Sunday, May 13, 2007

...


تنبلی چند جانبه شده، وقتی یه مدت ننویسم دیگه حوصله نوشتن رو هم از دست می دم. اضافه بر اون اینکه باید با لپ تاپ بنویسم و بعد برم با کامپیوتر دیگه آپ کنم خودش حسابی باعث تنبلی شده. هر روز هم به خودم نهیب می زنم که پاشو برو بنویس. فعالیتی انجام بده ولی کو حالش.
خبر خاصی نیست جز اینکه همش دارم یا عکاسی می کنم یا مقاله می خونم. در حال حاضر گیر دادم به چند چیز نسبتا جدید برای خودم. فعلا دارم در این چند مورد حسابی مطالعه می کنم :عکاسی ماکرو، مدلهای مختلف سه پایه و نحوه کارایی اونها و عکاسی از منظره با کمک لنز تله و عکاسی احساسی از منظره.
ای آخری چیز غریبیه، خودم هم نوفهمم چی چی بید. یه چند تا نکته خیلی خوب هم پیدا کردم و خوندم که یکیش در مورد مقداری شارپی عکس در دیاگفراگمهای مختلف هست. خیلی جالبه. نویسنده مقاله هم باب اتکینز هست، توی سایتش برین حتما ریویو ها رو بگردین راحت پیدا می کنین.
خبر بعدی اینکه سایت ثبت شد. دامین و فضا هم گرفته شد. فقط مراحل آخریش مونده که دست سها رو می بوسه. راستی سها عکاسیش خوب شده. خوشحالم و بهش تبریک می گم. امیدوارم همینطور ادامه بده.
مطلب بعدی اینکه ورهرام برگشت و کلی هم عکس گرفته خبیث، کلی حسودیم شد. عکسای ایران رو توی سایتش ببینید.
آرتین هم رفته بوده مسافرت، اونم عکسای خیلی جالبی گرفته. امیدوارم که توی سایتش بزاره که همگی بتونین ببینین. خلاصه که دوستان مشغول هستن.
فعلا خبر خاص دیگه ای نیست.
قربان همگی
بدرود.

Thursday, May 10, 2007

...

I started to upload pics from vancouver on bobeyes.
check it guys.
thanx

Tuesday, May 8, 2007

ساملیک

درود بر رفقا
اومدم یه شهری به نام ونکوور، خیلی شهر زیباییه. متاسفانه اینترنت ندارم و الان هم تو کافی شاپ نشستم و دارم آپ می کنم. سایت هم دچار مشکل شده و نمیشه عکس آپ کرد. امیدوارم زودتر حل بشه. با حرفای آرتین توی وبش کاملا موافقم.
الان هم دارم سعی می کنم عکاسی درست حسابی کنم. حالا ببینیم چی میشه.
قربان همگی
فعلا
بدرود

Tuesday, May 1, 2007

...

این جریان عکس گرفتن و عکس آپلود کردن و وب نوشتن یه جورایی شبیه موج دریاست. یه وقتایی قویه و یه وقتایی صاف و آروم. امروز بعد از مدتها وقت کردم که به خودم برسم و بخوابم. برای همین کلی هم فکر کردم. کلی خاطره، کلی دلتنگی، کلی نگرانی مالی و همینطور بگیر و برو. یکی از فکرام این بود که الان مدتهاست دیگه اون اشتیاق به شعر نوشتن و داستان نوشتن رو از دست دادم. کتاب کم می خونم. به طرز بسیار بسیار احمقانه ای همش توی سایتهای عکاس پلاسم. فکر کردم دارم شاخ غول می شکونم. اینم چند روز دیگه که گرفتاری کاری هم به گرفتاری درسی اضافه بشه از بین میره. الان هنو دنبال رسیدگی به سایت هستم. دلم می خواد درستش کنم. ولی بعضی وقتها میگم خب که چی! می دونم یه موجه، میاد و میره. ولی واقعیتش اینه که آخر سر این جریانات آروم آروم عوض میشن. جاشونو می دن به جریانات جدید. دوستای آدم هم عوض می شن. با دل تنگی هم کاری پیش نمیره. هم مسخرست و هم بامزه چون حتی بعضی وقتا سلیقه آدم توی عکاسی عوض میشه. الان بعضی وقتا دلم می خواد از مدل عکس بگیرم. بعضی وقتا هم میرم خرخره بعضی از آقایون و یا خانوما رو هم میگیرم که بیاین بریم عکاسی.البته تا حال حاضر دوست دخترای دو تا از رفقام کمکم کردن. ولی بعضی وقتا هم حوصله دیدن هیچ آدمی رو ندارم.
راستی نیلو آخر سر دوربین خرید. کنون. خوشحالم. ولی غمش اینه که اونجا نیستم تا یادش بدم.
دلم می خواد بغلش کنم، بیاد رو پام بشینه و دونه دونه یادش بدم که دوربینش چه تواناییهایی داره. دلم می خواد هر وقت سوال داشت صدای بابک گفتنش رو توی گوشم بشنوم. یه جوری میگه بابک که اگه خوابم باشم بیدار میشم. آروم و با لحن خودش. خلاصه دلم خیلی چیزا می خواد ولی کاریش نمی تونم بکنم.
آخر این هفته دارم میرم ونکوور. نتایجشو توی سایت می تونین ببینین. به سبک و سیاق سابق روزی یه عکس. سعی هم می کنم که از این به بعد متنی درباره عکس بنویسم. اگه نشد نگین خودت گفتی حالا چرا نمی زاریا! گفتم سعی می کنم. بستگی به حالو هوام داره.
سرور سایت عکاسیم رو هم عوض کردم که سریعتر عکسا دیده بشن. تو فکرم هست که چند تا تیکه دیگه بهش اضافه کنم. مثل یه چند تا فلش، مخلوطی از عکسو موسیقی.
فعلن غمگینم.
بدرود.
-------------------------
نشستم یه بطر کامل ویسکی خوردم تنهایی. جای همه رفقا خالی.