. خلاصه که تو خماریش موندم.
دنبال یکی می گردم که کمک کنه سایت رو تغییراتی بدم. الان اینجا بگم که شاید تاثیری داشته باشه. ای سها تا به حال هوار بار قول داد که کمک کنه و آدمشو پیدا کنه. هر دفه می زنه زیر قولش می گه یادم رفت. در ضمن کم کم دارم وارد کمای قبل از پایان ترم میشم. ییهو ممکنه غیبم بزنه.
به نظر من 60 یا 70% عشق رو سکس تشکیل میده. خیلی هم به مقدس بودنش اعتقادی ندارم. ازدواج کردن هم به نظرم احمقانه ترین کار دنیاست و بعد از اون هم بچه دار شدن. خریت محضه. نوستالژیک می شویییییم.
خیلی نا مربوط نوشتم؟ پیداست؟ معلومه حالم خرابه؟
دلم یه قبر می خواد
یه دریاچه
یه سگ
یه بستنی
یه سیگار برگ
یه شراب خوب
یه قهوه ترکی تلخ
یه ضبط خوب
یه تخت دو نفره
یه قایق
یه باغ گنده که قبره توش باشه
.......................................

Tuesday, February 20, 2007

یار

هووررررااا...یار داره دوربین می خره...

جیش

تق تق
- ها، چیه؟
- چیه نه، بگو کیه!؟
- خب!! کیه؟
- مرگ.
- منظورت همون عزرائیله؟
- یه چیزی تو همین مایه ها!
- خب؟
- خب که خب، درو باز کن کارت دارم.
- نمیشه.
- چرااا اونوقت؟؟
- زشته؟
- چی چی زشتتتته! درو وا کن.
- بابا عجب خری هستی به همون ابولفضل!! می گم خب نمیشه دیگه!! تو داهات شما وقتی طرف مشغوله، زرت درو باز می کنن؟
- من ای حرفا حالیم نی، درو وا کن کار دارم، می خوام جونتو بگیرم، کلی کار دارم.
- بزغاله می گم نمیشه دیگه، الان نمیشه. زشته!
- مگه داری تو اون خراب شده چی کار می کنی!!
- جییشش.

Thursday, February 15, 2007

خیلی خری


امروز باز یه چیز تازه فهمیدم. اونم اینه که عکس خوب از حیوانات گرفتن خیلی سخت تر از عکاسی طبیعت هست. یه ذره سرعت پایین باشه و جونور در حال حرکت عکست تار میشه. یه ذره دست آدم بلرزه عکس تار میشه. ایزو کم باشه سرعت خراب میشه، اف در موقعیتهای مختلف شدیدا تاثیر گزار هست. خلاصه اینکه حسابی امروز کنف شدم. شاید به جرات بتونم بگم یه عکس خوب از پرنده ها ندارم. و البته چندین عکس از گوزن و روباه دارم ولی وقتی خوب دقت می کنم یه کوچولو، خیلی کم تاری هست. خلاصه حال گیریه. این عکس بالایی رو هم از یه بوفی گرفتم که آخر سر از بوف هم عکس داشته باشم. می دونم که هیچ چیزش خوب نیست. نه بکگراندش و نه کادرش و نورش. خلاصه عین تازه کارها باید زور بزنم عکاسی از پرنده ها رو یاد بگیرم. دروغ چرا تا قبر آ آ آ، رفتم کلی مطلب خریدم برای عکاسی از حیات وحش. امیدوارم فقط حیاتش رو نگیرم و در گرفتن وحش هم موفق بشم.
میگن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره.من حاضرم منو کوروکودیل گاز بگیره ولی جو نگیره!! دیدین یه کاری رو صد دفه کردین و می دونین نباید بکنین. در روابط آدمها هم هزار بار اجازه دادین سوارتون بشن. هزار بار اشتباه کردین. هزار بار چیزی رو که باید می گفتین و نگفتین و یا برعکس. حرفی رو نباید می زدین ولی زدین. خلاصه من یکی که آدم بشو نیستم. به قولی پینوکیو در 48 جلسه آدم شد ولی من هنوز گیرم. از دست خودم خیلی ناراحتم. دلم برای تریلی 18 چرخ تنگ شده. دلم می خواد باهاش برم تو جاده خاکی، یا ته دره، یا یه بار بیاد از روم رد بشه. خسته شدم.
چند روزه که مسئول کامپوتر و نرم افزار مدرسه حقوق مونیتور های قدیمی رو گذاشته تو اتاقش به ملت دانشجو میگه بیاین ور دارین. منم ای میل زدم گفتم منم می خوام. عین این گداها گفتم جنس مفته دیگه برم بگیرم. خلاصه رفتم دیدم چیزی حدود 30 تا مونیتور جور واجور توی اتاقش هست. بگم که مدرسه چیزی حدود 600 کامپیوتر داره. خلاصه اینکه گشتم دیدم به یه سری مونیتور 17 اینچ ال جی داره که بلدگو هم دارن. البته خداییش فکر کنم یه 15 ،20 کیلویی وزنشونه. یک سری رفتم دهان مبارک رو دادم سرویس تا تونستم این هیولا رو بیارم تا خوابگاه. لامسب خیلی سنگینه. بابا صد رحمت به ال سی دی. مگس وزنه در مقابل اینا. ولی خب خوبیش اینه که بلدگوهاش واقعا خوب کار می کنن. و جالب هم هست که هم صفحه لپتاپ رو داری و هم صفحه این یکی رو. حالا چرا اینقدر روده درازی کردم؟ می خواستم بگم که دیروز داشتم رو مونیتور بزرگه عکس ادیت می کردم یه لحظه گفتم بزار با لپ تاپ هم چک کنم. بابا خیلی تفاوت دارن. هر کاری کردم کالیبره دقیق نشد. یا حداقل یکیشون کالیبره نیست. توی بزرگه عکسا خیلی خوب کانترستشون تنظیم میشه ولی توی لپ تاپ خیلی خوب نورشون. من که نوفهمیدم چی به چیه. ولی فهمیدم خیلی وقتا که ایراد از عکس میگیریم مشکل از خودمون و مونیتور با همه. مهمه که مونیتور خوبی داشته باشین.
اینجا چند تا دوست پیدا کردم، حالا فکر می کنین کجایین؟! پاکستانی و افغانستانی و هندی و منم ایرانی. تکمیل شدیم. یه عراقی و عربستانی و مصری هم لازم داریم که می گردیم اونا رو هم پیداش می کنیم. از تو لندن به این نتیجه رسیده بودم ولی با اومدن و دیدن و دوست شدن با بچه ها شدیدا اعتقاد پیدا کردم که مردمان خاور میانه شدیدا نژاد پرست هستند. خیلی بیشتر از این آمریکاییها و اروپاییها. اینا هم همین فکر منو دارن. البته من مشکلی باهاشون ندارم. نسبتا راحتم. ولی کلا مردم همدیگه رو قبول ندارن در صورتی که از نظر فرهنگی خیلی شبیه هم هستیم. متاسفم. هنوز تا اینکه دموکراسی و احترام به همدیگه رو بفهمیم راه درازی داریم. شاید به نسل من و شما نرسه ولی امیدوارم نسلهای بعدی کم کم یاد بگیرن، به خودشون بیان.
دلم گرفته، شدیدا به یکی احتیاج دارم که جای من فکر کنه. بعضی وقتها سرمو بزارم رو سینش. هیچی نگم و خودش بدونه که بقیه کارها رو چجوری حل کنه.
یاد شمال افتادم. سالها پیش. روز فوت علی بود که در مقابلش روز سال نو و تولد مسیح این فرنگیهای بی تمدن بود. ما چمخاله بودیم. وسطای زمستون بود و هیچ کس، خدایی تو ساحل نبود. من عادتم بود همیشه پابرهنه راه می رفتم. و لخت. اون موقع کسی نمی آمد. تعداد مردم محلی هم اینقدر کم بود. برای همین برای خودم راحت می چرخیدم. الان اینقدر شلوغ شده که نمیشه نفس کشید. هرجا بشر پا می زاره به گند میکشه همه چیزو. خلاصه اینکه با مامان و بابا داشتیم پیاده را می رفتیم. غروب بود و بدون باد ولی سرد. دریا آروم بود. پیش خودم فکر کردم روز عجیبیه. نصف دنیا دارن شادی می کنن و یه تعداد کمی هم گریه زاری، اونم توی یه روز. منم فکر کردم حالا که دنیا اینقدر دیوونست منم یه کاری کنم یادم بمونه. لباسامو در آوردم. مامان دید و به نقشه پلید من پی برد. شروع کرد به جیغ. با اجازتون به اندازه یه کامیون خاور فحش و نفرین و نصیحت بارم شد ، منتها کو گوش شنوا. من موقعی که به دنیا اومدم اولین جمله ای که دکتر بهم گفت این بود: خیلی خری. چون محکم لگد زده بودم تو تخماش. خلاصه آخرین جمله اولیای من هم بهم همین بود. منم لخت شدم پریدم توی آب. آفتاب دیگه ته مهاش بود. سرد شده بود و آب هم که انگار با فریزر وصلت کرده بود. منم پررو یه خورده ورجه ورجه کردم. مامان هم برگشت گفت که سینه پهلو و زاتو ریه می کنی بدبخت میمیری. منم از تو آب داد زدم خوب تو هم از دستم راحت میشی. اونم برگشت گفت: خیلی خری. من که وای نمیستم. خلاصه دو تایی را افتادن رفتن. منم بعد از چند دقیقه پریدم بیرون. چشمتون روز بد نبینه، اومدم دیدم آب تو همون مدت زده بالا و لباسا رو به کل خیس کرده. منم تنم کردم و با لباس به کل رفتم توی آب که شناش پاک بشه. بعدشم عین فشنگ تا تو خونه دویدم که یخ نزنم. از مامان اینا که گذشتم بعد از مدتی مامان داد زد: پشمالوووو!!!!!
در حال دویدن برگشتم و نیمچه داد زدم: هااااا ، داد زد: پشمالوووو خیلی خریییی!!!. خلاصه اینکه شب فراموش نشدنی بود. چون بعدش یه بطری ودکا رو روانه خندق بلا کردم. مست بازی در آوردم و حال کردم. اونم تو تنهایی و جلوی شومینه چوبی. آخ چه حالی میده. اونم بوی چوب نمور. واییی صدای ترق ترق چوبا. سرما هم نخوردم. بابام میگه عین گاومیش می مونی. عین گاومیش هیچطوریم نشد. فرداش موقع ناهار اینقدر گشنم بود که 3 سیخ کباب ترش با دو تا بشقاب کوچیک زیتون پرورده و یه بشقاب کوچیک خیار و دلار و دو تا ماهی کولی برشته شده و باقالی قاتق و یه کاسه کوچیک لوبیا و ترب و نون و برنج و پیاز روانه خندق کردم. بابا هی می گفت : گاومیش جان نخور! مگه مرض جوو گرفتی؟!! آبرومو بردی خرس!!
مامان جان هم از اون ور میدید چیز طلاش داره عین جارو برقی ترتیب همه چیز رو میده ، ذوق کرده بود هی به بابا می گفت چی کارش داری بچمو. بزار بخوره. خلاصه اون روز ظهر به اندازه 4 نفر غذا صرف شد. بعدشم یه بستنی و بعدش خواب تا ویلا. به ویلا نرسیده تو ماشین خر خرم رفت هوا. بعدم که رسیدیم ویلا به تخت نرسیدم. همونجا توی تراس روی موزاییکا پخش شدم. عین سگمون جیسی. اونم اومد کنارم ولو شدم. تخم سگ سرشو گذاشت کنار سرم و زرت دو تا د بخواب. توی آفتاب زمستونی آخ چه حالی میده.
من الان شدیدا دلم بچگی می خواد. خریت. وحوشت بازی و کباب ترش. فردا دارم می رم پیش ورهرام. ببینم میشه به راه کج منحرفش کرد . بریم توی جنگلی جایی، یه خورده وحوشت به خرج بدم آروم بگیرم یا نه. مامان همیشه میگه: مادرا بچه زاییدن، منم یچه زاییدم. خیلی خریییییییی.

...

من چقدر باید خودم رو لعنت کنم؟؟!!
و باز هم لعنت بر خودم که هر چه کردم خودم کرددم.

Wednesday, February 14, 2007

مرگ گیچ

به دوستش دروغ گفت و سنش را 2 سال پیرتر بیان کرد. خدای گیج هم اشتباه کرد و دو سال زودتر سنش را گرفت. حادثه دو سال زودتر اتفاق افتاد.
کسی را می شناسم که به دروغ همیشه خودش را جوان جا میزد. 4 سال سنش را جلو کشیده بود. باز خدا گیج بازی در آورد. از حادثه 4 سال گذشته بود و دیگر مهم نبود کی بمیرد. ولی خب جانش را گرفت. لج کرده بود.

گشنگی

شدید گشنمان است:
باید بروم
قبلمه کوچکم را بردارم
که تا ابدیت پیداست
این گشنگی من.
راه درازیست تا آشپزخانه
در دور دستها غذایی مرا فرا می خواند.
کسی صدایم زد
چه کسی بود مرا فرا می خواند
باید بروم
صدایی گفت:
بابک، کفشهایت کو؟!
نمی داند
تا آشپزخانه راه درازیست
ولیک من گشنه ام
تا ابدیت می شود با دمپایی
و یا حتی پا برهنه رفت.
در ابدیت آشپزخانه ام
نوری می آید
غذایی پخته می شود
چنگالهایم کجاست؟
بشقابم کو؟
باید بروم
و این معده نازنین را
که به اندازه دنیا وسعت دارم
بردارم
و به سمت آشپزخانه بروم
راه درازیست
و من گشنه
آری آری
تا غذا هست
زندگی باید کرد.

مرتیکه هرز

طبق معمول ما مردمان کشور عجیب و غریب ایران عادتمونه که کاسه داغتر از آش بشیم. اونقدر که توی ایران جریان ولنتیان پتیاره جدی گرفته میشه اینجا جدیش نمی گیرن. یه دختر بازی بوده 3 قرن بعد از میلاد به نام قدیس ولنتاین، ارواح عمش قدیس(سنت) هم بوده، می رفته زن و دختر ملت و بلند می کرده حالا واسه ما شده روز عشاق، فحش می دهیییییم..... حالا یکی نیست بگه آخه شما ها که اینقدر ادعای ایرانی بودنتون یه جای دنیا رو پاره کرده، اگه می خواین روز ولنتاین هم داشته باشین، پس چرا نمی چسبین به روز 29 اسفند؟؟ روز سپندارمذ، روز عشق و محبت ایرانی های خودمون. 20 قرن قبل از میلاد هم بوده و هنوز هم هست. یه سنت قدیمی ایرانی!! واقعا خاک بر سر این فرهنگ و این ملت کنن که عین گاو.....
شاکیم. ننویسم بهتره.
قبال توجه شما دوستان که اعلام کنم تا به امروز به خاطر اون مرتیکه هرز ولنتاین نه یک کادو گرفتم و و نه یه کادو دادم.
قربون همگی

Tuesday, February 13, 2007

سایت ورهرام

یه لینکی دادم دیروز که جریانش افتتاح سایت عکاسی ورهرام بود. امیدوارم که ادامه بده. حالا یه مقداری می خوام غر بزنم بهش که پاشه بره عکاسی و تنبلی نکنه. البته این هفته اوضای هوایی اینجا خیلی خرابه. بیرون نمیشه رفت چه برسه به عکاسی. ولی خب همش که اینطوری نیست. شما دوستان هم لطف کنید برین و غر بزنین که ادامه بده. خلاصه اینکه خوشحالی می کنییم. آه برو ، برو. طلق و طولوق....یا همون تولوق...

Friday, February 9, 2007

در امتداد شب

مرض دارم، می شینم فیلم در امتداد شب رو نگاه می کنم و آخرش شدیدا هر دفعه حالم گرفته میشه. بدجوری این فیلم رو دوست دارم. شاید تا به حال 10 بار در موقعیت های مختلف دیدمش. هر بار هم ....فکر کنم جزو معدود فیلمهایی باشه که حتی اگه با نیلو ببینمش آروم نشم.

عکاسی می کنیم



عکاسی می کنیییم. امروز رفتم عکاسی. طبق معمول یخ زدم ولی چیزی حدود 6 ساعت چرخیدم و دو منطقه رو عکاسی کردم. نتایج به دست اومده اینا هستن:

1- هر کسی می گه عکاسی از طبیعت آسونه، آدم بسیار نفهمیه، فحش می دهمیم فراوان.

2- اون جوری که تو ذهنم بود عکسها در نیومدن. علتشم این بود که همه وسایل برام تازه بودن.

3- اسمها عوض شد. دو تا جغله شدن پت و مت. بچه غول که سر جاشه و لنز واید هم شد یه چشی.

4- برای یه عکاسی درست حسابی واقعا باید تجهیزات لباسی بسیار خوبی داشته باشی. چندین شات بسیار پر ارزش رو به خاطر سرما از دست دادم.

5- حتما مقداری خوراکی برای پرنده ها باید همراه ادم باشه. طفلی ها گناه دارن، خیلی. البته خیلی هم کمک می کنه که بشه عکسای خوبی ازشون گرفت.

6- کارت حافظه رو هر دفعه که ریختین رو کامپیوتر کامل پاک کنین تا امروز عین من مجبور نشین باز فرصتهای خوبی رو از دست بدین به خاطر دونه دونه پاک کردن عکسهای قبلی.

7- وقتی یه جونوری مثل روباه می بینین که داره نگاهتون می کنه از زور هیجان سر و صدا نکنین، وای نمیسته ، ورد.


متاسفانه هنوز نمی تونم درست با وسایل کار کنم. کار کردن با بچه غول واقعا سخته. با یه چشی هم همینطور. چیزی که تو ذهنم بود رو نتونستم پیاده کنم و نتایج رو که توی صفحه مونیتور دیدم آه از نهادم در اومد. برای گرفتن عکس از چند تا سنجاب و پرنده قشنگ یکساعت رو برفا دراز کش شدم تا عادت کنن و بیان نزدیک. نتیجه خوبی داشت. توی سایت خواهید دید، ولی حسابی یخ کردم.

داشتم فکر می کردم ما چطور یک عکاس خوب طبیعت نداریم. هر چی عکاس مشهور هست در حوضه(هوزه،هوضه،حوظه و یا کوزه) خبری هستند. مثل سربخشیان و غیره که اونم به لطف وجود جنگ و مسایل موجود در مملکت عزیزه. وگرنه یه دونه عکاس بین المللی طبیعی خوب نداریم. در مورد حیوانات که دیگه بی خیالش. چند تا قدیمی هستن که البته اصلا قابل رقابت با عکاسای دیگه نیستن. بعد جالب اینه که یه مشت .... زر زر می کنن که عکاسی از طبیعت کاری نداره. کونشو دارین برین بگیرین.

سگ شدم حسابی. الان پاچه می گیرم حسابی. از اینکه می بینم هیچی بلد نیستم خیلی ناراحتم.

فعلا

خوش باشین

Thursday, February 8, 2007

کرم

آخرسر امروز رفتم عکاسی. صبح که پا شدم اصلا حواسم نبود، ساعت 11 کلاس داشتم. توی کلاس ییهو دیدم که به پسر عجب هوای آفتابیه. بعد از 1 تا 4 هم کلاسی نداشتم. هی فکر کردم بیام خونه یه چیزی بریزم تو شکم و بخوابم و بعد برم کلاس. منتها یه کرمی هی می گفت نه بابا پا شو بزن بیرون. حالا نخواب، نمی میری که. خلاصه بدو اومدم خوابگاه لباس پوشیدم و حسابی گرم کردم و وسایل رو برداشتم و زدم بیرون. جای همه دوستان توی هوای -20 خالی. ولی نتایج بسیار خوبی داشت. حالا کم کم همشو می بینین. ولی چند تا نتیجه هم داشت. اولی اینکه برای رفتن عکاسی در زمستان کانادا چند تا چیز لازمه:
1- کله ای که مغز معیوب داشته باشه، یا اینکه توی اون کله اصلا مغز نباشه( مورد دوم شدیدا توصیه می شود)
2- پوتین گرم، که نبود و تمام مدت پاهام یخ زد.
3- کلاه و دستکش
4- مقداری کرم عکاسی( کرم نه از اون کرمایی که خانوما استفاده می کنن، از اون کرم هایی که توی خاک زندگی می کنن، چند تاشو باید تو وجودتون داشته باشین)
5- علاقه بیش از حد به طبیعت
6- دوربین و لوازم جانبی لازم
یه نتیجه دیگه هم داشت و اون اینکه وقتی دو تا دوربین داری و کون گشاد بازی در میاری و یکیشو در نمیاری، ییهو می بینی چنان صحنه ای از دست دادی که باید با همون دوربین بکوبی تو کلت.( چون همش برفه و خاک پیدا نمیشه که خاک بر سرت کنی). خلاصه صحنه لیز خوردن مرغابی رو یخ رو از دست دادم. صحنه ای که بسیار بسیار و باز هم بسیار جالب، دیدنی و طبیعی بود. حیف.
خلاصه یخ زدم. امیدوارم فردا هم افتابی باشه که بتونم برم عکاسی. جاهای خوبی پیدا کردم.
فعلا
بدورد
اها یادم رفت بگم، وقتی دارین عکاسی می کنین، اگه یه سگ اومد طرفتون، اگه در لنز رو نذاشتین، اگه نشستین، اگه شروع کردین با سگه بازی کردن، پس باید این انتظار رو هم که داشته باشین که تخم جن ییهو کلشو کج کنه و شیشه لنز رو یه لیسی بزنه. که دیگه مجبور بشین برین خونه و تمیزش کنین. این یادتون باشه.

Wednesday, February 7, 2007


لعنت ابدی بر خودم باد که هر چه کردم خودم کردم.

گفته های آرش عاشوری نیا

این حرفها رو آرش عاشوری نیا در سایت عکاسی زیر عکس خودش نوشته. این حرفها یی که گفته را کاملا قبول دارم و گفته های منم همینه. البته من 1 ساله به این حرفا رسیدم. حالا اینا رو بخونین تا بقیه مطالبی که می خوام بگم رو فردا براتون بنویسم.
اما يك نكته در مورد نقدي كه دوستان از كار ما انجام ‌مي‌دهند.هيچ كدام از ما عكاس كاملي نيستيم... اينجا كارگاهي‌ است براي آموختن عكاسي، نقد عكس و از همه مهمتر آموختن نقد شدن!در نقدها ديدم ... دوستان ايده‌هايي ميدن كه شايد در اون فضا عملي نباشه... و يا عكس رو بدتر كنه! (مثلا در اين عكس؟ چه كسي مي‌دونه من كجا ايستاده‌ام؟ در چه حالتي عكاسي مي‌كنم؟ محض اطلاع بگم كه تا زانو در گل و آب هستم... سرماي بهمن ماه بيشتر از زيبايي محيط به مغز و البته استخوانها فشار مياورد!)
اما نكته مهمي كه در اين سايت وجود داره... وقتي ما عكس رو اينجا به نمايش ميگذاريم؟ خودمون به عنوان بيننده عكس رو مي‌بينيم. دوستاني كه عكس رو نقد مي‌كنند و يا احيانا دوباره عكس رو كارگرداني ‌مي‌كنند لزوما كار رو بهبود نمي‌دن....(و يا اگر خودشان در صحنه در نقش عكاس بودند؟ لزوما عكس بهتري از شما نمي‌گرفتند) بلكه ايده‌اي به ما و شماي عكاس مي‌دهند كه دوباره به صحنه و موقعيتي كه در آن قرار داشتيم برگرديم و ببينيم آيا مي‌شد كار بهتري انجام داد؟(خيلي اوقات اينگونه است)
اما نكته مهم اين است كه اين كارگرداني‌ها و اين فكر كردن‌ها در همه ما آنقدر ناخودآگاه شود كه هنگام عكاسي رعايت كنيم، دقت كنيم.هنگام پروسس اونها رو بكار ببنديم....و سعي كنيم تا حد ممكن كم خطا باشيم.گمانم قبلا گفتم ... شايد از چيزي و جايي عكاسي كنيم و بهترين عكس رو هم بگيريم... ولي اون فضا، مكان و يا هر چيزي كه هست اونقدر ارزش نداشته باشد كه انگيزه‌اي براي ديده شدن، تفكر كردن، بكگراند دسكتاپ شدن و ... داشته باشه.و يا عكسهايي هستند كه به عنوان تك عكس ارزش و اعتباري ندارند، بلكه در مجموعه تاثير گذاري بهتري دارند.(اگر بتوانيم شكلي بوجود بياوريم كه اينجا مجموعه عكس آپلود شود جذاب خواهد بود... مثلا يك پست 3 عكسي... و يا 5 عكسي... از لحاظ فني نمي‌دانم چقدر شدني است.... چون محدوديت سايز عكس وجود دارد اصولا نمي‌شود چند عكس رو در يك فايل بر روي سايت قرار داد)
در مورد امتياز و امتياز بازي...اگر مسابقه نقد اول براي كسب امتياز و يا نقدهاي بيهوده و امتيازهاي بيهوده رو امري ناپسند مي‌دونيم... خوب امتياز گرفتن ما هم نبايد زياد مهم باشد.ميخوام بگم... اگر ما اينجا فعاليت مي‌كنيم و وقت مي‌گذاريم كه چيزي ياد بگيريم.. نه اينكه امتياز بگيريم...حالا اگر دوستاني وقت عزيز رو براي كسب امتياز مي‌گذارند نوش جانشان!

Monday, February 5, 2007

یه خاطره آور کوچیک

امروز داشتم اتاقو مرتب می کردم، اومدم چمدونها رو جابجا کنم. یهو ویرم گرفت توشون رو هم چک کنم. توی یکیشون موبایل قدیمیم بود. آخی، چقدر یه موبایل می تونه برای آدم خاطره داشته باشه. طفلی 3 سال کار کرده، هنوزم بدون اینکه آخ بگه کار می کنه. چقدر من با این موبایل گریه کردم. چقدر با نیلو صحبت کردم. چقدر خاطره. چه جاهایی نرفته. از توی غار گرفته، تا توی قایق وسط دریا، یه بار شیرجه زده با خودم توی استخر، یه بار پرت شده توی جوب پر آب، دریاچه تار، لار، شمال، بالای کوه، کویر، جنگل، توی باد و بارون با من خیس شده چون داشتم باهاش حرف می زدم. چقدر جاها رفته طفلی. رفتم توی قسمت پیامها، دلم لک زده بود برای خوندن پیامها. از آدمای مختلف. باورتون میشه آدم بشینه پیامهایی مثل: آقا کجایی؟ من دیر میرسم. الان بهت زنگ می زنم بصبر. مامان گشنمه. آقا برنامه امشب چیه؟ مهمونی کیه؟ بابک میای خونه ما ماستو چیپس یادت نره. اینا رو آدم بشینه با ولع بخونه. دونه دونشون خاطره هست. بعد رفتم توی لیست تلفنها. وای هوارتا تلفن بود. حتی اسم بعضی هاشون رو که می دیدم اصلا یادم نمی اومد اینا کی هستن. خلاصه اینکه با یه تیکه کوچیک فلزی مدتها مرور خاطره کردم. دلم برای نیلو اینقدر تنگ شده که نگو. لعنت کنه هر چی آخونده و آدم احمق و متعصب مذهبی که همه چیزو به گند کشیدن. خیلی ها رو آواره کردن. فحش می دهییم...

Sunday, February 4, 2007

حادثه ای 1 ثانیه ای

حادثه ای 1 ثانیه ای

دیر شده بود. لجش گرفته بود. همیشه باید مدتها صبر می کرد و از اینکه توی خیابانهای شلوغ علاف بشود متنفر بود. همیشه فکر می کرد این نیم ساعتی که اینجا بی کار ایستادم می تونست کتاب بخواند. اون هم اون. کسی که همش کتاب دستش بود.
طبق معمول دیر آمد. وقتی رسید برای اینکه مساله دیر آمدنش را ماست مالی کند گفت:
- سلام عزیرم، این همون مانتویی که دیروز گفتم خریدم با این روسری، چطوره؟ بهم میاد؟
پسر آمد حرفی بزند که ناگهان احساس کرد روی شون هایش چیزی حر کت می کند. به شونه راستش که نگاه کرد دید یه موجود ریزی کوچیکی که شبیه خودشه لباس قرمز پوشیده و دم قرمزی هم داره، یه چیزی هم شبیه چنگکهای دسته بلند کشاورزی دستشه. داشت پشتش را می خاروند. به شونه سمت چپی نگاه کرد دید یه نمونه ریز دیگه از خودش هست که کت و شلوار سفید شیکی پوشیده و کراوات زده و خوش هیکل و تر تمیز وایساده داره نگاهش می کنه. بعد یکدفه موجود سمت راستی برگشت به سمت چپی گفت:
- مرتیکه تو چرا رفتی جای من وایسادی؟
- مودب باش آقا، شما جای من ظاهر شدی و من چون جایی نداشتم آمدم اینجا!
- خب خب بهونه نیار، در اینجا باز بود، می خواستی باز نزاری!
- حالا آگه اجازه بدین اول به پرونده این آقا برسیم.
- موافقم!
بعد موجود قرمز سمت راستی برگشت به پسر گفت:
- بهش بگو که چقدر زشت شده، اصلا روسری آبی بهش نمیاد، بگو آرایشش ضایع هست. حالشو بگیر.
موجود سفیدپوش سمت چپی در حالی که سرشو به حالت تاسف تکان می داد گفت:
- نه آقا جان، چه مرضیه. بگو که بسیار همه چیز مناسب است، مانتو هم مبارکشان است، روسری بسیار زیباست و به آرایششان می خورد. امروز بسیار زیبا شده اند.
در همین موقع سمت راستی این چنگکش رو گرفته بود دستش و انگاری که گیتار می زند زد زیر آواز و لودگی:
- آخ بگو چه خوشگل شدی امشب، وای چه خشگل شدی امشب، بیا ببوسمت عزززززززیزم، فدات بشم ای، آخ چقدر تو ماهی، وای وای بیا عزییییییییرم، چقدر خوشگل شدی امروز، مثل قرص ماه شدی امروز...
و بعد از مدتی خواندن آواز رو متوقف کرد و برگشت به موجود سفید گفت:
- نه خووداییش، جیگر، کتت منو کشته از سفیدی، بپا دودی نشی، خووداییش تو اصلا سلیقه حالیته، می دونی رنگ چیه، آخه نوکرتم این که شده شبیه میمون، کجاش خوشگل شده؟؟؟!
- مودب باشید آقا. من فوق لیسانس هنر های زیبا دارم...و...
- آخ بیا منو بیگیر، و زد زیر اواز...حالم بده حالم بده درجه خونم رو 1300 یا 1600 ، آخ حالم بده جون تو، اون فوقت منو پر پر کرده...واییی آخ آه بیاااا...
- مودب باشید آقا، این خانم و آقا منتظر هستند، در ضمن به فکر آینده باشید که اگر بگوید زشت است بعد برای یک هفته باید بشیند گریه کند که چرا رفته است.
موجود سفید هنوز حرفش را تمام نکرده بود که پسر برگشت گفت:
- ارواح عمت، من عمرا بشینم گریه کنم، اون برای همچین موجودی...
- امیدوارم آقا...
موجود قرمز در حال خاراندن ماتحتش بود که موجود سفید پوش که عرق کرده بود کتش را در آورد.
- ده، تو این پیراهنو از کجا خریدی جیگر، عجب توپه...
- از مغازه ای در خیابان قائم مقام خریداری شده است به نام برک.
- وای پسر چه چیزی... و با حالت نیمچه آواز ادامه داد...وای چه چیزی چه چیزی دستتو بکن تو دیزی، دیزی ما خالیه، مثل جیب بابا قلابیه...
- بسیار ارزان و مرغوب هم هست، پیشنهاد می کنم که سری به مغازه بزنید.
- خب من که نمی دانم کجاست؟!
- من بلدم، دوست داری راهنمایی کنم.
- معلومه جیییییگر.
و هر دو بدون گفتن حرفی دری را باز کردند و غیب شدند. پسر که آخر سر نفهمید چه باید بکند برگشت به دختر نگاه کرد. گویی همه چیز فقط 1 ثانیه طول کشیده است. دختر گفت:
- خبببب! نظرت چیه؟
- ممم والا.. چی بگم...
در همین حال چشمش به ساعت افتاد و دید که قشنگ 50 دقیقه منتظر بوده است. لجش گرفت:
- به نظرم مانتو خیلی تنگه، بهت نمیاد، روسری قشنگه ولی با آرایشت تطابق نداره، خلاصه اینجوریاست دیگه...
قیافه دختر در 1 ثانیه وا رفت. حالش گرفته شده بود. بدون اینکه چیزی بگوید و یا خداحافظی بکند راه افتاد. انتظار داشت پسر دنبالش برود. ولی پسر وایساد و نگاهش کرد، مقداری که دور شد تاکسی صدا زد.
- کجا میری؟
- برو خیابان قائم مقام، فروشگاه برک!!!

Thursday, February 1, 2007

سنگر

فیلم نامه 3 دقیقه ای
سنگر
دو سرباز پشت ماشین نسبتا از بین رفته ای کمین گرفته اند. دوربین برای نشان دادن چهره این دو، به صورت تیکه تیکه از سمت راست به سمت چپ می رود و دوباره از سمت چپ شروع می کند. سرباز سمت راستی رویش به دوربین است و پشتش به ماشین. در حالت خستگی و بدون هیچ گونه هیجانی مهماتش را چک می کند. سرباز سمت راستی هیجان زده است. پشتش به دوربین است. نفس نفس می زند. هر از چند گاهی پای چشمش را می خاراند.
دوربین به سمت عقب و راست می رود. روی خاک می نشیند و جلوی دوربین ناگهان خمپاره ای منفجر می شود. برای 5 ثانیه هیچی معلوم نیست. سرباز سمت راستی سرش را با دو دستش پوشانده و چمباتمه زده، خاک هنوز نمی گزارد سرباز سمت چپی معلوم باشد.
دوربین سر جایش متوقف شده است. سرباز سمت راستی سریع به حالت اماده در می آید. خشاب تفنگش را جا می زند. در همین حین سرباز سمت چپی پیدا می شود. حالت ترس در صورتش پیداست. تیکه از خمپاره شانه سمت راستش را دریده. همینطور رو به دوربین نشسته و نفس نفس می زند. سرباز سمت راستی با یه چرخش سریع نگاهش می کند.
دوربین به سمت راست و مقداری بالاتر از ماشین می رود. سرباز سمت راستی گلنکدک را می کشد و به محض اینکه نشانه می رود گلوله ای به گلویش می خورد.
به سمت عقب پرت می شود. گلویش را می گیرد. خون کم کم از لای انگشتانش بیرون می زند. دستش را به سمت سرباز سمت چپی دراز می کند. تقلا می کند و با صدای خر خر گویی تقاضای کمک می کند. دوربین از توی ماشین سوراخ سوراخ شده از کنار کلاه سرباز سمت چپی سرباز سمت راستی افتاده را نشان می دهد. سرباز سمت چپی به حالت بی حرکتی به سمت زمین نگاه می کند. مرده است.

حسرت

امروز علنا دیگه به دو تا گنجشک که تو سرما به هم چسبیده بودند حسودیم شد. هوا هم که اینقدر سرده که اصلا نمیشه بیرون رفت برا عکاسی. مشکل اینجاست که وقتی هوا ابریه در واقع باعث میشه که هوا گرم هم باشه پس میرسه به منفی 4 تا منفی 8. ولی وقتی هوا آفتابیه و ابرها نیستنف این نبود ابرها باعٍ میشه که ییهو هوا بشه منفی 15 تا منفی 30. یعنی اینقدر سرد میشه که بیش از 1 دقیقه بیرون باشی تمام قسمتهای بدنت یخ می کنه. یعنی سه پایه زدن و نمی دونم کنترل وصل کردن و فیلتر عوض کردن وتنظیم کردن همان و عین مجسمه وایسادن همان. از اون اه های یاهو، دلم هوای متعادل می خواد. دریاف شنا و کباب.

اوضع بی ریخته

اوضاع بدجور خرابه، آمریکا ایندفه گیر داده به ایران و ول کن هم نیست. اصلا نمی دونم چه امیدواری باشم؟! امیدوار باشم جنگ بشه یا امیدوارم بشم نشه؟ اوضاع مشکوکه! خلاصه اکه ییهو چند تا چیز کنار گوشتون ییهو ترکید بدونین از چی بوده!